[ad_1]

در این مطلب از قسمت فرهنگ و هنر جونی برایتان کوتاه قصـه قطعه ۱۰ سریال آتش سرد را برای دنبال کنندگان این سریال جذاب گذاشته ایم. با ما دنبال باشید. سریال آتش سرد یک ملودرام اجتماعی است که محصول سال ۱۴۰۱ به کارگردانی رضا ابوفاضلی می باشد. در کوتاه قصـه اون آمده است: فرید پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده و وارث نیمه از کارخانه های عظیم است. محسن تاجیک شوهر عمه فرید که قیم قانونی او نیز است متوجه دستکاری در حسابهای کارخانه میشود و…
قطعه ۱۰ سریال آتش سرد
علیرضا با فربد در حال فوتبال دستی بازی کردن هستن ولی امیر حسابی تو فکره و نمیدونه باید چیکار کنه و سخن های سعیدو تو ذهنش مطالعه میکنه. بابک فردای اون روز میخواد به سو کارخانه بره که طهماسب جلوشو میگیره و میگه کجا میری؟ صبحانه نمیخوری؟ بابک میگه نه باید برم به حساب ها برسم طهماسب میگه من هنوز اون پولی که بهم دادن تا دهنمو ببندم هنور تو حسابمه چیکار کنم؟ بابک میگه هنوز بهشون پس ندادی؟ این شر میشه بزار با محسن تاجیک مشاوره کنم میگم بهت. سعید زمانی به کارخانه میره با دیدن بابک میگه به به ببین کی اینجاست! هر وقت بخوای میری هر وقت بخوای میای میدونی فرقش با قبل چیه؟ قبلا با عزت و احترام اونجا مینشستی ولی الان با خوف که نکنه برگردی زندان! بابک میگه من حسابارو پیدا میکنم سپس سپس از کمی گفت و گو کردن سعید بهش میگه روزگارتو سیاه میکنم با بد کسی در افتادی! سعید به پویا میگه بره اتاقش و بهش میگه این مرتیکه تا دیروز چسم قربان بله قربان از دهنش نمی افتاد ولی الان تو چشام دید میکنه و دری وری میگه بهم برو پیشش چشم ازش برندار ببین چیکار میکنه! امیر به کارخانه نزد بابک میره و میگه چیشد؟ چیکار کردی؟ بابک میگه یه ذره، دو ذره نیست که!

امیر به اتاق سعید میره و بهش میگه اینجا یا جای منه و به پویا نشانه میکنه و میگه یا جای ایشون! سعید میگه اینجا واسه من تعیین تکلیف میکنی؟ امیر میگه نه واسه شما میخوام تکلیف خودم مشخص بشه! و از وانجا میره. وقت رفتن پویا بابک پیشش میره و میگه دلم واست میسوزه واقعا! پویا میگه زمانی بعدا بفهمی اینا همش یه دعوای الکی بین شرکا بوده اون وقت من دلم ولست میسوزه! بابک میگه چی میگی یعنی چی؟ پویا میگه بعدا بهت میگم بهت و میره. بابک میره به دفتر یکی از هم دانشگاهیاش میره و سپس از کمی گپ زدن بهش میگه یه استاد داشتیم که بهمون میگفت هر حسابداری یه امضاء داره واسه خودش امضاء و رد تورو تو حساب های کارخانه سعید آقا دیدم! او بهش میگه دو ساعته اینو میخوای بگی؟ اشتباه میکنی! بابک بلند میشه و میگه اگه بفهمم تو دست کاری حساب ها دست داشتی روزگارتو سیاه میکنم! محسن به خانه میره . و باهمدیگه درباره اتفاقات روزمره سخن میزنن که از منیره میپرسه اسرا شیفته؟ او بهش میگه نه رفته خونه آزاد. محسن جا میخوره و میگه آخه تو وضعیت؟ ای بابا! منیره بهش میگه نباید زندگی این دوتارو داغون کنیم اسرا و آزاد همدیگرو دوست دارن نباید پا سوز بشن!
محسن میگه ما از خودمون مطمئنیم ولی من سعیدو میشناسم که این چیزارو درون زندگی این دوتا جوون میکنه! منیره میگه هنوز نشده ما پیشوازش باید بریم؟ بابک به دم در خانه پویا میره که میبینه داره وسایلشو جمع میکنه که بهش میگه خونه را هم ازت گرفت؟ پویا میگه ولم کن و از پاسخ دادن طفره میره. بابک بهش میگه تو یه چیزی تو کارخانه گفتی اون چی بود؟ پویا میخواد در بره که بابک پاپیچش میشه پویا میگه اینا همشون دستشون تو یه کاسه ست تورو هم بازیچه خودشون کرده که اگه حسابی هست مدرکی هست براشون پیدا کنی که از بین ببرنش بعدشم تو هم میشی همانند من مهره سوخته! سپس بابک ازش میپرسه پس برای چی واسم سند گذاشت تا بیام خارج؟ پویا میگه برای کارهای خودشون دیگه کارشون تموم بشه برمیگردی همونجا! منم که میبینی کاری نمیکنم دست زیر سنگه در اسرع وقت میخوام برم خارج از سرزمین اینجا نمیمونم میخوای واسه تو هم بلیط بگیرم بری؟ بابک میگه اختلاف من با تو اینه که من زن و بچه دارم اونارو چیکار کنم؟ پویا میگه خوب تر از اینه که بیوفتی پشت میله های زندان! میری تو اولین زمان زن و بچه ات هم بین پیشت! همان وقت محسن به بابک زنگ میزنه که او بهش میگه اوه اوه برنداریا! من جای تو باشم دورتادورشو سیم خاردار میکشم! سعید زمانی به خانه میره با دیدن اسرا شروع میکنه به تعریف کردن ازش و میگه تو با بابات فراوان اختلاف داری سپس درباره پدرش و کارهایی که میکنه به اسرا میگه که او حسابی ناراحت میشه و میگه بهتره من دیگه برم. همگی او را ملامت میکنن که این چه رفتاری بود؟! سعید میگه یه سخن ختم سخن این پسر آزاد باید قید این خانواده را بزنه! تمام……
زیادتر بخوانید:
[ad_2]