[ad_1]
دیگر به آخر خط رسیده بود؛ موادمخدر وجودش را نابود کرده بود و در قمار اعتیاد دیگر چیزی برای باختن نداشت تا این که مادرم تصمیم گرفت برای نجات برادرم از این وضعیت اسفناک، او را داماد کند اما …
به شرح وقت سحر به تعریف از 9 سحر، دختر کم سن در حالی که نگرانی در چهره اش موج می زد و همه راه های نجات برادرش را بن بست می دید، با طرح شکایتی علیه برادرش دست به دامان قانون شد تا شاید آخرین راه نرفته را نیز بیازماید.
او در حالی که از یادآوری روزگار تلخ برادرش درد می کشید، با بغض در گلو به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گفت: برادرم تنها پسر خانواده بود و از همان دوران کودکی گویی با فرزندان دیگر پدر و مادرم به کلی تفاوت داشت.
هر اون چه تصمیم می کرد برایش آماده می شد، من و دیگر خواهرانم حتی جرأت نداشتیم با صدای بلند با او صحبت کنیم چون بلافاصله با جیغ های دلخراش او رو به رو و از سوی پدر و مادر ملامت می شدیم.
روزهای مقاوم می گذشت!
به همین دلیل برادرم به فردی لوس و بی ادب تبدیل شده بود و هر کاری که دلش می خواست انجام می داد.او هیچ وقت انس به «نه» شنیدن نداشت و پدر و مادرم نیز هیچ وقت در مقابل خواسته های او کلمه «نه» را بر زبان نمی راندند. روزها سپری می شد و این وضعیت همچنان ادامه داشت.
عظیم تر که شد پدر و مادرم هر نوع امکاناتی برای او آماده کردند تا او به تحصیلاتش ادامه بدهد اما برادرم حتی مقابل معلم و مدیران مدرسه اش هم چهره ای خودمختار داشت و به درس و کتاب اهمیتی نمی داد. به همین دلیل هم ترک تحصیل کرد.
با این حال پدر و مادرم دوباره هم از او حمایت کردند. از طرفی معاشرت های او با دوستان ناباب نیز شروع شده بود و گاهی شب ها به خانه نمی آمد. این در حالی بود که هیچ کس جرأت نمی کرد از او بپرسد شب کجا بوده است!
تبدیل به یک معتاد شغل ای
زمانی به خود آمدیم که او به یک معتاد شغل ای تبدیل شده بود. این گونه بود که پدر و مادرم سال هایی از عمرشان را در راه کلینیک های ترک اعتیاد گذراندند به این امید که او را از این وضعیت اسف بار نجات دهند اما دلسوزی های بیجا و حمایت های مالی خانواده ام موجب شده بود برادرم نه تنها اعتیادش را کنار نگذارد بلکه به جوانی بیکار و بی عار تبدیل شود.
او هر روز با مصرف انواع موادمخدر صنعتی در منجلات مواد افیونی فرو رفتن ور می شد تا این که مادرم تصمیم گرفت برای نجات از این وضعیت دلخراش، او را داماد کند ولی اون ها وقت خواستگاری از اعتیاد برادرم سخنی نگفتند و برادرم نیز به طور پنهانی در خانه پدرم مواد مصرف می کرد، تا این که چند روز قبل همسرش به طور ناگهانی او را در حال مصرف مواد دید و تقاضای طلاق کرد.
او می گوید برای چی با پنهانکاری زندگی دختر جوانی را نابود کرده اید؟ مادرم هم برای این داستان مریض شده است و از این که زندگی فرزندش در شعله های اعتیاد می سوزد، درد می برد. الآن که با خیانت ما، خانواده دیگری نیز متلاشی شده است، آمده ام از او شکایت کنم تا شاید…
[ad_2]