[ad_1]
به شرح سرویس منهای فوتبال خبرگزاری دیلی فوتبال؛ منابع خبری در توییتر اعترافات تلخ عروس ۱۰ ساله مشهدی را پس از دستگیری در پی فروش مواد مخدر در پارک های شهر مشهد را منتشر کردند.
اظهارات زن ۲۵ ساله ای که در اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی و در حال فروش مواد مخدر صنعتی در یکی از پارک های مشهد توسط ماموران نیروی انتظامی دستگیر شده است بازتاب زیادی در شبکه های اجتماعی داشته است.
این زن کم سن که مدعی بود چندین سال از عمرش را درون پارک ها و خرابه ها گذرانده است درباره سرگذشت تاسف بار خود به کارشناس اجتماعی کلانتری نجفی گفت: ۵ سال زیادتر نداشتم که در عزای پدر و مادرم به سوگ نشستم و سیاه پوش شدم.
والدینم در یک سانحه رانندگی جان خود را از دست دادند و من به ناچار تحت سرپرستی و حضانت پدربزرگم قرار گرفتم اما او وضع مالی خوبی نداشت و با کارگری مخارج زندگی را تامین می کرد اگر چه اون تاریخ برخی از اطرافیانم مدعی بودند پدربزرگم پول دیه پدر و مادرم را گرفته است اما من چیزی در این باره نمی پِی بردم ولی در همان دوران کودکی درک می کردم که پدربزرگم توان مالی مناسبی ندارد به همین سبب زمانی که به ۶ سالگی رسیدم یک جعبه حاوی جوراب مردانه به دستم داد و از من خواست تا اون ها را سر چهارراه یا در پمپ بنزین به رانندگان بفروشم. او مرا تهدید کرد تاوقتی همه جوراب ها را نفروخته ام حق بازگشت به خانه را ندارم.
من هم آنقدر به رانندگان یا سرنشین خودروها خواهش می کردم تا با فروش جوراب ها شب را درخیابان ها نمانم. اون تاریخ فراوان دوست داشتم همانند دیگر هم سن و سالانم به مدرسه بروم و سواد بیاموزم اما حتی جرئت بیان آرزوهایم را نداشتم . هنگامی دخترانی را با کیف و لباس مدرسه درون خودروها می دیدم به اون ها نگاه دقیق می شدم و برای لحظاتی خودم را جای اون دختران حس می کردم.
کوتاه چندسال به همین ردیف گذشت تا این که یک روز یکی از رانندگان دلش به حالم سوخت و جعبه جوراب را یک جا خرید. با شادمانی و لبخندزنان زودتر از همیشه به خانه بازگشتم و تصمیم داشتم برای بازی با یکی از دوستانم خارج بروم که پدربزرگم دنبال مردی توانا هیکل و درشت قد درون منزلمان شدند.
پدربزرگم ازمن خواست برایشان چای ببرم من هم فراوان سریع استکان های چای را درون سینی گذاشتم تازودتر به خاله بازی برسم اما درهمین وقت پدربزرگم به آشپزخانه آمد و گفت: این مرد تو را خواستگاری کرده و باید با او ازدواج کنی. من که اون تاریخ ۱۰ساله بودم و از ازدواج می ترسیدم اشک ریزان به پدربزرگم خواهش کردم که مرا عروس نکند ولی سیلی محکم پدربزرگم حرفم را ناتمام گذاشت و من به عقد مردی درآمدم که ۳۰ سال از من عظیم تر بود.
نادر آنقدر توانا هیکل بود که حتی می ترسیدم به چشمانش دید کنم . با وجود این مدتی سپس با چشمانی اشک آلود به منزل پدرشوهرم رفتم تا زندگی مشترک را در اتاقی شروع کنیم که پدرشوهرم در اختیار نادر گذاشته بود.
از سوی دیگر پدر شوهرم به مصرف شیشه اعتیاد داشت و آشکارا در منزل مواد مصرف می کرد هر روز که همسرم از خانه خارج می شد پدر شوهرم اصرار می کرد تا درکنار او پای بساطش بنشینم و مواد مخدر مصرف کنم!
من هم که چیزی نمی پِی بردم و حس می کردم حتما باید به سخن پدرشوهرم گوش کنم فراوان زود به یک معتاد شغل ای تبدیل شدم تا این که سپس از گذشت ۲ سال از این اتفاق نادر متوجه اعتیادم شد و مرا در سن ۱۳سالگی طلاق داد . او مدعی بود دیگر نمی تواند با من زندگی کند و مخارج اعتیادم را بپردازد.
این درحالی بود که پدرشوهرم نیز بیصدا کرد و چیزی به نادر نگفت. الآن دیگر جا و مکانی برای ادامه زندگی نداشتم به ناچار به منزل زنی به نام سمیرا رفتم که دفعات از او برای پدرشوهرم مواد مخدر خریده بودم. سمیرا که زنی مطلقه بود با شادی از من پذیرایی کرد و از من خواست برای تامین هزینه های اعتیادم برایش مواد فروشی کنم.
چند سال نزد سمیرا ماندم اما او روزی مرا از خانه اش خارج رها کرد و گفت: تو به اندازه مصرف و مخارج زندگی ات نمی توانی مواد بفروشی! از اون روز به سپس به زنی کارتن خواب تبدیل شدم و در پارک ها به خرده فروشی مواد مخدر پرداختم تا روزگارم را بگذرانم. الآن نیز درحال فروش مواد مخدر به یک دختر نوجوان بودم که توسط ماموران دستگیر شدم.
- زیادتر ببینید:
- کودک آزاری با انداختن سگ به جان فرزند در خانه
بازنشر محتوای شبکه های اجتماعی تنها به منظور آگاهی رسانی منتشر شده و نظرات بیان شده در اون الزاما بازتاب دیدگاه رسانه دیلی فوتبال نیست.
سرنوشت تلخ عروس ۱۰ ساله مشهدی

[ad_2]
