[ad_1]
یکی از اون دسته از جریانات سیاسی در لابلای زیست هر انسانی اضمحلالِ ذهن در برابر هک شدن از سوی معشوقه است.
روزی پسرکی بود با نام حامد محبی در شهری از ایران که زبان ترکی را خوب بلد بودند. وی که 20 سال زیادتر نداشت هر روز از گالریی بنام میلان تا کتابفروشی ورشکستهشدهای که توسط فردی دو رو و دروغگو گردانده میشد میدوید تا آنجا ذهنش هک شود.
هک کردنِ ذهن یا عاشقی؟

هر روز با پرسشی پر از پاسخ به اون کتابفروشی میرفت. پاسخهایی که جز با هک شدن ذهنش کنشی در زیست او نداشتند. سیاهی سیاستِ این رفت و آمد او را به رویاپردازی محکوم کرده بود. با او کاری میکرد تا در عاشقی بیولوژی خاصی را دنبال کند.
سوال اساسی اینجاست:
آیا حامد در رفتارش با خود وابسته سوء قصدی شده که نباید میشده؟
آیا حامد محبی، اون پسر کوچک 20 ساله، سیاستِ رویاپردازی را بد متوجه شده یا جوهر این رویاپردازی، عصیان علیه خود است؟
فراوان ممنون میشم پاسخ این سوالها را بدهید تا باقی زندگی حامد محبی را برایتان بگویم…
[ad_2]

