متن کامل شعر “گوشه قفس چو خوب بیندیشی” پروین اعتصامی + معنی

[ad_1]

یکی از اشعار خوشگل و موعظه آمیز پروین اعتصامی قصیده گوشه قفس یا مرغ گوشه قفس است. وزن شعر مفعول فاعلات مفاعیلن است. متن این قصیده خوشگل در ادامه تقدیم شما می شود. معنی شعر گوشه قفس چو خوب بیندیشی پروین اعتصامی نیز در ادامه آورده شده است امیدواریم مورد قبول واقع شود.

متن شعر پروین اعتصامی گوشه قفس

ای قلب عبث مخور غم دنیا را

فکرت مکن نیامده فردا را

گوشه قفس چو خوب بیندیشی

چون گلشن است مرغ شکیبا را

بشکاف خاک را و ببین آنگاه

بی مهری زمانهٔ رسوا را

این دشت، خوابگاه شهیدانست

زمان شمار وقت دید را

از عمر رفته نیز شماری کن

مشمار جدی و عقرب و جوزا را

دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شب یلدا را

در پرده صد هزار سیه کاریست

این شدید سیر مرقد خضرا را

پیوند او مجوی که گم کرد است

نوشیروان و هرمز و دارا را

این جوی آب عقل که می بینی

از جای کنده صخرهٔ صما را

آرامشی ببخش توانی گر

این دردمند خاطر شیدا را

افسون فسای افعی شهوت را

افسار طناب مرکب سودا را

پیوند بایدت زدن ای عارف

در باغ دهر حنظل و خرما را

زاتش بغیر آب فرو ننشاند

سوز و گداز و تندی و گرما را

پنهان هیچ وقت می نتوان کردن

از چشم عقل داستانٔ پیدا را

ملاقات تاریک روزی نابینا

پند بس است مردم بینا را

ای دوست، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را

زیراک جستن قلب مسکینان

شایان سعادتی است توانا را

از بس بخفتی، این بدن آلوده

آلود این جاری مصفا را

از رفعت از چه با تو سخن گویند

نشناختی تو پستی و بالا را

مریم بسی بنام بود لکن

رتبت یکی است مریم عذرا را

بشناس ایکه راهنوردستی

نزد از روش، درازی و پهنا را

خود نظر می نباش که خودرایی

راند از بهشت، آدم و حوا را

پاکی گزین که راستی و پاکی

بر چرخ بر فراشت مسیحا را

آنکس ببرد سود که بی انده

آماج گشت فتنهٔ دریا را

اول بدیده روشنئی آموز

زان پس بپوی این ره ظلما را

پروانه نزد از آنکه بسوزندش

خرمن بسوخت وحشت و پروا را

شیرینی آنکه خورد فزون از حد

مستوجب است تلخی صفرا را

ای باغبان، سپاه خزان آمد

بس دیر کشتی این گل رعنا را

مریض مرد بسکه پزشک او

بیگاه کار بست مداوا را

علم است میوه، شاخهٔ هستی را

بخشش است پایه، مقصد والا را

نیکو نکوست، غازه و گلگونه

نبود ضرور چهرهٔ خوشگل را

دانا بوعدهٔ برهٔ بریان

ندهد ز دست نزل مهنا را

ای خوب، با بدان منشین هیچ وقت

خوش نیست وصله لباسٔ دیبا را

گردی چو پاکباز، فلک بندد

بر گردن تو عقد ثریا را

شکارچی را بگوی که پر مشکن

این شکار تاریک روز بی آوا را

ای آنکه راستی بمن آموزی

خود در ره کج از چه نهی پا را

خون یتیم در کشی و خواهی

باغ بهشت و سایهٔ طوبی را

نیکی چه کرده ایم که تا روزی

نیکو دهند پاداش عمل ما را

انباز ساختیم و شریکی چند

خدا صانع یکتا را

برداشتیم مهرهٔ رنگین را

بگذاشتیم لؤلؤ لالا را

معلم خلق شدیم اما

نشناختیم خود الف و با را

بت ساختیم در قلب و خندیدیم

بر کیش بد، برهمن و بودا را

ای آنکه عزم جنگ یلان داری

اول بسنج قوت اعضا را

از خاک تاریک لاله برون کردن

دشوار نیست ابر گهر زا را

ساحر، فسون و شعبده انگارد

روشنایی تجلی و ید بیضا را

در دام روزگار ز یکدیگر

نتوان شناخت پشه و عنقا را

در یک ترازو از چه ره اندازد

گوهرشناس، گوهر و مینا را

شاخه درخت هزار سال اگر سوزد

ندهد شمیم عود مطرا را

بر بوریا و دلق، کس ای نیازمند

نفروختست اطلس و خارا را

ظلم است در یکی قفس افکندن

مردار حقیر و مرغ شکرخا را

خون سر و شرار قلب فرهاد

سوزد هنوز لالهٔ حمرا را

پروین، بروز حادثه و سختی

در کار طناب حوصله و مدارا را

شعر کنج قفس

معنی شعر گوشه قفس از پروین اعتصامی

ای قلب عبث مخور غم دنیا را

فکرت مکن نیامده فردا را

گوشه قفس چو خوب بیندیشی

چون گلشن است مرغ شکیبا را

قفس کنایه از روزهای مقاوم است و پروین اعتصامی در این دو بیت به زیبایی به این داستان نشانه دارد که غم بیهوده نخورید زیرا هیچ کس از فردا خبر ندارد و اگر بر سختی ها حوصله کنید همانند مرغی که از قفس آزاد می شود شما نیز به خواسته هایتان می رسید.

بشکاف خاک را و ببین آنگاه

بی مهری زمانهٔ رسوا را

این دشت، خوابگاه شهیدانست

زمان شمار وقت دید را

این خاک مقبره کسانی است که درگذشته اند اگر به قبل دید کنی میبینی که زمانه همیشه بی مهربانی بوده است پس از زمان استفاده کن و از زندگی خوشی ببر.

از عمر رفته نیز شماری کن

مشمار جدی و عقرب و جوزا را

دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شب یلدا را

به جای اینکه به فکر گذر روزها باشی به فکر عمر رفته ات باش. این شب طولانی فاصله زیادی با سحر دارد

در پرده صد هزار سیه کاریست

این شدید سیر مرقد خضرا را

پیوند او مجوی که گم کرد است

نوشیروان و هرمز و دارا را

در پشت پرده چیزهایی است که ما نمی بینیم.

این جوی آب عقل که می بینی

از جای کنده صخرهٔ صما را

آرامشی ببخش توانی گر

این دردمند خاطر شیدا را

عقل و عقل همانند رودی است که قدرت این را دارد که صخره ها را جابجا کند. اگر می توانی آرامشی به این دردمند ببخش.

افسون فسای افعی شهوت را

افسار طناب مرکب سودا را

پیوند بایدت زدن ای عارف

در باغ دهر حنظل و خرما را

شهوت و سودا را در طناب کن، ای عارف باید تلخی و شیرینی را با هم پیوند بزنی

زاتش بغیر آب فرو ننشاند

سوز و گداز و تندی و گرما را

پنهان هیچ وقت می نتوان کردن

از چشم عقل داستانٔ پیدا را

چیزی که پیداست را نمی توان پنهان کرد.

ملاقات تاریک روزی نابینا

پند بس است مردم بینا را

ای دوست، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را

دیدن روزگار سیاه اون که نابیناست برای پند گرفتن مردم بینا کافی است. ای دوست تا جایی که می توانی حاجت دیگران را برآورده کن.

زیراک جستن قلب مسکینان

شایان سعادتی است توانا را

از بس بخفتی، این بدن آلوده

آلود این جاری مصفا را

به فکر مسکینان بودن برای اون که تواناست سعادت بزرگی است. خواب فراوان دلیل می شود روح و جاری تاریک و تار شود.

از رفعت از چه با تو سخن گویند

نشناختی تو پستی و بالا را

مریم بسی بنام بود لکن

رتبت یکی است مریم عذرا را

فردی که فقط به فکر بدن آسایی است توانایی تشخیص پستی و بلندی را ندارد. حضرت مریم فراوان معروف بود اما از لحاظ رتبه بی همانند بوده و فقط یکی است.

بشناس ایکه راهنوردستی

نزد از روش، درازی و پهنا را

خود نظر می نباش که خودرایی

راند از بهشت، آدم و حوا را

قبل از شروع راه راه را بشناس و در راهی که میروی خودرای نباش و با دیگران مشاوره کن زیرا خودرایی آدم و حوا را از بهشت راند.

پاکی گزین که راستی و پاکی

بر چرخ بر فراشت مسیحا را

آنکس ببرد سود که بی انده

آماج گشت فتنهٔ دریا را

راستی و پاکی حضرت مسیح را به اوج آسمان رساند پس تو هم پاک زندگی کن. کسی سود می برد و به گنج می رسد که صبر سختی یافتن گنج را داشته باشد.

اول بدیده روشنئی آموز

زان پس بپوی این ره ظلما را

پروانه نزد از آنکه بسوزندش

خرمن بسوخت وحشت و پروا را

به چشمانت بیاموز که روشنی را تشخیص دهند سپس پای به راه تاریک بگذار. پروانه قبل از اینکه او را بسوزانند وحشت و خوف را در خود می کشد.

شیرینی آنکه خورد فزون از حد

مستوجب است تلخی صفرا را

ای باغبان، سپاه خزان آمد

بس دیر کشتی این گل رعنا را

کسی که بیش از حد شیرینی بخورد باید چشم به راه تلخی صفرا باشد. ای باغبان این گل را دیر کاشتی زیرا پاییز در راه است.

مریض مرد بسکه پزشک او

بیگاه کار بست مداوا را

علم است میوه، شاخهٔ هستی را

بخشش است پایه، مقصد والا را

اگر مداوا دیر شروع شود مریض از بین می رود. علم میوه درخت هستی است و بخشش همانند پایه ای برای اهداف بلند است.

نیکو نکوست، غازه و گلگونه

نبود ضرور چهرهٔ خوشگل را

دانا بوعدهٔ برهٔ بریان

ندهد ز دست نزل مهنا را

چهره خوشگل نیازی به سرخاب و سفیداب ندارد و انسان دانا با وعده و وعید زودگذر سعادت ابدی را از دست نمی دهد.

ای خوب، با بدان منشین هیچ وقت

خوش نیست وصله لباسٔ دیبا را

گردی چو پاکباز، فلک بندد

بر گردن تو عقد ثریا را

ای انسان نیکوکار هم نشین آدم های بد نشو زیرا اون ها همانند وصله ای بر روی لباس گران قیمت هستند. اگر پاکباز باشی آسمان بر گردن تو خوشه پروین می اندازد.

شکارچی را بگوی که پر مشکن

این شکار تاریک روز بی آوا را

ای آنکه راستی بمن آموزی

خود در ره کج از چه نهی پا را

به شکارچی بگو پرهای صیدش را نشکند ای کسی که به من راستی و درستی می آموزی برای چی خودت پایت را کج می گذاری.

خون یتیم در کشی و خواهی

باغ بهشت و سایهٔ طوبی را

نیکی چه کرده ایم که تا روزی

نیکو دهند پاداش عمل ما را

حق یتیم و انسان های ناتوان را می خوری و خواهان بهشت هستی؟ چه کار نیکی کرده ایم که صبر پاداش و پاداش نیکو داریم؟

انباز ساختیم و شریکی چند

خدا صانع یکتا را

برداشتیم مهرهٔ رنگین را

بگذاشتیم لؤلؤ لالا را

برای خدا شریک قائل شدیم و به فکر زرق و برق دنیا بودیم و از نعمت آخرت محروم شدیم.

معلم خلق شدیم اما

نشناختیم خود الف و با را

بت ساختیم در قلب و خندیدیم

بر کیش بد، برهمن و بودا را

معلم دیگران شدیم در حالی که خودمان چیزی نمی دانیم. بت ساختیم و به دیگران خندیدیم که برای چی خداپرست نیستند.

ای آنکه عزم جنگ یلان داری

اول بسنج قوت اعضا را

از خاک تاریک لاله برون کردن

دشوار نیست ابر گهر زا را

ای که تصمیم مبارزه با گردن کلفتان را داری اول قدرت خود را بسنج. برای ابر زاینده خارج آوردن لاله از قلب خاک دشوار نیست.

ساحر، فسون و شعبده انگارد

روشنایی تجلی و ید بیضا را

در دام روزگار ز یکدیگر

نتوان شناخت پشه و عنقا را

کسی که جادوگر است واقعیت و معجره را نیز همانند شعبده می بیند. در دام روزگار تشخیص پشه و سیمرغ از هم دشوار است.

در یک ترازو از چه ره اندازد

گوهرشناس، گوهر و مینا را

شاخه درخت هزار سال اگر سوزد

ندهد شمیم عود مطرا را

شاخه درخت اگر هزار سال هم بسوزد بوی عود نمی دهد.

بر بوریا و دلق، کس ای نیازمند

نفروختست اطلس و خارا را

ظلم است در یکی قفس افکندن

مردار حقیر و مرغ شکرخا را

اگر کرکس و مرغ عشق را در یک قفس بیاندازی ظلم است.

خون سر و شرار قلب فرهاد

سوزد هنوز لالهٔ حمرا را

پروین، بروز حادثه و سختی

در کار طناب حوصله و مدارا را

لاله قرمز رنگ خود را از شعله های قلب فرهاد دارد. ای پروین در روز های مقاوم حوصله و مدارا را در نزد گیر.

همچنین بخوانید: اشعار دو بیتی پروین اعتصامی

[ad_2]