کوتاه قصـه قطعه ۶ سریال آتش سرد از شبکه دو + عکس

[ad_1]

در این مطلب از قسمت فرهنگ و هنر جونی برایتان کوتاه قصـه قطعه ۶ سریال آتش سرد را برای دنبال کنندگان این سریال جذاب گذاشته ایم. با ما دنبال باشید. سریال آتش سرد یک ملودرام اجتماعی است که محصول سال ۱۴۰۱ به کارگردانی رضا ابوفاضلی می باشد. در کوتاه قصـه اون آمده است: فرید پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده و وارث نیمه از کارخانه های عظیم است. محسن تاجیک شوهر عمه فرید که قیم قانونی او نیز است متوجه دستکاری در حساب‌های کارخانه می‌شود و …

قطعه ۶ سریال آتش سرد

سعید به دم در خانه میره و میبینه که کسی نیست سپس به پویا زنگ میزنه میبینه که گوشیش خاموشه. تا توی ماشین میشینه پویا را میبینه که بهش نشانه میکنه سوار ماشین بشه. سپس ازش میپرسه چیشد؟ هاردو گرفتی؟ پویا میگه نه بدشانسی آوردم آقاجون، سعید میگه یعنی الان دست محسنه آره؟ پویا تایید میکنه که سعید میپرسه پس چیشد؟ میگفتی من پیداش میکنم گیرش میارم؟ چیشد؟ پویا میگه بدشانسی آوردم تو دستم بود ولی نشد سپس میگه باید یه چیز دیگه ام بهتون بگم محسن منو دید فراوان بد شد. سعید ماشین را به حرکت درمیاره و میره. امیر به دم در خانه پویا میره ولی پاسبانی میگه که خونه نیستش و هنگامی بهش زنگ میزنه میبینه خاموشه. سعید جلوی درب یه کارواش میره و میگه یادت میاد اینجارو؟ از اینجا آوردمت زیر پر و بال خودم یادته؟ فکر کنم وقتشه برگردی سرجای اولت! سپس بهش میگه از ماشین پیاده بشه و ازش سوییچ ماشین و کلید آپارتمانو ازش میگیره و میگه حالا برگرد درون و از اونجا میره. پویا به درون میره که مظفر بهش میگه به به پویا خان سرانجام یه سری بهمون زدی! هرازگاهی بیا به ما سر بزن. سپس شروع میکنه باهاش درد و قلب میکنه سپس بهش میگن خوش به حالت بارتو بستی از اینجا رفتی!

قسمت ۶ سریال آتش سرد
قطعه ۶ سریال آتش سرد

سعید حسابی بهم ریخته و هنگامی به خانه میرسه میره پشت بوم و به خارج دید میکنه سیما میره پیشش و میگه چیشده؟ هنگامی اینجوری به یکجا تو بیصدا زل میرنی میترسم سعید میگه چیزی نشده دلواپس نباش. فردای اون روز محسن به رویا زنگ میزنه و میگه برای نگهداری به حساب ها به یک حسابدار خبره نیاز داریم گفتم چه کسی خوب تر از بابک، رویا میگه چجوری آخه؟ اون که تو زندانه! محسن میگه میخواد چند روز آینده با وثیقه آزادش کنم رویا حسابی خوشحال میشه و سپاسگزاری میکنه. امیر به اتاق سعید میره و ازش حساب میگیره که برای چی پویا را سر وقت پدرش فرستاده تا هاردو بگیره؟ سعید انکار میکنه و میگه من ابدا از چیزی خبر ندارم! امیر میگه پویا بدون اجازه شما آبم نمیخوره چه برسه به این چیزها پس تلاش نکنین من اعتقاد کنم! سعید بهش میگه فکر نکن با من چند هنگامی کار کردی هم قد و قواره من شدی حواست باشه که چی میگی! اگه چیزی نمیگم بهت واسه اون بالاسریته! امیر میگه اگه واجب باشه همه چیزو به بابام میگم ولی تا آخرشم کنارشون میمونم و از اونجا میره. محسن با احمد تو گلخانه سخن میزنه و ازش میخواد تا برای نوع کنه که حتی شده به شکل موقت بابکو از زندان آزاد کنه تا به حساب ها نگهداری کنه. سعید تو دفترش خوابش برده که خواب میبینه پلیس ها به اونجا اومدن و اونو دستگیر کردن و میخوان ببرنش.

آزاد امیر را تو ماشینش میبینه و میره پیشش میشینه و بهش میگه چیشده؟ اتفاق چیه؟ امیر ماجرارو براش تعریف میکنه که انگار بابک برای پدرت حساب سازی میکرده چون پول بیشتری ازش خواسته بابات اونو انداخته تو زندان، آزاد ناراحت میشه و امیر بهش میگه دلواپس نباش هرچی بشه نمیزارم تو زندگی تو و اسرا چیزی تغییر کنه. سیما به خانه منیره میره و بهش میگه با اجازه شما چندتا تاریخ برای ازدواج این دوتا جوون انتخاب کردم گفتم بپرسم کدومو شما باهاش راضین منیره بهش میگه نباید عجله کنیم بزار با مردها مشاوره کنیم ببینیم چی میشه سیما میگه فراوان خوب. سعید دوباره نزد پویا میره و او بهش میگه نمیخوام فکر کنید که برای اون ماشین و خونه الان اینجام نه! چون به شما مدیونم سپس سعید میگه امروز محسن اومد هرچی از دهنش درومد بار من کرد و دهن من برای گندکاری تو بسته شده بود سپس بهش میگه سوییچ ماشین و کلید خانه تو داشبورده اگه میتونی از پسش بربیای بردار برو به زندگیت برس اگه نمیتونی برو تو همین کارواش! پویا خوشحال میشه و سپس از برداشتن سوییچ و کلید ازش سپاسگزاری میکنه و از اونجا میره. سپس از رفتن سیما از خانه منیره، اسرا به مادرش میگه سوال سیما خانم سوال منم هستا؟! چی شده که من نباید ازش خبر داشته باشم؟ منیره میگه چیز خاصی نیست تو خودتو دخالت ندی تو این ماجراها بهتره اما با پافشاری های اسرا بهش میگه شاید دارم میگم شاید این ازدواج به صلاحت نباشه و از اونجا میره اسرا تو فکر فرو میره….

زیادتر بخوانید:

[ad_2]