[ad_1]
در این مطلب کوتاه قصـه قطعه هشتم سریال بی همگان از نظرتان می گذرد، سریال بی همگان هر شب حدود ساعت 8 و نیم تا یک ربع به 9 از شبکه سه پخش می شود و تکرار اون نیز در ساعت های 1:30 صبح زود، 10 سحر و 14:30 روز سپس روانه آنتن می شود.

آدم های ارشیا چشم به راه اومدن امیرعلی هستند تا او را گوش مالی بدهند، از تقدیر امیرعلی هم وقت رفتن با الناز سخن می زنه و بی حواسسوار همون ماشینی که آدم های ارشیا توش هستند، می شود و سپس از تموم شدن متوجه میشه اشتباه کرده و آقایی که عقب نشسته،چاقو زیر گلوش می ذاره و میگه اگر تکون بخوری شاهرگتو می زنم…
اون ها امیرعلی را جایی دور از شهر و دید مردم می برند و تا جایی که می خوره، کتکش می زنند… در آخر هم همان جا رهاش می کنند وبهش میگن دیگه حق نداره دنبال دختر مهندس راه بیوفته و می روند…
امیرعلی از جاش بلند میشه و همون دور و بر یک رودخونه پر از آب پیدا می کنه و کمی آب به دست و صورتش می زنه تا حالش جا بیاد…
مجدد به راه میوفته که یک موتوری از اون جا رد می شود و با دست تکون دادن های امیرعلی، سوارش می کنند…
پدر امیرعلی تصمیم داره به عبادتگاه بره تا دنبال راهی برای نوع کردن پول مورد نیازش باشد، همان ثانیه امیرعلی با ماشین به سرکوچشون می رسه که پدرش هم می بینتش و با دیدن وضعیتش دلواپس می شود و کمکش می کنه تا به درون خونه بره…
مانی مشغول خوردن غذا است که گوشی الناز زنگ می خورد و می بیند که امیرعلی به او زنگ زده، الناز گوشیشو از دست مانی می گیرهو با امیرعلی سخن می زنه که او بهش میگه امروز چند نفر بردنم خارج شهر و تا جا داشت کتکم زدن، بعدم تهدیدم کردن که دور تو رو خطبکشم…
سپس از قطع شدن تلفن، مهرداد و مهشید از راه می رسند و مشخصه که با هم خرید رفته بودند و حتی برای مانی و الناز هم خرید کردند،مهرداد به حمام میره و الناز هم از موقعیت استفاده می کنه و اتفاق را برای مهشید تعریف می کنه که مهشید میگه این کار ابدا با عقلنوع در نمیاد و باورم نمیشه که پدرت این کار و کرده باشه، توام نباید همچین فکری دربارش بکنی الناز هم می پذیره و او میگه خودم باپدرت سخن می زنم…
فاطمه برای امیرعلی کیسه آب گرم برده است و همه دور خونه دلواپس او هستند و درباره اتفاقی که افتاده سوال می پرسند، امیرعلی پاسخهای سر بالا می دهد و پدرش هم درباره فروش ماشین از رضا سوال می پرسه که او میگه به خاطر بدهی اسلان این تصمیم و گرفتم تاهمگی راحت بشیم، بعدشم که ارزش سهام بالا رفت مجدد ماشین می خریم، اما قاسم آب پاکی را روی دستش می ریزد و می گوید حقاین کار را ندارند…
مهرداد به کارخونه رفته است و با ارشیا به خاطر این که آدم جستجو امیرعلی فرستاده دعوا می کنه و میگه از این به سپس باید با من هماهنگباشی و در آخر دستور میده لیدر کارگر ها رو فراوان بی سر و صدا اخراج کنه…
ارشیا به درون کارگاه رفته و آقا ابراهیم را صدا کرده و به او میگه انقدر به دستگاه های خراب ور نره و تلاشی برای صحیح شدنش انجامنده، او هم قبول می کنه که ارشیا میگه مدیریت خواسته شما یه سر به کارگزینی برید که او با قیافه درهم می فهمه که حکم اخراجشاومده و باید بره…
نوچه اسلان در خونه امیرعلی است و اون جا را می پاید…
امیرعلی صبحانه می خورد، مادرش هم به کنارش میره و گفت و گو کتک خوردنش و به بین می کشد و میگه پدرت کوافق ازدواجت با النازنیست و میگه شما برای هم مناسب نیستید که او میگه خودم پدر و راضی می کنم، فقط یکم شما درکم کنید و می رود…
الناز در تراس خونه نشسته است که مهشید پیشش میره و درباره صحبتاش با مهرداد سخن می زنه و میگه پدرت اون جوری که فکر میکنی نیست، من حرفاشو می فهمم ولی شریک حرفاش نیستم، هیچ وقت جای مادرت نبودم، ولی می تونم جای خواهرت باشم و می خوام توبه همون چیزی که قلبا می خوای برسی تا خوشحالیتو ببینم…
مهرداد در کارخونه با گوهران عظیم در جلسه است، مهرداد از کاری که قراره بکنند، حسابی ترسیده ولی او جوری با اطمینان سخن میزنه که می تونه کمی خیالش و راحت کنه…
قاسم با دست پر از خرید به خانه رفته است و همسرش کلی ازش سپاسگزاری می کنه و او میگه چند قلمشم حذف کردم اما او دوباره هم سپاسگزاری میکنه، قاسم جستجو امیرعلی را می گیرد که او میگه روحی بهم ریخته است…
مادر امیرعلی هرکاری می کنه شوهرش و راضی به خاستگاری رفتن بکنه برنده نمیشه و میگه من از اول با این ازدواج مخالف بودم وراضی هم نمی شم تا خانوادم خورد، نشه…
امیرعلی سپس از رفتن پدرش، از اتاقش خارج میره و میگه اگر دایی رحمان باهاش سخن بزنه، حتما راضی میشه که مادرش هم لبخندی ازروی رضایت می زند…
مهرداد در حیاط مشغول صحیح کردن کباب است که مهشید به کنارش میره تا درباره شرایط الناز باهاش سخن بزنه و میگه عاشق شده وفراوان حساسه که پدرش میگه لیاقت دختر من زیادتر از این حرفاست، الناز از دور به سخن های اون ها گوش می دهد و مهشید هم تا میتونه از الناز طرفداری می کنه و میگه این راهی که در نزد گرفتی صحیح نیست، توام باید با منطق باهاش سخن بزنی، زمانی می بینیانقدر پسره الناز و می خواد باید بذاری بیان خاستگاری تا زیادتر همو بشناسن و خودش بفهمه که به درد هم دیگه نمی خورند، مهرداداول رو ترش می کنه ولی مهشید با زبون بازی راضیش می کنه و لبخندی از روی رضایت به الناز می زند…
نوچه اسلان هم چنان زاغ سیاه خونه پدری امیرعلی را چوب می زند و کلافه به اسلان زنگ می زنه و میگه بعید می دونم این پسره سرکاربره، چند روزه که ما رو بیکار کرده…
دایی رحمان به دنبال خانواده اش به خانه خواهرش رفته و قاسم از دیدن اونا متعجب میشه که او میگه یهویی دلم هواتون و کرد، قاسم ازجاش بلند میشه و میره که امیرعلی کلی از داییش به خاطر این که اومده سپاسگزاری می کنه…
قاسم همان سخن هایی که به همسرش و پسرش زده بود را برای رحمان هم بازگو می کنه ولی دایی رحمان میگه اگر ما حواسمون بهشونباشه، هیچ اتفاقی نمی افته و بهتره این قدم و برای پسرت برداری و به خاستگاری بری تا باب آشنایی دوباره بشه و با اصرار همه کساییکه تو جمع هستند، او هم ناچار قبول می کنه، همون ثانیه گوشی امیرعلی زنگ می خوره و او به حیاط میره…
الناز بهش میگه که قراره برام خاستگار بیاد و رضایت پدرش و اعلام می کنه، امیرعلی از شادی نمی دونه چی بگه و شوکه بیصداکرده که الناز صداش می کنه و او به خودش میاد و میگه پدر منم همین الان راضی شده و بابت این که بخاطرش کنارش مونده سپاسگزاری میکنه…
[ad_2]