[ad_1]
در این مطلب قصـه کامل قطعه اول سریال بی گناه از نگاهتان می گذرد. این سریال درباره زندگی مردی به اسم بهمن است که سپس از 25 سال به ایران برگشته تا سبب سال هایی که مجبور به فرار بود را دریابد، این کار او زندگی خانوادگی استاد دلاور فرشباف را هم تحت تاثیر می گذارد و دست خوش اتفاقاتی می کند.

قبل
آقایی درون یک زیر زمین خوابیده است که یهو از جاش بلند میشه و شروع به کندن دیوار می کند، سپس از کمی وقت انگار یک گنج درون دیوار بوده و شروع به پایین ریختن می کند و او حسابی غرق شادی است و اون ها را جمع می کند و می خواهد برود که کسی جلویش را می گیرد و با چند ضربه چاقو می کشتش.
مراسم بزرگداشت هنرمندان ایرانی در زمینه فرش و فرش بافی برگذار شده است، دلاور فرشباف یکی از افراد آماده در این مراسم است که هنر و شعر را با هم تلفیق کرده است و لقب شاعر فرش را گرفته است. مجری مراسم، او را صدا می کند تا روی سن برود، او با همسرش ابریشم خانم بالا می رود و سپس از درود علیک و سخنرانی برای حاضران اون جا، در یک حرکت عاشقانه تولد همسرش را تبریک می گوید.
سپس از مراسم، تعداد زیادی مهمان در یک باغ جمع شده اند که یکی از اون ها استاد فرش باف به دنبال زن و بچه هایش است، استاد گوشه ای با ناهید خانم، سخن می زند و به نظر میاد که یواشکی و به دور از چشم بقیه است.
پروین یکی از دختر های استاد است و یک دختر به اسم سارینا دارد که به خونه دوستش رفته و او حسابی نگرانش است و از این که پدرش عطا بهش اجازه داده عصبیه و باهاش دعوا می کند.
دیگر دختر استاد، یلدا است و یک کافه روزنامه دارد و اون جا همه تلاششو می کنه تا استاد کسرتی را راضی به مصاحبه کند…
دختر ارشد استاد، اسمش فروغ است، یک دختر به اسم جانا دارد و همسرش منوچهر است.
دیگر فرزند، استاد و ابریشم خانم هم سهراب فرزند پسر خانواده است.
منوچهر به مراسم نرفته و تنها در خانه است، او در آخر مراسم با جانا تماس می گیرد و می گوید همه را به خانه شان ببرد، تا هم به مناسبت تولد مامان ابریشم ، دور هم جمع شوند و هم او یک سوپرایز برای همه خانواده دارد.
جانا این داستان را به مادرش می گوید که او تعجب می کند ولی چیزی نمی گوید و همگی با هم به خانه می روند، ولی هیچ خبری از منوچهر نیست. جانا با پدرش تماس می گیره تا ببینه کجاس که او میگه دوستم و آوردم بیمارستان و تا نیم ساعت دیگه خودمو می رسونم، ولی در اصل او در خانه استاد، مشغول کندن زمین است و یک کاغذ هم در دستش دارد و به نظر میاد که از روی اون جای کندن را پیدا کرده است.
پروین دائما به سارینا زنگ می زند ولی او جوابش و نمیده، جانا منظور میده که من باهاش تماس می گیرم، شاید پاسخ منو بده و به اتاقش میره ولی به جای زنگ زدن به سارینا به دوست پسرش، وحید که دوست دایی سهرابش هم است، زنگ می زند و مشغول قلب و قلوه دادن اند که خاله پروینش به گمون این که سارینا پشت خط تلفن و می گیره و هر چی از دهنش در میاد میگه که با شنیدن صدای وحید، سری از روی تاسف تکون میده و میره، بلافاصله، دایی سهرابش به اتاقش می رود و می گوید منفرد اومده دنبالم و باید برم، از هم خداحافظی می کنند و او از پشت پنجره برای منفرد دست تکون میده و میره …
پسری، جسم بی جون سارینا را به در خانه استاد آورده و او را همان جا می گذارد و زنگ می زند و می رود.
منوچهر سپس از کلی وقت، کندن زمین به یک جعبه می رسد و اون را دوباره می کند، درون جعبه تعدادی کتاب و کاغذ است، او در حال دیدن اون ها است که یهو صدای در میاد و او به سو در می رود که جسم بی جان سارینا را پشت در می بیند و هول می شود.
منوچهر سپس از رساندن سارینا به بیمارستان به عطا هم خبر داده و تاکید کرده که کسی درون خانه متوجه اتفاق نشود، عطا در بیمارستان هر چه تلاش می کنه بفهمه او چجوری سارینا را پیدا کرده و به بیمارستان برده جوابی نمی گیرد، عطا که حسابی از وضعیت نزد آمده ترسیده از منوچهر خواهش می کنه تا او به بقیه اطلاع بده و او را به خانه می فرستد…
منوچهر در راه خانه است و از چهره اش معلومه توی فکره که با یک ماشین کامیون تصادف می کند و جا در جا می میرد.
چهل روز سپس
بهمن به ایران برگشته است، با راننده فرودگاه سخن می زند که او در اختیارش باشد و به صرافی ببرتش تا پول هایش را به پول ایرانی تبدیل کند.
بهمن قبل و روز خاکسپاری برادرش را برای می آورد، او اول به مغازه رفیقش جلیل می رود و کمی گپ می زنند و سپس از اون به دنبال راننده به سو خانه کهنه استاد میره و اون را از دور دید می کنه…
سپس از رفتن بهمن، مهتاب هم از راه می رسه و به درون خانه می رود، او از این که خونشون لوکیشن فیلم برداری شده، حسابی کلافه است و شروع به صدا زدن ناهید مادرش می کند.
ناهید سر و کله اش پیدا میشه و تاکید می کنه که امشب کارمون تموم میشه، مهتاب تصمیم خوابیدن داره که ناهید میگه برای کار با استاد فرش باف سخن زدم، مهتاب غر می زنه و میگه من خودم کلی پروژه دارم که ناهید میگه اینم همانند بقیه است و باید بری…
بهمن در خانه با استاد تماس تصویری گرفته است و از او درباره برگشتنش به ایران سوال می پرسد و می گوید هر طور که شده به هر قیمتی که شده می خوام برگردم، ناراحت همه ام و دیگه حوصله ندارم، استاد کلی مقاومت می کند ولی در آخر برای این که او را بپیچونه میگه حتما پرسیدن می کنم و بهت اطلاع میدم…
ابریشم از او می خواد که به بهمن اجازه بده بیاد ایران ولی استاد میگه حالا که منوچهر مرده ابدا صحیح نیست، ابریشم میگه سپس از این همه سال دیگه قرار نیست اتفاقی بیوفته ولی اگه بفهمه تو این زمان چه کارایی کردی، فراوان بد میشه اما این سخن ها روی استاد تاثیری ندارد و می گوید قرار نیست هیچ وقت چیزی بفهمد.
قبل
ابریشم خانم دست بهمن را گرفته و با هم به پاسگاه رفته اند، او اون جا داد و بیداد می کند که 40 روز از مرگ شوهرم قبل ولی هیچ کاری نمی کنید، مامور اون جا برای دست به سر کردن، ابریشم میگه برو با مردت بیا که ابریشم رو به بهمن می کنه و میگه ازشون بپرس قاتل بردارت کیه و زل می زنه تو چشم های مامور اون جا و میگه الان مرد من اینه و حسابی قاطی است که یکی از سرباز ها اون دو را خارج می کند و می گوید هر وقت خبری شد بهتون اطلاع می دیم و واجب نیست هر روز بیاین…
حالا مشخص می شود که بهمن، برادره شوهره گذشته ابریشم است…
جانا به پارکینگ رفته تا ماشین پدرش را تحویل بگیرد، وحید هم دنبال او است، جانا تمام مدارکی که باید را امضا می کند و سپس از برداشتن وسایل پدرش از درون ماشین، سریعا می روند تا به سر خاک برود و منفرد هم میگه منم سر راه پیاده میشم و میرم…
جانا درون وسایل پدرش یک اجاره نامه می بیند که مربوط به یک خانه در یوسف آباد است؛ اون دو با هم به اون جا می روند، جانا می فهمه که پدرش خونه مجردی داشته و دور خانه می چرخد و فکرش پی این است که دلیلی برای کار پدرش پیدا کند، اما همان ثانیه صدا در میاد و اون ها با این فکر که حتما یکی از همسایه هاس در را دوباره می کنند اما دو نفر با شکل های پوشیده، یک کیسه مشکی روی سر منفرد می کشند و او را با خودشان می برند…
همه خانواده، سر خاک منوچهر هستند، فروغ دلیل جانا را می گیرد، اما کسی از او خبر ندارد که گوشی سهراب زنگ می خورد و جانا اون سو خط از او کمک می خواهد، سهراب سریعا خودش را به لوکیشنی که جانا داده می رساند، او سپس از این که می فهمد جانا با رفیق صمیمیش دوست بوده و منوچهر هم خونه مجردی داشته و چه اتفاقی برای منفرد افتاده، جا می خورد و متعجب است…
سهراب جانا را به خانه می فرستد و می گوید خودم به آگاهی میرم تا کار های منفرد و انجام بدم اما به جای اون به انبار فرش می رود. فروغ در خانه نشسته است که پروین باهاش تماس می گیرد و برای انجام کاری با هم قرار می گذارند.
جانا به جای خونه به کافه خاله یلداش رفته و همه چیز را برایش تعریف می کند تا ازش کمک بگیرد که برنده نمیشه، چون که استاد کسرتی به اون جا رفته و سر یلدا حسابی شلوغ میشه و همه تلاشش این که از او مصاحبه بگیرد.
سارینا با همان پسری که شب مهمونی رهاش کرده بود، سر قرار رفته است، شروع به سخن زدن با هم می کنند اما معلومه جفتشون با هم فراوان اوکی نیستند که یهو پروین با ماشین محکم به او می زند، اون دو از ماشین پیاده می شن که پروین به سو پسره حمله می کنه و یقه اشو می گیره، فروغ هم از ماشین پیاده میشه و شروع به سین جیم کردنه دوست سارینا می کند، او هم میگه اون شب سارینا زیاده روی کرده بود، منم برای این که اتفاقی براش نیوفته، اون و پشت در خونه پدر بزرگش گذاشتم و زنگ زدم که یکم سپس یه آقایی در و دوباره کرد و سپس از این که خیالم راحت شد، رفتم…
فروغ، پروین را عقب می کشد و او را سوار ماشین می کند، سارینا هم اوسکلی به رفیقش می گوید و سوار ماشین مادرش می شود، فروغ ذهنش درگیر سخن های دوست سارینا شده و نمی دونه برای چی منوچهر اون شب خونه استاد بوده و تو خودش می رود.
مهتاب طبق گفته مادرش به مغازه استاد رفته است، او مشغول سخن زدن با عطا است که دلاور و ابریشم از راه می رسند و او را به درون اتاقشان دعوت می کنند تا باهاش مصاحبه کنند، ابریشم حسابی از مهتاب خوشش اومده و بدون هیچ چون و چرایی قبول می کنه که با او همکاری کنه…
مهتاب حال فروغ را از او می پرسد که ابریشم خانم پاسخ میده ولی معلومه جا خورده، سپس از رفتن او دلاور به ابریشم خانم توضیح میده که خونه منیریه را به خانواده او فروخته است و از اون جا فروغ را می شناسد…
قبل
فروغ سپس از فروش خانه شان به اون جا رفته و در می زند، مهتاب در را دوباره می کند، فروغ شماره خانه جدیدشان را به او می دهد و از او می خواهد که اگر بهمن به اون جا زنگ زد، شماره جدید را بهش بدهند، مهتاب هم چشمک می زنه و میگه پس قضیه عشق و عاشقیه، شماره رو از فروغ می گیره و میگه حتما این کار و برات انجام میدم و به درون خانه می رود، ناهید مادر مهتاب که تمام زمان فالگوش ایستاده بوده، کاغذ درون دست مهتاب را ازش می گیرد و اون را پاره پوره می کند و می گوید نمی تونم بهت اجازه بدم که خودت و درگیر این مسائل کنی و می رود.
حال
آدم هایی که وحید منفرد را دزدیده بودند، جسم بی جان و غرق در خون او را درون یک سطل زباله انداخته اند و می روند…
برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!
[ad_2]