کوتاه قصـه قطعه ۹ سریال آتش سرد از شبکه دو + عکس

[ad_1]

در این مطلب از قسمت فرهنگ و هنر جونی برایتان کوتاه قصـه قطعه ۹ سریال آتش سرد را برای دنبال کنندگان این سریال جذاب گذاشته ایم. با ما دنبال باشید. سریال آتش سرد یک ملودرام اجتماعی است که محصول سال ۱۴۰۱ به کارگردانی رضا ابوفاضلی می باشد. در کوتاه قصـه اون آمده است: فرید پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده و وارث نیمه از کارخانه های عظیم است. محسن تاجیک شوهر عمه فرید که قیم قانونی او نیز است متوجه دستکاری در حساب‌های کارخانه می‌شود و…

قطعه ۹ سریال آتش سرد

امیر به خانه جستجو اسرا میره که میبینه حسابی تو فکره، ازش میپرسه چیشده؟ چیزی شده؟ تو فکری؟ اسرا میگه نه امیر میخواد بهش چیزی بگه که حرفشو میخوره و میره. آزاد به اسرا پیام میده که جوابی نمیگیره سپس بهش زنگ میزنه که اسرا پاسخ نمیده. آزاد جلوی در خانه شان میره و تو خیالش با خودش تمرین میکنه که چجوری ماجرارو به اسرا بگه، اسرا به اونجا میاد. آزاد میگه اومدم همه چیزو واست تعریف کنم اسرا میگه دیگه دیره بسه هرچی دروغ و پنهان کاری که کردی دیگه همه چیز تموم شد و میره. همان وقت آزاد از خیال درمیاد و از تو آینه بغل میبینه که اسرا داره میاد سپس ازش عذرخواهی میکنه و بهش میگه که حق داری باید زودتر از اینا بهت میگفتم و از حسش بهش میگه و میخواد واسش توضیح بده که اسرا میگه بله ای که یر عقد بهت گفتم خالصانه ترین جمله ای بوده که تو عمرم گفتم بهتره یخورده بهم زمان بدیم تا زیادتر فکر کنم سپس میره. آذر تو شرکتش با طلبکارش در حال سخن زدنه تا راضیش کنه اما او با گرفتن نصف پولش راضی نمیشه و میگه چک شوهرتو میدم دست شرخر و میره. بابک حساب هارو چک میکنه و میبینه که اون چیزی که ثبت کرده نیست.

قسمت ۹ سریال آتش سرد
قطعه ۹ سریال آتش سرد

آزاد زنگ میزنه به آذر و ماجرارو بهش میگه آذر میگه الان وقتش نیست بزار خونه اومدم باهم سخن میزنیم آزاد نگرانه و میگه من اون شیمارو میشناسم دست بردار نیست بازم میره نزد اسرا ! آذر دلداریش میده که دلواپس نباش چیزی نمیشه. بابک تو کارخانه درحال گشتنه که پویا بهش میگه به به بابی تو که انقدر اینجارو میگردی زیرورو میکنی چیزی پیدا کردی؟ بابک میگه نه هنوز ولی منم پیدا نکنم پلیس پیدا میکنه دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره. پویا میگه تورو زنت شیر کرده؟ بابک میگه نه تو شیرم کردی هنگامی منو با بچه ام تهدید کردی گفتم یه روزی به حسابت میرسم سپس سپس از کمی کل کل کردن از اونجا میره. محسن با دخترش اسرا به بستنی فروشی میره و باهمدیگه بستنی میخورن و بهش میگه ماجرای منو سعید روز به روز پیچیده تر و بدتر داره میشه خواستم بهت بگم که اگه بعدا یه تصمیمی گرفتم دلواپس نتیجه اش و اثرش رو زندگیه شما نباشم اسرا بهش میگه ابدا دلواپس من نباش هرکاری که مصلحت میدونین همونو انجام بدین محسن خوشحال میشه و میگه توقع پاسخ دیگه‌ای ام ازت نداشتم.

آذر به آژانس هواپیمایی شیما میره تا ازش بپرسه اتفاق چیه برای چی به اونجا اومده بود؟ شیما میگه من ابدا دیگه آزاد واسم مهم نیست من خودمم دارم ازدواج میکنم وگرنه اگه بخوام هم میتونم هم حق دارم که زندگیشو خراب کنم چون اون زندگیه منو خراب کرد منو به خودش وابسته کرد! آذر میگه نه میخوای نه حق داری که همچین کاریو انجام بدی. میخوام واست یه داستان ای را دوباره تعریف کنم که فردی بود کلی بدهی بالا آورده بود طلبکاراش هم اونو ممنوع الخروج کرده بودن نمیدونستشم که باید چیکار کنه اما در آخر تو به شکل غیرقانونی از اینجا ردش کردی که بره برادرهای یکی از طلبکاراشو تو هم میشناسی که فراوان بزن بهادرن و میدونی که چقدرم خطرناکن! پس اگه میخوای ادرس و شماره‌تو نزارم کف دستشون دیگه سو آزاد و اسرا نمیای وگرنه خودت خوب میدونی که چی میشه سپس سپس از خوردن چایی از آنجا میره. بابک با خانواده اش به رستوران رفتن و حسابی گل میگن و گل میشنون. آذر به بیمارستان میره تا با اسرا صحبت کنه او بهش میگه چندتا کار کوچیک دارم اگه عجله نداری اونارو انجام بدم سپس بیام آذر میگه با خیال راحت کارتو انجام بده من منتظرتم پایین. اسرا هنگامی میره پیشش او بهش میگه قبول دارم که کار اشتباهی کرده ولی آزاد یه چیزی داره که آرزو داشتم شوهر منم داشته بود اونم صداقت. آزاد میخواست بیاد همه چیزو بهت بگم ولی من نزاشتم چون هیچی نبوده یه چیز فراوان کوچیک در حد سخن ولی در عوض عاشق توعه، اسرا کمی آرام میشه. سعید به امیر میگه باید بری امشب همه چیزو به بابات بگی چون داره تخته گاز میره اینجوری هنگامی بفهمه پای پسرشم گیره شاید پاشو از روی گاز برداره! امیر میگه من حاضرم بمیرم ولی بابام چیزی نفهمه سعید میگه پس بمیر هرکی خربزه میخوره باید پای لرزشم بشینه و میره….

زیادتر بخوانید:

[ad_2]