[ad_1]
گرامی من! زندگی، بدون روزهای بد نمیشود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی، باورکن که تند تند فرو میریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان میشکنند، و درخت، پایدار و مقاوم بر جای میماند.
گرامی من! برگهای پائیزی، بی تردید، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند…
مگذار که عشق ، به انسِ دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادنِ گل های باغچه، به انسِ آب دادنِ گل های باغچه بدل شود! عشق، انس به دوست داشتن و مقاوم دوست داشتنِ دیگری نیست ، پی در پی جدید کردنِ خواستنی ست که خود پی در پی، خواهانِ جدید شدن است و دیگرگون شدن. تازگی، وجودِ عشق است و تازگی. بافتِ عشق. چگونه می شود تازگی و تازگی را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، بدن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه. جامِ بلور، تنها یک بار می شکند. می توان شکسته اش را، قطعه هایش را، نگه داشت . اما شکسته های جام، اون قطعه های تیزِ برَنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. دلیل ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند…
زیادتر بفهمید : قصـه کوتاه «قلب کوچک» نوشته نادر ابراهیمی
قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد اون را با خودش ببرد…

عاشقانه های پاییزی نادر ابراهیمی
من قلب کوچولویی دارم؛ فراوان کوچک؛ فراوان فراوان کوچک.
مادربزرگم میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، همانند گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت میکند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر میکنم این قلب کوچک را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ دلم میخواهد تمام این قلب کوچک را همانند یک خانه خوشگل کوچک، به کسی بدهم که فراوان فراوان دوستش دارم…
یا… نمیدانم…
کسی که فراوان خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب فراوان کوچک و پاکیزه من خانه داشته باشد.
خب راست میگویم دیگر . نه؟
پدرم میگوید: قلب، مهمان خانه نیست که آدمها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی اون بمانند و سپس بروند. قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد اون را با خودش ببرد…
قلب، راستش نمیدانم چیست، اما این را میدانم که فقط جای آدمهای فراوان فراوان خوب است. برای همیشه …
خب… سپس از زمانها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم اما…
اما زمانی به قلبم دید کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، فراوان هم راحت است، دوباره هم نصف قلبم خالی مانده…
خب مشخص است. من از اول هم باید عقلم میرسید و قلبم را به هر دوتاشان میدادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش میدانید چطور شد؟ بله، صحیح است. دید کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، کمی جای خالی مانده…
فورا تصمیم گرفتم اون گوشهی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که فراوان دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم…
فکر کردم الآن دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده… این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر میشود؟
اما زمانی دید کردم،خدا جان! میدانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدمها، صحیح توی نصف قلبم جا گرفتهاند؛ صحیح نصف!
با اینکه فراوان راحت هم ولو شده بودند و میگفتند و میخندیدند. و هیچ گلهیی هم از تنگی جا نداشتند…
من زمانی دیدم همهی آدمهای خوب را دارم توی قلبم جا میدهم، کوشش کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم… اما… جا نگرفت… هرچی کردم جا نگرفت…
دلم هم سوخت… اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا میگرفت، صندوق عظیم پولهایش خارج میماند و او، دَوان دَوان از قلبم میآمد خارج تا صندوق را بردارد…
نویسنده: نادر ابراهیمی
زیادتر بفهمید : ناگفتههای زندگی نادر ابراهیمی از زبان همسرش!
زیادتر بفهمید : اشعار عاشقانه فریدون مشیری، شاعری که بی ریا عشق را می ستاید
زیادتر بفهمید : تهدید فرزانه منصوری به آتش زدن کتاب های نادر ابراهیمی + دلیل
زیادتر بفهمید : نامههای عاشقانهای که کتاب شدند/ از احمد شاملو تا نادر ابراهیمی
تهیه و تدوین: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
seemorgh.com/culture
اختصاصی سیمرغ
[ad_2]