[ad_1]
صحبت های دردناک زن کم سن
زن ۲۵ ساله ای که مدعی بود بر خاکستر آرزوهای سوخته اش اشک می ریزد، با بیان این که زیباترین روزهای جوانی ام را با شعله میل به آتش کشیده اند، درباره سرگذشت رویاگونه خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گفت: هفت ساله بودم که پدر و مادرم به سبب تفاوت های فرهنگی و خانوادگی طلاق گرفتند و من و برادر ۴ ساله ام راهی منزل مادربزرگمان شدیم.
در واقع من و برادرم قربانیان عشق و عاشقی کورکورانه پدر و مادرم بودیم که در پی یک آشنایی خیابانی با هم ازدواج کرده بودند اما عشق ناگسستی اون ها سپس از ۱۰سال از هم جدا شد و از یکدیگر نفرت پیدا کردند. هر کدام از اون ها یک سال سپس از این اتفاق مجدد ازدواج کردند و به دنبال سرنوشت خودشان رفتند و ما را در افسوس مهربانی خانوادگی تنها گذاشتند. در حالی که کوشش می کردم زیادتر اوقاتم را با دوستانم بگذرانم، تحصیلاتم در مقطع دبیرستان به آخر رسید و تصمیم گرفتم کاری برای خودم دست و پا کنم.
اما در همین روزها به یک مهمانی دعوت شدم و در اون جا با مردی شیک پوش و خوش بیان برخورد کردم که ۲۵ سال از من عظیم تر بود. در همان دید اول چنان شیفته «سعید» شدم که کاخ آرزوهایم را در قلب او بنا کردم. «سعید» که گذرنامه اروپایی نیز داشت مدام به یکی از کشورهای اروپایی مسافرت می کرد. من هم که آرزو داشتم روزی در خارج از ایران قدم بزنم، فراوان زود منظور ارتباطات دوستانه او را پذیرفتم و بدین نظم ارتباط من و او از سال ۹۴ شروع شد.
برای اون که مورد ملامت خانواده پدری ام قرار نگیرم، یک سال سپس از این اتفاق از او خواستم مرا به عقد خودش درآورد. او هم خطبه عقد را در یکی از مراکز مذهبی خواند و سپس شناسنامه ام را گرفت تا بقیه کارها را انجام دهد. «سعید» منزلی برایم رهن کرد و من و برادرم روزهای خوب زندگی را شروع کردیم. مسافرت می رفتیم، خرید می کردیم و از هدایای گران قیمت استفاده مند می شدیم ولی سعید هیچ گاه با من به مسافرت نمی آمد یا در شهر قدم نمی زد.
در طول دو سال زندگی مشترک دو بار باردار شدم ولی به اصرار او جنینم را سقط کردم تا روزهای جوانی را خوش بگذرانیم. اون تاریخ اون قدر خوشحال بودم که فقط به خواسته های همسرم عمل می کردم و به آینده توجهی نداشتم تا این که یواش یواش حس کردم «سعید» توجه کمتری به من دارد و حتی از هر چند تماس تلفنی به یکی از اون ها پاسخ می دهد. آرام دلواپس آینده و زندگی ام شدم.
این بود که به جستجو نشانی هایی رفتم که از سعید داشتم. خانه ای را در منطقه بالای شهر پیدا کردم که دفعات مرا درون ماشین چشم به راه گذاشته بود تا سری به خانه خواهرش بزند اما در آراستگی تعجب پِی بردم اون جا منزل ویلایی سعید است که با همسر و فرزندانش زندگی می کند! تعجب زده به سعید می نگریستم و او در بین بهت و ناباوری مدعی بود که مرا نمی شناسد. پیامک هایش را به همسرش علامت دادم ولی او به راحتی اون ها را تکذیب کرد و گفت: این شماره تلفن وابسته به دوستش است که در امور خیریه کار می کند. سعید همچنین ادعا کرد که شماره تلفن مرا از یک مرکز خیریه ای گرفته و من و برادرم را تحت حمایت خود قرار داده است.
به همین سبب ماهانه مبالغی را از حقوق شرکت به حساب بانکی من واریز می کرده تا اجاره خانه و مخارج زندگی را بپردازم! با شنیدن این جملات، دیگر دنیا برایم تمام شد و همه آرزوهایم سوخت. دیگر نمی توانستم زیادتر از این به چشمان خباثت آلود سعید دید کنم. این بود که از خانه اش خارج آمدم و برای یافتن تدبیر ای راهی کلانتری شدم اما ای کاش… شایان ذکر است، نگهداری به پرونده این زن کم سن با صدور دستوری از سوی سرهنگ علی معطری (رئیس کلانتری) به کارشناسان زبده دایره مددکاری اجتماعی کلانتری سپرده شد.
گردآوری: گروه خبر سیمرغ
seemorgh.com/news
منبع: rokna.net
[ad_2]