[ad_1]
شگفت آور ترین سریال های تاریخ به اعجاب در آثارِ سریالی میپردازد و اونها را از هر جهت تحلیل و بررسی میکند. دنبال جونی باشید.
در عرفان ابنعربی، شناخت واقعیت هستی و تقرب به اون از راه عقل مقدور نیست و راه اون در طول عقل و در مرکزی به نام قلب مستقر است. ابزار قلب برای طی راه ادراک و شناخت، قوه خیال و اراده عارف است. اما اگر درباره انگیزه عارف برای قدم نهادن در راه این سلوک بیوقفه و مداوم تا بینهایت، از شیخ اکبر سوال کنیم؛ پاسخ او در باب این انگیزه، آمیزهای است از عشق، زیبایی و تعجب. از این پاسخ ابن عربی برمیآید که قلب علاوه بر اینکه مرکز ادراک و شناخت است درجه عشق و مهربانی و دلدادگی نیز هست.
بررسی و معرفی شگفت آور ترین سریال های تاریخ
از دید سایت جونی
فهرست مطالبی که در نوشتار شگفت آور ترین سریال های تاریخ خواهید خواند به شرح زیر است:

برای همه ما فراوان نزد آمده که به وقت بازدید از یک گالری یا در شبکههای اجتماعی و حتی سطح شهر اثری هنری به چشممان بخورد که در دید اول نه زیباییهای یک دلیل کلاسیک را داشته باشد و نه اونگونه که باید مفهوم خاصی را منتقل کند. آثاری که البته هر کدام از اونها با روشهای مختلف جدید و بیشتر شگفت آور و ساده بیانگر هدف و مفهوم ویژه و دستاورد هنرمندان همزمان هستند. هنر همزمان که حدودا از دهه ۶۰ میلادی به شکل جدی به دنیای هنر پا گذاشت، دلیل شد هنرمندان راههای جدیدی را برای خلق یک دلیل انتخاب کنند.
عظیمشده توسط گرگها

عظیمشده توسط گرگها یک مجموعه نمایش خانگی علمیتخیلی درام آمریکایی است که در ۳ سپتامبر ۲۰۲۰ اولین قطعه دوره یک در شبکه اچبیاو مکس شروع شد. دو قطعه اول توسط ریدلی اسکات، که تهیه کننده اجرایی سریال نیز است، کارگردانی شدهاست. بدلیل استقبال فراوان مخاطبین دوره دوم سریال بلافاصله سپس از اتمام دوره یک تمدید شد و اولین قطعه دوره دوم در ۳ فوریه ۲۰۲۲ پخش شد.
بررسی Raised By Wolves

اگر از طرفداران ریدلی اسکات باشید، به خوبی از فضای مورد علاقه او در فیلمسازی آگاه هستید. فیلمسازی که با ساخت مجموعه فیلمهای بیگانه به شهرت رسید و تا سال قبل نیز از گوشه و کنار این قصـه فیلمهای دیگری همانند پرومتئوس را ساخت. عظیم شده توسط گرگها البته ربطی به بیگانههای اسکات ندارد (حداقل تا الان ارتباطی یافت نشده مگر اینکه در ادامه تصمیم دیگری گرفته شود!) اما کماکان فضای اون در دوره پساآخرالزمان سپری میشود که زندگی بر روی زمین به نابودی کشیده شده و دو ربات به سیارهای به نام کپلر ب – 22 میآیند تا کودکانی را آموزش دهند و نسل بشریت ادامه پیدا کند.
Raised By Wolves

به طور مشخص بر روی سیاره جدید خبری از امکانات کره زمین و زیبایی های ویژه اون خبری نیست. به همین دلیل دو رباتی که وظیفه آموزش انسان را دارند با مشکلات عدیدهای مواجه میشوند و حتی برخی از جنینها را از دست میدهند تا اینکه در نهایت برنده به آموزش انسان میشوند. اما ورود میترایکها به سیاره کپلر ب-22 کار را برای آنها مقاوم میکند. افراد متعصب مذهبی که روش خشونت نزد گرفتهاند و اهداف دیگری در سر دارند.
عظیم شده توسط گرگ ها فیلمنامه ای اورجینال و ایدههای بکری دارد که اگر مخاطب کمی صبر به خرج دهد و از ریتم نسبتاً کُند ابتدایی داستان ناامید نشود، می تواند تبدیل به یک سریال علمی تخیلی جذاب تبدیل شود. اسکات نزد از این نیز در آخرین فیلمش درباره موجود ترسناک بیگانه با عنوان Alien: Covenant انسانها را به سیارهای جدید برای جستجوی عمر و کشف تمدن سوق داد و حال در سریال جدیدش نیز بار دیگر انسان ها را از زمینی که اون را خراب کرده و به نابودی کشانده جدا کرده و در پی تجربه مجدد زندگی او در سیارهای دیگر است. سیاره ای که فعلاً نشانی از تخریب بشر در اون به چشم نمی خورد.
Raised By Wolves

شاید « عظیم شده توسط گرگ ها در دید اول سریالی اکشن به نظر برسد اما دلیل جدید اسکات سخن های بیشتری از یک اکشن ساده برای گفتن دارد. در سریال بار دیگر ما با جنگ های مذهبی مواجه می شویم. جنگ هایی که بر روی کره زمین همیشه برقرار بوده و خسارتی سهمیگن بر جای گذاشته است. حالا در سیاره ای جدید بار دیگر تحمیل ایده و متاثر از اون، خشونت فراوان بار دیگر شعله ور شده است.
تقابلی که علامت ای از عقلانیت در اون وجود ندارد و سیاهی و نابودی بیشتری نقش ممکن را ایفا می کند. سریال به خوبی این مسئله را مورد ارزیابی قرار می دهد که حتی در قیامت و زمانی که انسان آخرین نفس هایش را می کشد، چگونه میل به بقا و تغییر وضعیت به نفع خود می تواند ما را مجبور به کارها خشن نماید. انسانی که کارها قبلی اش بر روی سیاره زمین ظاهرا کافی نبوده و حال خاصیتی فرا سیاره ای پیدا کرده است!
Raised By Wolves

در نهایت باید گفت که سریال جدید ریدلی اسکات نه یک اکشن پر زد و خورد سطحی همانند سریال های فضایی دیگر، بلکه زیادتر اثری متفکرانه است که از تماشاگرش صبر فکر دارد. در حال آماده کمتر سریال علمی تخیلی در حال پخش است که به فیلمنامه اون تا این حد با ارزش و مهم بودن داده شده باشد و مسائل بشری و شخصیت پردازی در اون برجسته باشد. تماشای عظیم شده توسط گرگ ها یک زمان عالی برای علاقه مندان به سریال های تخیلی است که در شکل تردید در تماشای اون تنها کافی به اسم ریدلی اسکات توجه کنند تا تردیدشان برای تماشای سریال از بین برود!
انجیل نیمهشب

انیمیشنها را میتوان یکی از خلاقانهترین مدیوم و عرصهها در دنیای هنری فهمید. موفقیت مجموعههای تلویزیونی چون South Park و The Simpsons، راه را برای پیادهسازی ایدههایی بدیع و متفاوت در قطعه انیمیشنهای بزرگسالانه هموار کرد. در سالهای قبل شاهد ساخت آثار ارزشمندی در این چهارچوب بودهایم.
از برجستهترین این آثار میتوان به سریالهای Rick and Morty، Archer، Gravity Falls، Bob’s Burgers و Bojack Horseman نشانه کرد. یکی از جذابترین این آثار را میتوان سریال Adventure Time فهمید که با سناریوهای دیوانهوار و طراحی حیرتانگیز خود، محبوبیت فراوانی یافت. قسمت اعظمی از موفقیت قابل توجه این سریال مدیون ذهن خلاق و بیهمانند پندلتون درون (Pendleton Ward) فهمید.
درون در طول قطعههای مختلف مجموعه Adventure Time ایدههای دور از ذهن فراوانی را به عکس کشید. با این وجود پخش سریال از شبکه Cartoon Network، محدودیتهایی را برای او ساختن میکرد؛ محدودیتهایی که او را محفل جدید هنرمندان مستقل، نتفلیکس، رساندند. در این مطلب با جدیدترین دلیل این نویسنده یعنی سریال The Midnight Gospel دوست خواهیم شد.
بررسی The Midnight Gospel

وصف سریال The Midnight Gospel به هیچ عنوان کار سادهای نیست. این دلیل را میتوان مجموعهای از پادکستهای تصویری فلسفی، پیچیده و پرمحتوا فهمید که در هر قطعه اون مهمانی جدید وجود مییابد. سبک انیمیشنسازی ویژه درون در ترکیب با فیلمنامه عمیق و سناریوهای شگفت آور، تجربهای به یاد ماندنی و تاثیرگذار را برای مخاطبان رقم میزنند.
در این بین شاید هنرنمایی تراسل در نقش کلنسی، شخصیت اصلی مجموعه، را بتوان عظیمترین نقطه قوت سریال و تنها وجه اشتراک بین قطعههای مختلف فهمید. در واقع این پایستگی و سادگی دوستداشتنی شخصیت کلنسی است که دلیل میشود مخاطبان بتوانند به راحتی خود را به جای او گذاشته و کاملا درگیر مفاهیم مطرحشده در طول دیالوگها شوند.
The Midnight Gospel

شخصیت اصلی سریال The Midnight Gospel موجودی شگفت آور و صورتیرنگ به نام راسل است. او برای رد کردن روزگار خود، به شغل ضبط اسپیسکست (پادکست از نوع فضایی اون!) مشغول میشود. در هر کدام از قطعههای مجموعه شاهد مکالمه کلنسی با شخصیتی مهمان هستیم. این اسپیسکستها معمولا در محیطی آخرالزمانی جریان دارند.
مکانهایی شلوغ و مملو از جزییات که معمولا در آخر هر قطعه نابود میشوند. نبوغ درون و تراسل را میتوان در ترکیب این دو المان به ظاهر متضاد فهمید؛ در مخلوق اونها سناریوهای پر هرج و مرج و مکالمات فلسفی و راحتیقسمت به شکلی عالی با یکدیگر ترکیب میشوند.
The Midnight Gospel

سریال The Midnight Gospel را میتوان نقطه اوج ایدههای نامتعارف درون فهمید. ایده خلق این سریال، در وقت گوش کردن یکی از پادکستهای دانکن تراسل (Duncan Trussell) به ذهن درون رسید. تراسل کمدینی مستعد و نسبتا ناآشنا بوده و نزد از این در مجموعهای از برنامههای تلویزیونی مختلف چون La La Land، Pretend Time و Funny or Die Presents وجود داشته است.
The Midnight Gospel

با این وجود، تخصص اصلی تراسل را باید در استندآپ کمدیها و پادکستهای جذاب او جستجو کرد. درون پس از آشنایی با پادکست فلسفی تراسل، به یکی از عظیمترین طرفداران او تبدیل شد. در سالهای سپس، این دو به دوستان نزدیک یکدیگر تبدیل گشتند و در اینجا بود که نخستین جرقههای ساخت سریال The Midnight Gospel زده شد. نخستین ایده مطرح شده توسط درون، به عکس کشیدن یک مکالمه پیرامون مورد مصرف مواد مخدر در آخرالزمانی زامبیزده بود؛ ایدهای که در نهایت برای ساخت نخستین قطعه این مجموعه به کار گرفته شد.
در نهایت سریال The Midnight Gospel را میتوان نگاهی یواش، عمیق و تاثیرگذار به فلسفه زندگی فهمید. این دلیل در نقطه مقابل سریال Rick and Morty قرار گرفته و با دید مثبت و امیدبخش خود به موضوعاتی چون فقدان، تجربهای پایدار را برای مخاطبان رقم خواهد زد.
لژیون

لژیون یا لشکر فیلمی آمریکایی است ساخته سال ۲۰۰۹ و اکران شده در سال ۲۰۱۰ با مضمون رستاخیزی و ترسناک فراطبیعی. کارگردان این فیلم اسکات استوارت است و فیلمنامه اون توسط پیتر شینک و اسکات استوارت نوشته شدهاست.
بررسی Legion

دنبال کردن جریان عمومی آثار تلویزیونی همانند فیلمها و سریالهای ابرقهرمانی هیچ مشکلی ندارد، اما کسانی که سلیقه و ذائقهشان در اون سو و سو است، شاید بخواهند سایر آثار را هم امتحان کنند: از لحاظ ظاهر، سبک و مضمون، لژیون همگام با سریالهایی توانا همانند سوپرگرل و یا لوک کیج به روز نشده است.
این سریال برداشتی با هیجان و انرژی از برخی مضمونهای آشنای این ژانر ارائه میدهد، و با چنان قدرتی اونها را باهم یکپارچه میکند که تمام ارتباطات شکل گرفته بین اونها در نهایت فوقالعاده از آب در میآیند. همانطور که گفتم این سریال ممکن است باب میل همه نباشد، اما کسانی که به مدار سوررئال و تیز این درام شاخص و متفاوت کشیده میشوند به احتمال زیادی تا آخر هشت قطعه اون همراهش خواهند بود. این سریال هم به تعبیر کنایی و هم به معنای واقعی کلمه یک مسافرت است که معمولا شورانگیز و حیرتآور است.
Legion

کارهای هاولی معمولا خشکی رسمی دارند؛ غیر عادی نیست که قصـههایش را از زاویهی نظارتگر روایت کند که دلیل میشود مخاطب برای ساختار یک منظره، یک قطعه و یا یک شخصیت احترام قائل باشد، بدون اونکه با اون المانها به طور کامل در سطوح روانی یا احساسی درگیر باشد. انتخاب بازیگران این تمایل به سو بالینیتر کردن میبرد، این داستان در دوره دوم فارگو مشهود بود، که در اون تد دنسن، بوکیم وودبین، و کریستن فهمید در بین بازیگران فوقالعادهی اون دلیل وجود داشتند که به شخصیتهای خود عمقی از تاثر و تقلا بخشیدند.
لژیون شخصیت اصلی خود را از مخاطب دور نمیکند در واقع، زیادتر زمان مخاطب را در درجه دیوید هلر (با بازی دن استیونز) قرار میدهد و از زاویهی دید او به روایت قصـه دید میکند. او مردی است که تمام زندگیاش را با بیماری روانی دست و پنجه لطیف کرده است. اما آیا به راستی چنین است؟ هلر هم همانند بسیاری از شخصیتهای اصلی کتابهای کمیک و قصـههای فانتزی، پی میبرد اونچه که عظیمترین چالش زندگیاش بوده است میتواند منبع کشفنشدهای از قدرت و توانایی باشد.
Legion

شاید به جای اینکه یک مرد بستری شده و مبتلا به شیزوفرنی باشد، در واقع قهرمانی است که میتواند دنیا را تکان دهد؟ زمانی هلر وجود دارد، همه چیز میلرزد و تکان میخورد: زمانی او تحت تاثیر عواطف شدید قرار میگیرد، چیزها در اتاق به پرواز در میآیند و او پتانسیل صدمه رساندن به اطرافیانش را دارد.
لژیون این منظرهها را با دکورهای به دقت چیده شده به نمایش درآورده است، به طوری که پر از انرژی و حرکت هستند و به نظر میرسد قاب دوربین هم به لرزه در میآید. سبک دهه شصتی انگلیسی این سریال و فشنی که در اون به چشم میخورد حال و هوای لژیون را غنیتر و جذابتر میکند. چیزی که میتوانیم از ترکیب زندانی و یکی از اولین آلبومهای پینک فلوید تصور کنیم.
بازی استیونز همانند چسبی است که اجزای مختلف لژیون را کنار هم نگه میدارد: صدمهپذیری او و مهارتش در تغییر حس و حالش از ناامیدی به امید همیشه تمجیدبرانگیز است، و به خوبی علامت میدهد که رگههایی عمیق از امید و خوشبینی در روح پر از خوف و اضطراب دیوید وجود دارد. تمام حس ظریفبودن که در لژیون موج میزند با وجود استیونز و تعهدی که به شخصیت خود در این سریال دارد لطیف و مناسب میشود و منظرههایی که در اونها دیوید و دوست جدیدش، سید برت (با بازی ریچل کلر)، وجود دارند لحظاتی از راحتی محض را در تجربهی تماشای این سریال خلق میکنند که بدون وجود اونها بیش از حد شدید و افراطی میشد.
تماشای لژیون فراوان خوشیقسمت و دلگرمکننده است برای چی که با قدرت سو کسانی را میگیرد که درجه خود را پیدا نکردهاند اما با بغل دوباره پذیرای کمیها و علاقههایشان هستند به جای اونکه سوداری کسانی را بکند که بیرحمانه و سنگدلانه اونچه را که شگفت آور و نا آشنا و گمنام است را سرکوب میکنند. خواهر دلواپس دیوید در جایی از سریال میپرسد: برای چی نمیتوانی اون چیزی را که همه دارند داشته باشی؟ قطعههای اول لژیون به این میپردازد که شاید اونچه در ذهن دیوید هست در واقع خوب تر باشد.
پادشاهی

پادشاهی مجموعه وب تلویزیونی کرهای است که در سال ۲۰۱۹ توسط شبکه نتفلیکس تولید شد. این اولین سریال کرهای اصلی نتفلیکس است که در ۲۵ ژانویه ۲۰۱۹ پخش شد. کارگردانی این سریال بر وظیفه کیم سئونگهون بوده است. این سریال از مجموعه وبکامیک پادشاهی خدایان اقتباس شده است که توسط کیم ایونهی نوشته و توسط یانگ کیونگایل نقاشی شده است. این سریال با نقدهای مثبت روبرو شد و دوره دوم اون نیز ۱۳ مارس ۲۰۲۰ منتشر شد.
بررسی The Kingdom

یکی از جذابترین نکات در رابطه با این سریال، فضاسازی فوقالعاده و مکان چشم نواز اون است. کینگدام بهمهربانی حال و هوای تاریخی قصـه خود، این موقعیت را بهدست آورده تا از مکانهایی نگاه دقیق کننده و جذاب استفاده کند. این سریال از نظر بصری فراوان زیباست؛ از برداشتهای بلند و وسیع در مکانهای شهری یا قلعهها گرفته تا نماهای بسته و خفقان آور از زاغهها و جنگلهای نگرانی آور، کینگدام تمام زمان چشمان شما را به خود نگاه دقیق میکند. شایان ذکر است که زیباییشناسی ویژه به کار رفته در طراحی مکان، تنها استفاده از حال و هوای تاریخی سریال نیست.
The Kingdom

دورهی تاریخی ویژه سریال، ضمن بخشیدن عمق اجتماعی-سیاسی جدیدی به دلیل، دلیل شده است که قصـه بیشازپیش نگرانی آور باشد و پوستهی جدیدی از عنصر خوف به اون اضافه شود. عدم وجود تکنولوژی و محوریت مبارزات براساس نبردهای نزدیک دلیل میشود که «کینگدام» نسبت به سریالهای مشابهی که در دنیای مدرن جریان دارند شور انگیزتر باشد و بیننده تنش و خوف بیشتری را در قصـه حس کند.
از نظر کارگردانی، سئونگ هان عملکردی شایستهی تقدیر از خود علامت میدهد؛ سینماتوگرافی دلیل فراوان هوشمندانه است و سئونگ هان با استفادهوری طراحی لباس برجسته و مکانهای نگاه دقیق کننده، از نظر بصری جلوهای را استخراج کرده است که با هارمونی چشم نوازش بیننده را کاملا درگیر خود میکند.
The Kingdom

برخلاف بسیاری از آثار ترسناک، بهخصوص در بین سریالهای تلویزیونی، کینگدام از پالت رنگ پهناور و پویایی استفادهمند است. سئونگ هان به خوبی از رنگ و روشنایی برای انتقال عواطف نهفته در بطن قصـه استفاده میکند و به خوبی مفاهیمی همانند امید، فقر، تنش یا خوف را ازطریق عکس به مخاطبان القا کرده و تاثیرگذاری سایر عناصر کینگدام را دو چندان میکند.
The Kingdom

البته این مسئله شایستهی پرداخت است که به خدمت گرفتن هوشیارانهی رنگ و روشنایی، تنها تلاش برنده سئونگ هان برای قصـه سرایی تصویری نیست. تقریبا در هر قطعه از دوره اول این سریال، منظرهای وجود دارد که بعید است اون را برای مدتی طولانی یاد بردن کنید. از سرگردانی کودکی تنها در ویرانههای به جا مانده از نبردی سنگین، تا تعجب شخصی که مرگ هولناک دوست و همکار خود را دید میکند، کینگدام پر است از منظرههایی تأثیرگذار و به یادماندنی که زیبایی آخر الزمانی این سریال را در خود منعکس میکنند.
جداسازی

جداسازی یا تفکیک سازی مجموعه تلویزیونی آمریکایی در سبک علمی-تخیلی و نگرانیآور جاریشناختی ساخته دن اریکسن و به کارگردانی بن استیلر و ایفه مکآردل است. یک شرکت شوم زیستعلمی، صنایع لومن، از یک روش پزشکی «جداسازی» استفاده میکند تا خاطرات غیر کاری برخی از کارمندان خود را از خاطرات کاری آنها جدا کند. یکی از کارمندان جداسازی شده، مارک، کم کم شبکه توطئه را از هر دو سو قسمت کشف میکند.
بررسی Severance

مارک شخصیت اصلی سریال تفکیک میباشد که تیمی را در شرکتی بنام لومن رهبری میکند. انسانهای آماده در این تیم خاطراتشان از راه فعالیت تفکیکسازی بین زندگی کاری و شخصی آنها تقسیم شده است.
درواقع زمانی مارک بر سر کار است، چیزی از زندگی شخصیاش برای نمیآورد و زمانی او در خانه است، چیزی از کارش به یاد نمیآورد. وی به نام قهرمان اصلی قصـه، سفری را برای کشف واقعیت در مورد شغل خود و حضورش در دنیا هستی شروع میکند.
بگذارید راحت برایتان بگویم، یک شرکت رازآلود زیستعلمی، با عنوان صنایع لومن، از یک روش پزشکی «جداسازی» استفاده میکند تا خاطرات غیر کاری برخی از کارمندان خود را از خاطرات کاری آنها جدا کند. یکی از کارمندان جداسازی شده، بنام مارک، کم کم هاله ای از توطئه را در دنیای صنایع لومن کشف میکند.
Severance

مهمترین و جدیترین جملاتی که در طول سریال دفعات به طور مشخصی با اون مواجه میشوید به شرح زیر است:
من را بخاطر ضررهایی که به این دنیا رساندهام، ببخشید/
هیچکس جز من کفارهی اعمالم را نمیدهد/
و لکهی اونها در من باقی خواهد ماند/
فقط میتوانم شرمنده باشم… و همینگونه هستم.
با این جملات شما متوجه میشوید که شرمساری تنها راهِ تدبیر ی انسان در دنیای سریالِ تفکیک یا دنیا کنونی خودمان است!
Severance

بن استیلر و آفریننده اون دن اریکسون، دوری را برای ما به هدیه میآورند. همانطور که گفته شد، این سریال حول اساس مارک اسکات (آدام اسکات)، رهبر گروهی از کارمندان شرکتی بنام لومن است که تحت یک عمل جراحی قرار میگیرند تا خاطرات کاری خود را از خاطرات زندگی شخصی خود جدا کنند.
این آزمایش دلیل میشود که تعادل بین کار و زندگی زیر سوال برده شود… این زیر سوال رفتن زمانی اتفاق میافتد که مارک خود را درگیر رازی میبیند که او را مجبور میکند با ماهیت واقعی شغلش و خودش روبرو شود.
Severance

همه چیز با بیدار شدن یک زن کم سن (بریت لور) روی میز کنفرانس در یک اتاق جلسه بی روح و خالی شروع میشود. او نمیداند آنجا چه میکند. درها قفل است و کسی نیست. اما سپس از مدتی صدای مردی که میخواهد پرسشنامه کوتاهی را از راه بلندگو با وی درمیان بگذارد، میآید.
او حتی نام کوچک خود را برای نمیآورد. بیننده باید به اندازه هلی متعجب باشد، این نام، نام همان زنِ ابتداییِ قطعه اول سریال Severance است. دنبال با هلی با یک علامت سوال عظیم روبرو میشویم: این همه برای چیست؟ آیا اون شخص که با کت و شلوار درون اون اتاقِ سرد و بی روح میشود، یک ربات است؟
او کارمند صنایع Lumon است، شرکتی که روشی پیشگامانه برای محافظت کامل از کار و زندگی خصوصی در برابر یکدیگر ساختن کرده است. همانطور که گفته شد، اصطلاح تفکیک یا جداسازی به یک روش جراحی نشانه دارد که به شکل موضعی خاطرات را جدا میکند.
Severance

هر اتفاقی که در دفتر میافتد با خارج آمدن از آسانسور یاد بردن میشود. هلی حالا باید با خودِ دو وجهی جدیدش انس کند، که – به نظر میرسد یک ویدیو اون را پابرجا میکند – او داوطلبانه با اون موافقت کرده. با این وجود، انس کردن به واقعیت جدید برای او آسان نیست. جای تعجب نیست که در یک ثانیه او میخواهد بداند که آیا در جهنم قرار گرفته یا مرده است.
در طول سریال، چهار عنصر را در انسانها شناسایی خواهیم کرد، که اسم اون عناصر را مزاج میگذاریم و روح همه انسانها از اونها نشات گرفته است (البته اگر روحی وجود داشته باشد): غم، خوشی، وحشت و دشمنی.
Severance

شخصیت هر انسانی توسط نسبت دقیق مزاجهایی که درونش قرار دارد، تعریف میشود. من با تامل درون غار ذهن خودم شدم، و این مزاجها را در دنیای خودم هضم کردم تا بتوانم چند کلامی با شما در رابطه با این سریال علمی تخیلی (بهترین سریال های علمی تخیلی 2021) و آخرالزمانی (بهترین فیلم های آخرالزمانی 2022) دیالوگ برقرار کنم.
اگر این مزاج ها در دنیای شما مهم نباشند، اونوقت دنیا برایتان، زائدهای بیش نخواهد بود. این قدرت بینظیر و منحصر به فرد، چیزی است که امیدوارم به همهی شما انتقال داده شود.
دووم پاترول

دووم پاترول یک مجموعه تلویزیونی آمریکایی تحت وب در ژانر ابرقهرمانی و درام است که بر پایهٔ گروهی خیالی به همین نام دلیل آرنولد دریک، باب هینی و برونو پرمیانی از شرکت دیسی کامیکس میباشد. آپریل بالبی، دایان گررو، برندن فریزر، آلن تودیک و تیموتی دالتون از بازیگران اون میباشند.
دووم پاترول به نام یک اسپینآف برای مجموعه تلویزیونی تایتانها بهشمار میرود. پخش دوره اول مجموعه متشکل از پانزده قطعه از ۱۵ فوریه ۲۰۱۹ شروع شد. دوره دوم نیز در نه قطعه از ژوئن تا اوت ۲۰۲۰، از شبکههای اچبیاو مکس و دیسی یونیورس پخش شد. دوره سوم از ۲۳ سپتامبر ۲۰۲۱ و به شکل اختصاصی از اچبیاو مکس به نمایش حقوق. در اکتبر ۲۰۲۱، مجموعه برای دوره چهارم نیز تمدید شد.
بررسی Doom Patrol

اولین دوره سریال دووم پاترول از اون دورههای کم یاب تلویزیونی بود که به نظر میآمد هیچ ایدهای در اتاق نویسندگان به اندازه کافی شگفت آور نبوده تا رد شود، و قطعا منظورم تعریف کردن از این سریال است. عظیمترین نگرانی درباره دوره دوم این بود که آیا میتواند حس شگفت آور و نا آشنا بودن و دیوانهوار دوره اول را تکرار کند یا خیر.
قبل از اینها، چطور میتوانید قصـه را شگفت آورتر کنید، اون هم زمانی دوره اول با یک الاغ شگفت آور و نا آشنا شروع شد، با معرفی یک خیابان احساساتی که تمایلات جنسی خاصی دارد ادامه یافت، و با عشقبازی یک موش صحرایی و سوسک تمام شد. (همه اینها در اون ثانیه معقول به نظر میرسیدند).
Doom Patrol

اما دلواپس نباشید: Doom Patrol نه تنها در دوره دوم کاملا شگفت آور و نا آشنا باقی مانده، بلکه در عین حال با تکیه بر تراژدی داستانش، پیشرفت چشمگیری هم میکند. در اپیزود سوم، نایلز کالدر (با بازی تیموتی دالتون (Timothy Dalton)) به دخترش دوروتی (با بازی ابیگیل شاپیرو (Abigail Shapiro)) میگوید: “همه ما اشتباه کردیم. مهم اینه که یادمون باشه این اشتباهات ما رو تعریف نمیکنن.” کلماتی فراوان خوشبینانه در سریالی پر از طردشدگان که با چیزی تعریف میشوند که از همان ابتدا دلیل شده بود طرد شوند. همگی هنوز از دست نایلز عصبانی هستند.
افشای این قضیه که پزشک دیوانه مسبب نقص بدنی تکتک اعضای تیم بوده، اطمینان را در عمارت دووم از بین برده است. اما یک معامله شیطانی دلیل محروم شدن کالدر از طلسمی میشود که او را فناناپذیر کرده بود و بقیه گروه به دنبال راهی برای نجات جان او هستند. نه برای خودش، بلکه برای دوروتی دختر قدرتمند و زجرکشیده نایلز. یا، همانطور که کلیف استیل (برندن فریزر (Brendan Fraser)) به روشنی میگوید: “من از بچه دشمن خودم نگهداری نمیکنم.”
Doom Patrol

جذابیت Doom Patrol در قابلیت انتقال سریع از مسخرگی خالص به قلبشکستگی قابل درک که ابدا متوجه اون نخواهید شد. این سریال به طور ویژه درباره مفهوم پدر و مادر بودن است، و اینکه چطور ممکن است حس کنید یک هیولا هستید، اما در عین حال آماده باشید جانتان را فدای بچه خودتان کنید. دعوا اصلی در دوره دوم Doom Patrol دعوا بین نایلز و کلیف است.
Doom Patrol

نایلز برای محافظت از دختر خودش، کلیف را از داشتن ارتباط پدر و دختری با دخترش محروم کرده است. دالتون جذابیت خاصی به این سریال بینهایت احمقانه داده و صداپیشگی فریزر در نقش کلیف همچنان تمجیدبرانگیز است. اما کلیف استیلی که درون اون لباس آهنی قرار دارد در واقع رایلی شاناهان (Riley Shanahan) است.
یک غم فرانکنشتاینی در بازی شاناهان وجود دارد؛ حرکات رباتی که به نظر میرسد فراوان زیاد افسرده شده و به دنبال راهی برای به دست آوردن عواطف خودش است. در اپیزود اول این دوره شاهد طراحی دکورهای حیرتانگیزی هستیم، زمانی تیم که هنوز پس از اتفاقات اپیزود پایانی دوره اول کوچک ماندهاند، تلاش میکنند راهی برای فرار از یک ماکت پیدا کنند.
Doom Patrol

اما قسمتهای اولیه دوره دوم به سرعت فرمول هیولایی را نزد میگیرند. پرش زمانی با پزشک تایم در اپیزود دوم، با ادای احترامی به Hellraiser «بپاخیزان جهنم» با وجود شروری به نام رد جک ادامه مییابد. حال باید دید سرنوشت دوره دوم Doom Patrol چه خواهد شد. این سریال قطعا طی این زمان خودش را به نام یک محتوای ویژه و شگفت آور تلویزیونی اثبات کرده است. دلیل شادی است که شگفت آورترین قهرمانان دنیا فعلا تصمیم دست کشیدن از کار خود را ندارند.
بازماندگان

بازماندگان مجموعه تلویزیونی فراطبیعی درام آمریکایی به تهیهکنندگی دیمون لیندِلوف و تام پِروتا و برگرفته از رمان پِرّوتا با همین نام است که از تاریخ ۲۹ ژوئن ۲۰۱۴ از شبکه اچبیاو پخش شد.[۱] در این سریال، بازیگرانی همچون جاستین ثرو، ایمی برنمن، کریستوفر اکلستون، لیو تایلر، کریس زیلکا، مارگارت کوالی، کری کون، رجینا کینگ، اَن دَود، جنل ملونی، و اسکات گلن وجود دارند.
قسمت زیادی از توجهها به این سریال به این دلیل بود که تعدادی از عوامل مجموعهٔ تلویزیونی لاست در ساخت این سریال دست داشتند و ژانرهای دو سریال نیز به یکدیگر نزدیک بود، و به دلیل موفقیت سریال گمشده، انتظارها از این سریال فراوان بالا بود. در ۱۳ اوت ۲۰۱۴، اچبیاو ساخت دوره دوم و در دهم دسامبر ۲۰۱۵ ساخت دوره سوم (آخرین دوره) این مجموعه را اعلام کرد.
The Leftovers

دوره اول از ۲۹ ژوئن ۲۰۱۴ تا ۷ سپتامبر، و دوره دوم از ۴ اکتبر ۲۰۱۵ تا ۶ دسامبر همان سال پخش شدند. دوره سوم و نهایی این سریال نیز از تاریخ ۱۶ آوریل ۲۰۱۷ تا ۴ ژوئن همان سال با ۸ قطعه پخش شد و بنا به گفته سازندگان این سریال به آخر رسیدهاست و دیگر تمدید نخواهد شد. این شاید از محبوب ترین سریال های دنیا و همچنین بهترین سریال های انگلیسی زبان باشد.
بررسی The Leftovers

لفتاورز در کنار فضای دراماتیک و پیچیدهاش، از حیث معمایی و جنایی نیز فراوان شورانگیز و درگیرکننده ظاهر میشود. سوالهایی را مطرح میکند که نهتنها نمیتوان با یک جمله به آنان پاسخ داد، بلکه پس از رسیدن به چرای یک داستان، جدید سوآلات بسیاری مطرح میشوند که آشکار ساختن واقعیت مخفی در آنها به آرزویی به ظاهر برآوردهناپذیر تبدیل میشود. اما لفتاورز برای اینکه در زمینه معمایی به مشکلی که گریبان وستورلد را گرفت وابسته نشود، به برخی از علامت سوآلهای ساختن شده در ذهن مخاطبان پاسخهای ساده و البته جذاب میدهد، و در واقعیت کلک داستان را به وقت میکند تا تاریخ کافی برای پردازش به قسمتهای دیگر باقی بماند.
یکی از اساسیترین مشکلات دوره دوم وستورلد به فرم معمایی اون مربوط میشد؛ دوره دوم وستورلد اصولا یا آنقدر بار معمایی دلیل را بالا میبرد که حس سردرگمی در مخاطب به یک مسئله افراطی تبدیل میشد، و یا آنقدر ساده از مقولات مهم گذر میکرد که انگار فقط میخواست ده اپیزود مجموعه سریعا به آخر برسند.
The Leftovers

اما خوشبختانه لفتاورز میداند از خودش و مخاطبانش چه میخواد و چه زمانی و کجا بایستی پرسشی مطرح کند و چه زمانی میبایست به آنان پاسخ دهد، طوری که اذهان عموم بینندگان به دور از ابهامات پوچ، بیخود و فراوان باشد. بدون تردید در دنیا امروز، هیچ بنیبشری عاری از اشکال، و تماما پاک و معصوم نیست و یک به یک انسانها نقاط منفی و نابجایی را یدک میکشند.
بیش از ۹۰ درصد از آثار سینما و تلویزیون، توانایی به عکس کشیدن اون سطح از خاکستری بودن در آدمی را ندارند و کمابیش شاهد مواردی شاخص و بخصوص هستیم که از این آزمون سربلند خارج میآیند. بزرگی لفتاورز در زمینه شخصیتپردازی آنقدر فراوان است که لقب بینقص نیز توانایی ادای حق مطلب را ندارد.
در طول سه دوره کاراکترهای قصـه برای مخاطبان به چیزی بیش از اشخاص آماده در یک دلیل قصـهاساس تبدیل میشوند. افرادی که خصوصیات فردی و خلق و خوهای آنان همیشه حکم کف دست مخاطبان را پیدا میکند، زیرا شناخت تماشاچیان نسبت به آنها با شناخت فرد نسبت به کف دستش برابری میکند.
The Leftovers

به واسطه پردازش حسابشده کاراکترها، در رابطه با به عکس کشیدن صحیح مبحث خاکستری بودن اشخاص دیگر حرفی باقی نمیماند؛ چراکه لفتاورز از این حیث سنگ تمام گذاشته و تمامی رقبایش را چه در سطح تلویزیون و چه در سینما درجا کیش و مات میکند. سریال قطعا اثری تاثیرگذار و فراوان زیاد واقعگرایانه و اعتقاد پذیر است.
هرگاه که بخواهد قلبهای تماشاچیان را از شدت ناراحت بودنش به درد میآورد، هر گاه که بخواهد اذهان ایشان را با لحظات درگیرکننده و عجیبش به تسخیر خود در میآورد و هرگاه که بخواهد شادی و زندگی را از شدت واقعگرایانه بودن قصـه، شخصیتها و حقایق و وقایعش، در خون مخاطبان تزریق میکند.
The Leftovers

سریال، از اون سریالهایی نیست که با انتخاب نامهای بیخود و به ظاهر مفهومی که در واقعیت هیچ ارتباطی با دلیل ندارند، ارزش خویش را پایمال بکنند و زیر سوآل ببرند. لفتاورز (The Leftovers) و به فارسی بازماندگان، به خودی خود حکم یک معمای پیچیده را دارد. از لحاظ لغوی لفتاورز به شکلی رساننده معنایی همانند “پسمانده” را دارد؛ این نام نشانه دارد به اشخاصی که بازماندهاند، دور ریخته شدند و به هر نحوی در بی توجهی خواسته و یا ناخواسته فرو رفتهاند. سوآل اینجاست، منظور لفتاورز اون ۹۸ درصدی است که همچنان وجود دارند، و یا اون ۲ درصدی که عظیمت کردهاند؟ کل دلیل حکم یک کتیبه را دارد که میبایست پاسخ این سوآل را با موشکافی و تحلیل اون یافت.
The Leftovers

اون ۲ درصدی که از جریان و نزدروی دنیای ما بازماندهاند یا اون ۹۸ درصدی که از عظیمت و خروج از دنیا ما بازماندهاند؛ مسئله این است. تیم بازیگری لفتاورز با وجود اینکه چندان هم معروف نبودهاند، اما به طرز حیرتانگیز و دیوانهواری از پس کاری که بهشان محول شده بود بر میآیند و یکی از برترین نقش آفرینیهای تاریخ تلویزیون را به نمایش میگذارند؛ که در سطح آنان جاستین ثرو (Justin Theroux) در نقش کوین گاروی و کَری کُن (Carry Coon) در نقش نورا دِرست قرار میگیرند.
The Leftovers

البته نقش آفرینی تمامی بازیگران در حد عالی و محشر بوده است که کنار زدن آنان تنها نامردی محض است، همینقدر را بفهمید که حتی نقشهای کمارزش این دلیل نیز آنقدر واقعگرایانه و باورپذیر به ایفای نقش میپردازند که نمیتوان جلوی خود را گرفته و از تعریف و تمجید صرف نظر کنید. این از بهترین سریال های تاریخ است.
زیادتر بخوانید:
از همراهی شما تا انتهای نوشتار شگفت آور ترین سریال های تاریخ سپاسگزار هستیم. حتما ما را با نظرات خود در رابطه با این نوشتار، آگاه کنید. شما میتوانید به نام نویسنده مهمان در سایت جونی عضو شوید و علاوه بر اشتراک نظرات خود در رابطه با مقالهها، نقد فیلم ، نقد سریال ، اخبار سینما و مطالب خودتان را نیز انتشار دهید. برای مطالعه فراخوان مرتبط با اون بر روی لینک نویسنده مهمان کلیک نمایید. در ضمن شما همراهان گرامی میتوانید به اینستاگرام جونی جهتِ شناختِ مهمترین فیلم های ژانرهای مختلف و کوتاه نقد و بررسیهای فیلمهای روز دنیا مراجعه کنید.
[ad_2]