سرنوشت هولناک پسر بچه ۴ ساله

[ad_1]

اواخر اردیبهشت‌ماه سال ۹۹ زن جوانی خبر ناپدید شدن پسر ۴ ساله‌ای به نام تیام را به پلیس اعلام و درخواست کمک کرد.

به شرح وقت سحر به تعریف از مردم سالاری آنلاین، اواخر اردیبهشت‌ماه سال ۹۹ زن جوانی خبر ناپدید شدن پسر ۴ ساله‌ای به نام تیام را به پلیس اعلام و درخواست کمک کرد.

وی در توضیح اتفاق به مأموران گفت: پسرم برای بازی به کوچه رفته بود اما زمانی دقایقی سپس به کوچه آمدم از پسرم خبری نبود هرچه او را صدا زدم و دنبالش گشتم بی‌استفاده بود.

با این شرح، مأموران با تحقیقات میدانی کار خود را شروع کردند و بلافاصله جستجو دوربین‌های مداربسته محل رفتند.

پس از بازبینی تصاویر دوربین‌ها متوجه شدند که تیام از سوی زنی کارتن‌خواب از جلوی خانه ربوده شده است و پس از بررسی زیادتر مشخص شد زن کارتن‌خواب نامش مریم و از بستگان دور مادر پسربچه است.

دستگیری متهم

با شناسایی عامل ربایش مأموران برنده شدند مریم را شناسایی و دستگیر کنند.

اما از پسربچه خبری نبود، زمانی متهم پس از دستگیری به اداره آگاهی منتقل شد، گفت: من ۲ فرزند کودک و نوجوان دارم و همسرم ۲ سال نزد برای اعتیادم به شیشه طلاقم داد و اجازه نداد که بچه‌هایم را ببینم.

سپس از اون هم با جمع‌آوری ضایعات و گدایی خرج موادم را نوع می‌کردم و شب‌ها هم کنار خیابان و پارک می‌خوابیدم.

چند وقت بود که دنبال کودکی بودم تا بتوانم به واسطه اون پول بیشتری از مردم بگیرم به همین خاطر چند بار در خیابان تلاش کردم تا کودکی را بربایم اما برنده نشدم تا اینکه به یاد تیام افتادم که از آشنایان‌مان بود.

اون روز جلوی خانه‌شان رفتم و پسر کوچک را   فریب دادم سپس او را درون یک جعبه کارتن گذاشتم و با خودم بردم. تیام مرا می‌شناخت و قبلاً هم چند بار او را به پارک برده بودم برای همین از من نترسید و فکر کرد دارم با او بازی می‌کنم.

زمانی خیالم راحت شد که از خانه‌شان دور شده‌ایم با هم به سو جاجرود رفتیم و کارم را شروع کردم.

چند ده هزار تومانی هم با گدایی از مغازه‌های اون منطقه به دست آوردم.

فردای اون روز بازهم با تیام جلوی مغازه‌ها رفتیم و تکدیگری کردیم و سپس از چند ساعت برای مصرف شیشه به نزدیکی کانال آب در جاجرود رفتیم و من هم مشغول مصرف مواد شدم و از تیام خواستم تا چند متر اون سو‌تر بازی کند و چشم به راه بماند تا کارم تمام شود.

عصابیت جان بچه را گرفت

اما او مدام شالم را می‌کشید و گریه می‌کرد، در یک ثانیه عصبانی شدم و با دستم او را به کناری هل دادم تا بتوانم مواد مصرف کنم که یک دفعه تیام درون کانال آب افتاد، از دیدن این منظره‌ شوکه شدم و بسرعت درون کانال پریدم تا نجاتش بدهم عمق آب تا کمرم بود اما جریان آب آنقدر فراوان بود که نتوانستم بچه را بگیرم و آب او را با خودش برد.

چند روز سپس کارآگاهان دریافتند جسد تیام توسط یک ماهیگیر در رودخانه خجیر پیدا شده است.

پس از اعترافات متهم و تکمیل تحقیقات پرونده برای نگهداری به شعبه هفتم دادگاه کیفری یک استان تهران فرستاده شد. در ابتدای جلسه دادگاه مادر تیام درخواست قصاص کرد اما پدر او به درجه رفت و گفت: در صورتی که متهم ۲۵۰ میلیون تومان پرداخت کند، گذشت می‌کنم.

در ادامه متهم به درجه رفت و گفت: من قبول دارم که دلیل مرگ پسربچه شده‌ام اما اعتقاد کنید قصدم کشتن او نبود و عمدی در کارم نداشتم.

من فقط می‌خواستم او را با خودم ببرم تا از مردم پول بیشتری بگیرم. تیام ناخواسته به درون کانال افتاد و من هم همه تلاشم را برای نجاتش انجام دادم اما برنده نشدم.

پس از آخر دفاعیات متهم و وکیل مدافع او قضات برای صدور رأی درون شور شدند.

[ad_2]

نقشه زیرکانه پیرزن 70 ساله با زورگیران چاقوکش

[ad_1]

پیرزن 70 ساله با لواشک و خورده نبات زورگیران را مشغول کرد و طلاهای بدل به آنها داد.

به شرح وقت سحر به تعریف از رکنا،  پیرزن در حال راه رفتن در یک پیاده‌رو خلوت در کنار‌ خیابانی شلوغ و پر رفت و آمد، با کیف دستی چرم زیبایی که در دست دارد و النگوهایی که در دستش خودنمایی می‌کند.

با شنیدن صدای موتورسیکلت حساس شده و دور و بر را دید می‌کند.

متوجه وجود موتورسواری با ترک‌نشین می‌شود که هر دو کلاه ایمنی بر سر داشته و در حالی که به آهستگی در کنار‌ خیابان حرکت می‌کنند او را زیر نظر دارند. با ورود موتورسیکلت به درون پیاده‌رو، پیرزن شور‌زده و هراسان می‌شود.

ترک‌نشین موتورسیکلت پیاده شده و با قمه‌ای که از زیر آستین پیراهنش خارج می‌آورد، به سو پیرزن رفته و با رفتاری خشن کیف و طلاهای او را طلب می‌کند. پیرزن با وجود اون که ترسیده، کم سن را با حرکت دستش دعوت به راحتی می‌کند. کم سن قمه‌اش را در هوا می‌چرخاند و به رفتار خشن خود ادامه می‌دهد.

پیرزن تلاش می‌کند خودش را به سو بانکی که در چند قدمی اون قرار گرفته برساند؛ کم سن زورگیر بدن خود را بین پیرزن و بانک حائل قرار می‌دهد. پیرزن به سرعت دستش را درون کیفش کرده و دو بسته‌ کوچک از اون خارج می‌آورد…

بیا بگیر، مگه دردتون اینا نیست؟ از کدومش می‌زنین؟ همه نوعَشو دارم. این اندازه از اینا دارم که تا آخر عمرتون دیگه مجبور نباشین کسی رو به خاطرش خفت کنین.

کم سن زورگیر بسته‌های مواد را از پیرزن قاپیده، نگاهی به اون انداخته و درون جیبش می‌گذارد.

– بِده من اون کیفتو؛ اون انگشتر و النگوهاتم بِده…، یاالله بِده تا نزدم دستات قطع نکردم.

– دارم می‌گم به‌جاش کلی مواد بهت می‌دم، برای چی حالیت نیست؟ خودم این کارَه‌م؛ به خدا این طلاها یادگاری شوهر خدابیامرزمه، برام فراوان عزیزن…

– می‌گم دربیار اون النگوهاتو، یه طوری می‌زنمت که خودتم بری نزد شوهرتا…

– به خدا دو برابر قیمت اینا بهتون پول می‌دم، یه شماره حساب بهم بدین، اگه همین‌جا نریختم، اون وقت هر کاری دوست دارین بکنین.

– بزن، بزن دستشو قلم کن تا بفهمه باهاش شوخی نداریم.

در حالی که چند نفر زن و مرد عابر دور و بر منظره‌ در پیاده‌رو تجمع کرده‌اند، کم سن زورگیر با عصبانیت قمه‌اش را به سو پیرزن گرفته و او را با داد و داد تهدید می‌کند.

– می‌دی یا بزنم؟

یکی از عابران تحت نشان قرار گرفته، از پیرزن می‌خواهد که با آنها همکاری کند.

– بهشون بده مادر؛ اینا مهربانی و مروت ندارن.

یکی دیگر از عابران با فاصله‌ زیادتر، شماره‌ 110 را می‌گیرد؛ پیرزن با خوف و لرز چند تا از النگوهایش را درآورده و به کم سن می‌دهد، اما کم سن زورگیر قانع نمی‌شود.

– همانند این‌که زبون آدمیزاد حالیت نمی‌شه، نه؟ هر چی می‌خوام برای سن و سالت بهت بی‌احترامی نکنم، نمی‌ذاری؛ دربیار همه‌رو بینم، تا نزدم دستتو قطع نکردم؛ یاالله، اون کیفتم بده.

پیرزن ابتدا کیف را می‌دهد و سپس النگوهایش را به آهستگی خارج کرده و تک تک به کم سن زورگیر می‌دهد. تعداد عابران پیاده زیادتر می‌شود. یکی دو نفر از کارمندان و مشتریان بانک هم خارج آمده و نظاره‌گر منظره‌‌ شده‌اند. کم سن زورگیر که متوجه وجود افراد شده، کمی دستپاچه می‌شود. سرش را بلند کرده و نگاهی به دوربین مداربسته‌ محوطه‌ی خارج بانک می‌اندازد؛ سریع روی ترک موتور نشسته و فرار می‌کنند. یکی از عابران تلاش می‌کند خودش را به موتورسیکلت زورگیرها رسانده و تعادل اون را بر هم بزند، اما با تهدید قمه‌ کم سن زورگیر، ایستاده و جلوتر نمی‌رود.

چند عابر دور پیرزن جمع شده و جویای حال او می‌شوند. پیرزن با چهره‌ای رنگ‌پریده، روی زمین نشسته و دستش را روی قلبش گرفته، نفس نفس می‌زند. یک خانم‌ کم سن بطری آب معدنی کوچکی را به پیرزن می‌دهد.

پیرزن و مأمور پلیس در کلانتری مشغول صحبت با یکدیگر هستند.

– مادرجان، با کلی طلا و جواهر داشتین کجا تشریف می‌بردین؟ این همه پلیس هر روز داره هشدار می‌ده پول و طلا با خودتون حمل نکنین، شما که ماشاء‌خدا آدم سرد و گرم چشیده‌ای هم هستین.

– شما که پلیسی دیگه نباید این اندازه زود قضاوت کنی…

– مادرجان؛ من که نمی‌خوام خدای نکرده به شما سرکوفت بزنم؛ ما مأمور قانونیم، برای همینم دوست نداریم اهمال‌کاری مردم دلیل فراوان شدن جرم و جنایت توی جامعه بشه…؛ حالا چقدر ازتون گرفتن؟ می‌تونین برآورد کنین؟

– شیش تا النگو و یه انگشتر البته بدل، با یه کیف کهنه خالی…

– چی؟ بدل؟

– آره پس چی فکر کردی؟

– واقعاً؟

– آره؛ داشتم می‌رفتم هر چی طلا ملا دارم بفروشم واسه یه کار خیر که یه‌دفعه سر وکله‌شون پیدا شد.

– من که نفهمیدم. شما مگه نمی‌گی همه‌ش بدل بود؟

– نه، اونایی که بهشون دادم بدل بود.

پیرزن دستش را از زیر مانتو درون جیب شلوارش برده و مشمای مشکی نسبتاً بزرگی را از اون خارج می‌کند.

– اینایی که داشتم می‌بردم بفروشم، اینجاست. اصل اصله.

دستش را درون جیب دیگر شلوارش کرده و چند کارت از اون خارج می‌کند.

– اینا…، مدارکم اینجاست.

مأمور تعجب کرده و به زور خنده‌ خودش را کنترل می‌کند.

– باریک‌خدا، واقعاً که دست‌مریزاد؛ کاش همه‌ سالمندای ما همانند شما این اندازه زرنگ و باهوش بودن.

– فراوان ببخشیدا، خودت سالمندی، من یه زن میانسالم…

مأمور تلاش می‌کند خنده‌اش را کنترل کند.

– ببخشید، تصمیم جسارت نداشتم…؛ حالا چهره‌ی اون زورگیران یادتون هست؟

– می‌خوای ببینی من عقل و هوشم سر جاشه یا نه، آره؟

– چطور مگه؟

– یعنی تا حالا همکاراتون به شما خبر ندادن که جفتشون کلاه ایمنی سرشون بود؟

– ماشاء‌خدا؛ واقعاً که زن باهوشی هستین، اما به هر حال من وظیفه‌ خودم می‌دونم که بهتون یادآوری کنم کار فراوان خطرناکی انجام دادین.

– می‌دونم، ولی یه جورایی مجبور بودم.

– نمی‌دونم، شاید حق با شما باشه.

– شایدم نباشه.

– چی نباشه؟

– حق با من

مأمور از حاضرجوابی پیرزن به وجد می‌آید.

– فراوان خُب، حالا چه خدمتی از ما ساخته است؟

– نمی‌دونم، شما پلیسین.

– ببخشید، شما بازنشسته‌ ژاندارمری، کمیته یا شهربانی گذشته نیستین؟

– نه، من دبیر بازنشسته‌ام.

مأمور به فکر فرو می‌رود.

– حالا می‌خواین طلاهاتونُ کجا ببرین بفروشین؟

– فرقی نمی‌کنه، نزد یه طلافروش منصف که زیادتر از بقیه بخره.

– می‌خواین یه نفر از همکارا رو بفرستیم همراهتون؟ دو تا خیابون پایین‌تر یه پاساژ طلافروشی هست.

– برای چی نباید بخوام؟ دیگه نه کیف خالی دارم، نه طلای بدلی؛ همین دو تا مونده که دستمه.

مأمور خندیدن می‌زند. اما مواظب است که با صحبت‌های خود پیرزن را نرنجاند.

– ما در خدمت شماییم…؛ راستی قصـه اون مواد مخدری که دادین به اون دزدا چی بود؟

– از همه چیزم که خبر دارین! خُب البته کار شما همینه دیگه.

– می‌گین داستانش چی بود؟ البته اگه اشکالی نداره…

– من که می‌دونم شما می‌دونین، ولی به روی چشم، شما مأمور قانونی و باید دستورتونو اجرا کنیم. جدید اگه نگم ممکنه همین جا به جرم موادفروشی بازداشتم کنین، درسته؟

– اختیار دارین.

– راستش اونا هم بدل بودن؛ سیاهه لواشک بود، سفیده هم خورده نبات.

– عجب! می‌گم شما احیاناً همون خانوم مارپل سرشناس نیستین؟

– نه، من یه بانوی ایرانی‌ام.

– خدا حفظتون کنه.

– سلامت باشین…، می‌گم جناب سرگرد! شما اگه کارِتون رو صحیح انجام بدین، نزد خدا فراوان عزیزین؛ دعا کنین مشکل نوه‌ ام حل بشه.

بغض پیرزن مأمور را تحت نشان قرار می‌دهد.

– مشکل نوه‌تون…؟

مأمور فضولی می‌شود، اما به خودش اجازه سؤال پرسیدن و دخالت زیادتر را نمی‌دهد.

– به روی چشم، اگه قابل باشیم؛ (مکث) خدا به حق این ساعت مشکل همه‌ گرفتارها رو حل کنه، مشکل شما و نوه‌تونم حل کنه.

– ممنونم ازتون جناب سرگرد. الهی که سرانجام به خیر بشی. سایه ات ان‌شاء‌خدا بالای سر خانوادت باشه.

– سلامت باشین؛ اگه کاری‌اَم از دست ما بر می‌آد بفرمایید.

– خدا حفظتون کنه، همین که دعا می‌کنین، منّت سر ما می‌ذارین.

– زنده باشین حاج خانوم.

– خُب جناب سرگرد، اجازه‌ی مرخصی به بنده می‌دین؟

– اختیار دارین؛ اجازه‌ ما هم دست شماست. فقط اجازه بدین من هماهنگ کنم یکی از همکارا شما رو همراهی کنن؛ احتمالاً کاسبای منصف‌تر منطقه رو هم می‌شناسن.

­- الهی که خیر از جوونیت ببینی.

 

[ad_2]

مرگ کودک 6 ساله زیر شکنجه پدر

[ad_1]

مرگ کودک 6 ساله زیر شکنجه پدر

پدر کودک در اقرار به ضرب‌وجرح منجر به کشتن گفت: چند بار به فرزندم هشدار داده بودم که در خانه دستشویی نکند، اما دوباره هم او بی‌اعتنا بود برای همین او را تنبیه کردم. البته چند روز قبل هم با اسکوتر زمین خورد و دسته اون به شکمش ضربه زده بود. آثار سوختگی هم به دلیل این است که قاشق داغ روی دستش گذاشتم.

چند بار به فرزندم هشدار داده بودم که در خانه دستشویی نکند، اما دوباره هم او بی‌اعتنا بود

ضرب‌وجرح شدید کودک ٦ ساله تهرانی منجر به کشتن او توسط پدرش شد.

یک ماه قبل پسربچه‌ای توسط پدر و نامادری‌اش به بیمارستان شهدای تجریش منتقل شد و سه هفته سپس فوت کرد. درحالی که معاینه اولیه پزشکی سخن پند آموز از خونریزی درون شکم داشت و همچنین آثار سوختگی روی دستش بود، داستان به شرح ماموران کلانتری رسید و تحقیقات در پرونده شروع شد. شواهد علامت می‌داد که دلیل مرگ کودک، کشتن است.

داستان در دستور کار محمد وهابی، بازپرس شعبه دوم دادسرای جنایی تهران قرار گرفت و پدر و نامادری به نام مظنونان پرونده بازداشت شدند. بررسی‌ها علامت می‌داد پدر در ابتدا به پرستاران گفته بود که فرزندش قرص برنج خورده است، اما پدر کودک در جریان تحقیقات، این سخن را انکار کرد و تناقض‌گویی‌ها سبب شد که ظن ماموران به او زیادتر شود.

در نهایت پدر این کودک به ضرب‌وجرح منجر به کشتن اعتراف کرد، اما مشخص شد که نامادری در این حادثه نقشی نداشته است. حتی مادر کودک گفت که رابطه فرزندش با نامادری خوب بوده و همیشه درخصوص موضوعات مربوط به کودک در واتساپ با هم در تماس بوده‌اند.

در ابتدای تحقیقات نامادری گفته بود که همسرش گاهی پسربچه را تنبیه می‌کرد. در نهایت پدر کودک در اقرار به ضرب‌وجرح منجر به کشتن گفت: «چند بار به فرزندم هشدار داده بودم که در خانه دستشویی نکند، اما دوباره هم او بی‌اعتنا بود برای همین او را تنبیه کردم. البته چند روز قبل هم با اسکوتر زمین خورد و دسته اون به شکمش ضربه زده بود. آثار سوختگی هم به دلیل این است که قاشق داغ روی دستش گذاشتم.»

گردآوری: گروه خبر سیمرغ
seemorgh.com/news
منبع: روزنامه شهروند

[ad_2]

ماجرای ناتمام و مبهم دختر 15 ساله بلوچ

[ad_1]

ماجرای ناتمام و مبهم دختر 15 ساله بلوچ

​«عبدالصمد خرمشاهی» یکی از حقوقدانان سرشناس سرزمین گفت: مثلا در این خبر دادگاه می‌بیند که دختر دلیلی برای اثبات ادعایش ندارد ولی یکسری شواهدی وجود دارد که علامت می‌دهد ادعای او می‌تواند صحیح باشد. من در خصوص این خبر دقیق نمی‌دانم که اطلاعات پرونده چیست و پزشکی قانونی چه نظری داده است؟ افراد خصوصا دختربچه‌ها در مناطق محروم ازجمله بلوچستان جرات نمی‌کنند مساله‌ای را عنوان کنند اون هم علیه پلیس!…

روایتی از حادثه تلخ زاهدان

خبری که در این شرح به اون پرداخته شده است در همان هفته‌های ابتدایی انتشارش توسط خبرنگار در دست پیگیری قرار گرفت، اما به دلایلی انتشار اون به تعویق افتاد. خبر نیز مبنی بر اون بود که اواخر تیر ماه سال جاری یک فقره کشتن در شهرستان دشتیاری از توابع سیستان و بلوچستان چهره داده است.

به دنبال انتشار این خبر، برخی منابع محلی در سیستان و بلوچستان از جمله «کمپین فعالان بلوچ» اعلام کرد که در روز ۱۰ شهریور ماه یکی از فرماندهان نیروی انتظامی که خودش بلوچ است هنگامی که تصمیم بازجویی از یکی از مظنونان این پرونده کشتن را داشته، او را مورد اذیت و اذیت جنسی قرار داده است.

فردی که مدعی است مورد اذیت و اذیت جنسی توسط فرمانده نیروی انتظامی قرار گرفته یک دختر ۱۵ ساله بلوچ است. حالا  در راستای این اخبار منتشر شده بدون هیچ قضاوتی با استناد بر صحبت‌های مصاحبه‌شوندگان (یکی از اقوام همسر مقتول و امام جمعه موقت شهرستان راسک «مولوی عبدالغفار نقشبندی») و همچنین گفتگو با یکی از حقوقدانان سرشناس سرزمین، این شرح را تنظیم کرده است. پس باید گفت انعکاس این مصاحبه‌ها برای شناخت دیدگاه‌های مختلف است و لزوما نمی‌تواند دیدگاه روزنامه محسوب شود.

سکانس اول؛ چابهار

کسانی شتابزده به خارج می‌دوند و کسانی شتابزده به درون می‌آیند! (انعکاس صداها): «وای تو خواهر! تو برای چی خواهر! درد غریبی فدای تو خواهر! فدای مظلومی‌ات، فدای قلب خون شده‌ات خواهر! قلب شده چاک از غریبی‌ات خواهر! ماییم و هزار درد بی‌معالجه خواهر! بیماری‌ات قلب خون کرد؛ بیزاری‌ات روی زرد؛ درد گذاشتی روی درد خواهر! گریه چه معالجه می‌کند؟ فدای رنجوری‌ات خواهر! وای از اسیری‌ات خواهر!» …

سکانس دوم؛ سیستان و بلوچستان

راسک از شهر‌های محروم سیستان و بلوچستان است که در مجاورت با خط فرضی بین دو کشور پاکستان در شمال شهرستان دشتیاری و چابهار قرار دارد و فراوانی اون یکصد هزار نفر است. سیستان و بلوچستان به لحاظ جغرافیایی جزو مناطق محروم و سنتی سرزمین است بنابراین خبر مربوط به اذیت و اذیت جنسی دختر ۱۵ ساله بلوچ با واکنش‌های متعددی از سوی افکار عمومی مواجه شد و این سوال را در افکار عمومی به وجود آورد که یک دختر ۱۵ ساله بلوچ برای چی باید چنین ادعایی را مطرح کند و آینده خود را تباه سازد؟ اما در این بین برخی از بلوچستان ادعای این دختر را قبول کردند و برخی دیگر ادعای او را تکذیب.

سکانس سوم؛ واکنش‌ها

«مولوی عبدالغفار نقشبندی»، امام جمعه موقت شهرستان راسک ادعای این دختر ۱۵ ساله بلوچ در خصوص اذیت و اذیت جنسی توسط نیروی فرمانده انتظامی را تایید کرد. عبدالغفار نقشبندی طی بیانیه‌ای ضمن محکوم کردن خبر اذیت و اذیت جنسی به دختر ۱۵ ساله در این شهر خواهان برخورد قاطع مراجع قضایی به این حادثه شد.

او در بیانیه خود نوشت: «دست درازی به حیا و عفت خواهر مسلمان بلوچم قابل اغماض و بخشش نیست. به خطر انداختن امنیت مردم اون هم با لباس امنیت جنایتی هولناک و نابخشودنی است.» همزمان با انتشار این بیانیه تجمعاتی که در راستای انتقاد به فوت کرد «مهسا امینی» برگزار شد موجب بروز اعتراضات بیشتری در چابهار شد و حتی برخی رسانه‌های محلی به دروغ یا راست از آتش زدن برخی ساختمان‌های دولتی توسط تظاهرکنندگان خبر می‌دادند.

در همان حین، مولوی عبدالحمید، امام جمعه اهل سنت زاهدان نیز در واکنش به خبر اذیت و اذیت جنسی دختر ۱۵ ساله بلوچ گفت: «از ما و علمای منطقه انتقاد شده که برای چی بیصدا اختیار کرده‌اید! این بیصدا ما معنادار است. ما می‌خواهیم روشن شود که چه نزد آمده است. ما نمی‌توانیم بلافاصله موضع‌گیری کنیم. باید بررسی کنیم تا واقعیت روشن شود که وابسته اشتباه نشویم.» همچنین برخی رسانه‌ها از واکنش یک نمازگزار دیگر خبر دادند که گفت: «مولوی عبدالحمید در خطبه‌های نماز جمعه ضمن تاکید بر هوشیاری و خویشتنداری مردم در مقابل خبر اذیت و اذیت جنسی یک دختر بلوچ توسط فرمانده نیروی انتظامی گفته که این داستان برای ما فراوان مهم است. البته مسوولان گفته‌اند در حال بررسی و پیگیری مساله هستند و ما نیز تا تاریخ اعلام رسمی اون از سوی دستگاه‌های مربوطه دنبال کننده هستیم.»

سکانس چهارم؛ مصاحبه‌شوندگان

یکی از نزدیکان همسر مقتول که خواست نامش در این شرح منتشر نشود در مورد قتلی که اواخر تیر ماه سال جاری در شهرستان دشتیاری واقع در سیستان و بلوچستان چهره داده می‌گوید: «اواخر تیر ماه نزدیک ظهر بود که این اتفاق افتاد. خانواده این دختر ۱۵ ساله با خانواده مقتول همسایه دیوار به دیوار هم بودند و زمانی وقوع کشتن به پلیس اطلاع داده شد اولین خانواده‌ای که مظنون شناخته شدند خانواده این دختر ۱۵ ساله بلوچی بودند.

هنوز ما هم نمی‌دانیم انگیزه کشتن چه بوده، اما هنگامی که این خانم به کشتن می‌رسد جنازه او را در یک ساختمان خرابه می‌اندازند، اما تا آنجایی که شنیدم مساله ناموسی و خانوادگی بوده است، چون این‌ها را هم همسایه‌ها می‌گویند ما خودمان به چشم شاهد اتفاق نبودیم. از خانه مقتول تا اون ساختمان خرابه حدود ۱۰۰ متر فاصله است.

کسی هم ندید که چه کسی این جنازه را درون اون خرابه انداخته. زمانی همسایه‌ها از کنار اون ساختمان متروکه رد می‌شدند متوجه می‌شوند که این جنازه آنجا افتاده است. مقتول حدود ۲۹ سال داشت و سه دختر هم دارد. یکی از دختران مقتول با این دختر ۱۵ ساله که بعدا ادعا کرد روز بازجویی توسط فرمانده نیروی انتظامی مورد اذیت و اذیت جنسی قرار گرفته، دوست بود. سپس از این اتفاق کل اهالی کوچه را برای بازجویی خواستند.

خانواده این دختر و خودشان اظهار می‌کردند که از کشتن اطلاعی ندارند و کار اون‌ها نبوده است، اما برادر این دختر ۱۵ ساله یک هفته سپس از این اتفاق بازداشت و زندانی شده است. پلیس از روی تلفن دنبال او را رصد و شناسایی کرد.» «مولوی عبدالغفار نقشبندی»، امام جمعه موقت شهرستان راسک در خصوص تایید ادعای این دختر بلوچ می‌گوید: «این دختر با دختر مقتول دوست بودند. شب‌ها کنار هم می‌نشستند و لباس محلی بلوچی می‌دوختند ولی حالا می‌گویند، چون مقتول در ساعت‌های آخر دیده شده به خانه این دختر ۱۵ ساله بلوچی رفته، خانواده اون‌ها را متهم کردند.

حالا ما کاری به داستان کشتن نداریم، چون به هر حال پلیس با بررسی‌هایی که انجام می‌دهد مشخص می‌کند ماجرای کشتن از چه قرار بوده است، اما در مورد ادعای این دختر ۱۵ ساله باید بگویم که من به پای صحبت‌های کل این خانواده نشستم و خود این دختر ۱۵ ساله زوایای پنهان اتفاق را برایم شرح داد. ابدا چطور می‌شود یک دختر نوجوان خودش را بدنام کند!

من یک موردی را به شما عرض کنم هیچ وقت یک دخترخانم عفیفه بلوچ نمی‌آید آبروی خودش و خانواده‌اش را برای یک ادعای دروغین به باد دهد. این دختر به دنبال ۲۵ نفر از اقوامش نزد من آمدند و خود دختر با زبان خودش جزییات اتفاق را برایم تعریف و اظهار کرد که هنگامی که در اتاق بازجویی بوده این اتفاق برایش چهره داده است و برایم زوایای پنهان قضیه از جمله مشخصات اتاق و … را وصف کرد و گفت…»

او در ادامه در پاسخ به سوال در مورد اینکه چطور پدر شما در ابتدا ماجرای این دختر را تایید و سپس اون را تکذیب کرد، توضیح می‌دهد: «خب به ما اعلام کردند که این دختر فقط بر پایه یک ادعا از اتفاق سخن می‌گوید و هنوز مساله‌ای مشخص نشده برای همین پدرم مجبور شد بیانیه بدهد.»

سکانس آخر؛ یک حقوقدان

«عبدالصمد خرمشاهی» یکی از حقوقدانان سرشناس سرزمین در خصوص این خبر از منظر حقوقی می‌گوید: «ما در قانون ادله اثبات دعوی داریم. یعنی هر کسی ادعای مساله‌ای را دارد باید بتواند اون را پابرجا کند. سوگند و موارد دیگر جزو ادله اثبات به حساب می‌آیند. در برخی موارد برای ادله اثبات شاهدی وجود ندارد یا قسمی مطرح نیست، اما بر پایه شواهدی که شخص ادعا‌کننده مطرح کرده دادگاه می‌تواند به علم خودش حکم دهد.

مثلا در این خبر دادگاه می‌بیند که دختر دلیلی برای اثبات ادعایش ندارد ولی یکسری شواهدی وجود دارد که علامت می‌دهد ادعای او می‌تواند صحیح باشد. من در خصوص این خبر دقیق نمی‌دانم که اطلاعات پرونده چیست و پزشکی قانونی چه نظری داده است؟ افراد خصوصا دختربچه‌ها در مناطق محروم ازجمله بلوچستان جرات نمی‌کنند مساله‌ای را عنوان کنند اون هم علیه پلیس! بنابراین باید دادگاه بر این مساله تمرکز کند.» او درباره سوال آخر این‌گونه پاسخ می‌دهد.

ممکن است این دختر ۱۵ ساله با انگیزه خاصی این ادعا را مطرح کرده باشد؟ عرض کردم، چون جزییات پرونده را در اختیار نداریم، نمی‌توانیم قضاوت کنیم ولی این‌گونه موارد استثنا به نظر می‌رسد. برای روشن شدن داستان مطابق ماده ۱۲۳ قانون آیین دادرسی کیفری و مواد بعدی اون، قاضی می‌تواند تحقیقات محلی انجام دهد و به کارشناس پزشکی قانونی ارجاع دهد یا قاضی شخصا مطابق ماده ۱۲۶ و ۱۲۷ این تحقیقات را انجام دهد و در محل آماده شود.

گردآوری: گروه خبر سیمرغ
seemorgh.com/news
منبع: روزنامه اطمینان

[ad_2]

سرنوشت تلخ عروس 10 ساله مشهدی و پدربزرگ سنگدل؛ اختلاف 30 ساله با شوهر

[ad_1]

به شرح سرویس منهای فوتبال خبرگزاری دیلی فوتبال؛ منابع خبری در توییتر اعترافات تلخ عروس ۱۰ ساله مشهدی را پس از دستگیری در پی فروش مواد مخدر در پارک های شهر مشهد را منتشر کردند.

اظهارات زن ۲۵ ساله ای که در اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی و در حال فروش مواد مخدر صنعتی در یکی از پارک های مشهد توسط ماموران نیروی انتظامی دستگیر شده است بازتاب زیادی در شبکه های اجتماعی داشته است.

این زن کم سن که مدعی بود چندین سال از عمرش را درون پارک ها و خرابه ها گذرانده است درباره سرگذشت تاسف بار خود به کارشناس اجتماعی کلانتری نجفی گفت: ۵ سال زیادتر نداشتم که در عزای پدر و مادرم به سوگ نشستم و سیاه پوش شدم.

والدینم در یک سانحه رانندگی جان خود را از دست دادند و من به ناچار تحت سرپرستی و حضانت پدربزرگم قرار گرفتم اما او وضع مالی خوبی نداشت و با کارگری مخارج زندگی را تامین می کرد اگر چه اون تاریخ برخی از اطرافیانم مدعی بودند پدربزرگم پول دیه پدر و مادرم را گرفته است اما من چیزی در این باره نمی پِی بردم ولی در همان دوران کودکی درک می کردم که پدربزرگم توان مالی مناسبی ندارد به همین سبب زمانی که به ۶ سالگی رسیدم یک جعبه حاوی جوراب مردانه به دستم داد و از من خواست تا اون ها را سر چهارراه یا در پمپ بنزین به رانندگان بفروشم. او مرا تهدید کرد تاوقتی همه جوراب ها را نفروخته ام حق بازگشت به خانه را ندارم.

من هم آنقدر به رانندگان یا سرنشین خودروها خواهش می کردم تا با فروش جوراب ها شب را درخیابان ها نمانم. اون تاریخ فراوان دوست داشتم همانند دیگر هم سن و سالانم به مدرسه بروم و سواد بیاموزم اما حتی جرئت بیان آرزوهایم را نداشتم . هنگامی دخترانی را با کیف و لباس مدرسه درون خودروها می دیدم به اون ها نگاه دقیق می شدم و برای لحظاتی خودم را جای اون دختران حس می کردم.

کوتاه چندسال به همین ردیف گذشت تا این که یک روز یکی از رانندگان دلش به حالم سوخت و جعبه جوراب را یک جا خرید. با شادمانی و لبخندزنان زودتر از همیشه به خانه بازگشتم و تصمیم داشتم برای بازی با یکی از دوستانم خارج بروم که پدربزرگم دنبال مردی توانا هیکل و درشت قد درون منزلمان شدند.

پدربزرگم ازمن خواست برایشان چای ببرم من هم فراوان سریع استکان های چای را درون سینی گذاشتم تازودتر به خاله بازی برسم اما درهمین وقت پدربزرگم به آشپزخانه آمد و گفت: این مرد تو را خواستگاری کرده و باید با او ازدواج کنی. من که اون تاریخ ۱۰ساله بودم و از ازدواج می ترسیدم اشک ریزان به پدربزرگم خواهش کردم که مرا عروس نکند ولی سیلی محکم پدربزرگم حرفم را ناتمام گذاشت و من به عقد مردی درآمدم که ۳۰ سال از من عظیم تر بود.

نادر آنقدر توانا هیکل بود که حتی می ترسیدم به چشمانش دید کنم . با وجود این مدتی سپس با چشمانی اشک آلود به منزل پدرشوهرم رفتم تا زندگی مشترک را در اتاقی شروع کنیم که پدرشوهرم در اختیار نادر گذاشته بود.

از سوی دیگر پدر شوهرم به مصرف شیشه اعتیاد داشت و آشکارا در منزل مواد مصرف می کرد هر روز که همسرم از خانه خارج می شد پدر شوهرم اصرار می کرد تا درکنار او پای بساطش بنشینم و مواد مخدر مصرف کنم!

من هم که چیزی نمی پِی بردم و حس می کردم حتما باید به سخن پدرشوهرم گوش کنم فراوان زود به یک معتاد شغل ای تبدیل شدم تا این که سپس از گذشت ۲ سال از این اتفاق نادر متوجه اعتیادم شد و مرا در سن ۱۳سالگی طلاق داد . او مدعی بود دیگر نمی تواند با من زندگی کند و مخارج اعتیادم را بپردازد.

این درحالی بود که پدرشوهرم نیز بیصدا کرد و چیزی به نادر نگفت. الآن دیگر جا و مکانی برای ادامه زندگی نداشتم به ناچار به منزل زنی به نام سمیرا رفتم که دفعات از او برای پدرشوهرم مواد مخدر خریده بودم. سمیرا که زنی مطلقه بود با شادی از من پذیرایی کرد و از من خواست برای تامین هزینه های اعتیادم برایش مواد فروشی کنم.

چند سال نزد سمیرا ماندم اما او روزی مرا از خانه اش خارج رها کرد و گفت: تو به اندازه مصرف و مخارج زندگی ات نمی توانی مواد بفروشی! از اون روز به سپس به زنی کارتن خواب تبدیل شدم و در پارک ها به خرده فروشی مواد مخدر پرداختم تا روزگارم را بگذرانم. الآن نیز درحال فروش مواد مخدر به یک دختر نوجوان بودم که توسط ماموران دستگیر شدم.

  • زیادتر ببینید:
  • کودک آزاری با انداختن سگ به جان فرزند در خانه

بازنشر محتوای شبکه های اجتماعی تنها به منظور آگاهی رسانی منتشر شده و نظرات بیان شده در اون الزاما بازتاب دیدگاه رسانه دیلی فوتبال نیست.

سرنوشت تلخ عروس ۱۰ ساله مشهدی

اینستاگرام دیلی فوتبال

 



[ad_2]

زن ۶۰ ساله آمریکایی برای ازدواج و زندگی با مرد قبیله ای ۳۰ ساله به تانزانیا رفت

[ad_1]

افسر پلیس بازنشسته ۶۰ ساله بیش از ۱۴ هزار کیلومتر مسافرت کرد تا با یک مرد ۳۰ ساله از قبیله ماسای ازدواج کند و علی‌رغم اینکه غریبه‌ها می‌گویند این مرد کم سن برای گرین کارت با این زن آمریکایی ازدواج کرده، خودش می‌گوید هیچ وقت از این خوشحال‌تر نبوده است.

زمانی که دبورا بابو ۶۰ ساله اهل ساکرامنتوی کالیفرنیا در اکتبر ۲۰۱۷ به دنبال دختر ۳۰ ساله‌اش به تانزانیا مسافرت کرد، صبر نداشت که عاشق مردی شود که نصف خودش سن دارد. سایتوتی بابو و دبورا از اون تاریخ با یکیدگر در تماس بودند تا آنکه دبورا در ماه دسامبر به تانزانیا پرواز کرد و منظور ازدواج سایتوتی را پذیرفت.

۵۵۴

پس از برگزاری یک مهمانی عروسی به شیوه ماسایی در ژوئن ۲۰۱۸، این زوج در جولای ۲۰۲۲ یک عروسی قانونی برگزار کردند و هنوز امیدوارند که مهمانی عظیم‌تر دیگری با رسوم ماسایی برگزار کنند تا خانواده و افراد قبیله‌ای بیشتری دور هم جمع شوند.

دبورا که الآن از نام ماساییِ ناشیپای استفاده می‌کند و با سایتوتی و خانواده‌اش در اوبِنا تانزانیا زندگی می‌کند، می‌گوید هیچ وقت نمی‌توانست بیش از این خوشحال باشد. با این حال دبورا می‌گوید غریبه‌ها گاهی از او می‌پرسند آیا سایتوتی را به فرزندخواندگی قبول کرده و یا به سایتوتی می‌گویند برای گرفتن گرین کارت با من ازدواج کرده است، که آزاردهنده است؛ چون من می‌دانم که تمایل او با شادی زندگی در آمریکا نیست.»

زن ۶۰ ساله آمریکایی برای ازدواج با مرد قبیله ای ۳۰ ساله به تانزانیا رفت

زن ۶۰ ساله آمریکایی برای ازدواج با مرد قبیله ای ۳۰ ساله به تانزانیا رفت

دبورا زمانی که با دخترش در حال قدم زدن در ساحلی در زنگبار بود با همسر آینده‌اش ملاقات کرد و از آنجایی که نزد از اون هیچ وقت اعضای قبیله ماسای را ندیده بود خواست که با او عکس بگیرد و همین شروع ماجرای عاشقانه این دو بود.

در طول اقامت دبورا و دخترش در تانزانیا، سایتوتی کوشش کرد به دبورا نزدیک شود و با وجود پیوند نزدیک این دو، دبورا به سبب اختلاف سنی‌شان آینده عاشقانه‌ای برای خودشان متصور نبود. با این حال پس از آنکه دبورا آنجا را به مقصد آمریکا ترک کرد، این دو با یکدیگر در تماس ماندند و سایتوتی با وجود اختلاف ۱۲ ساعته هر روز با او تماس می‌گرفت.

زن ۶۰ ساله آمریکایی برای ازدواج با مرد قبیله ای ۳۰ ساله به تانزانیا رفت

زن ۶۰ ساله آمریکایی برای ازدواج با مرد قبیله ای ۳۰ ساله به تانزانیا رفت

زن ۶۰ ساله آمریکایی برای ازدواج با مرد قبیله ای ۳۰ ساله به تانزانیا رفت

دبورا می‌گوید: «دختر بزرگم و پسرم او را در فیس تایم دیدند و دوستش داشتند. آنها مشکلی با اختلاف سنی نداشتند و به من گفتند اگر حس شادی می‌کنم باید به دنبالش بروم.»

این زوج الآن با هم در خانه گِلی خود در تانزانیا در یک بوما (یک مجتمع خانوادگی) زندگی می‌کنند. او گفت: «ما روی آتش آشپزی می‌کنیم و آب جاری نداریم. در حال آماده در حال ساخت یک اقامتگاه هستیم و حتی نردبان را هم خودمان باید بسازیم. سایتوتی قبل از ملاقات با من هیچ وقت بستنی یا ماهی نخورده بود.»

زن ۶۰ ساله آمریکایی برای ازدواج با مرد قبیله ای ۳۰ ساله به تانزانیا رفت

دبورا می‌گوید: «هیچ وقت صبر نداشتم شوهری پیدا کنم و با کسی کوچک‌تر از خودم ازدواج کنم. اما او مهربان‌ترین و دلسوزترین مردی است که تا به حال دیده‌ام. زندگی اینجا در تانزانیا فراوان متفاوت است اما من خوشحالم.»

[ad_2]

پسر 4 ساله در آتش افسردگی مادرش سوخت

[ad_1]

پسر 4 ساله در آتش افسردگی مادرش سوخت

مرد کم سن که همسر و فرزندش در حادثه آتش‌سوزی عمدی خانه جان باخته بودند با مراجعه به دادگاه کیفری خواهان دریافت دیه فرزندش شد.

مرگ یک مادر و کودک در آتش‌سوزی عمدی

نگهداری به این پرونده از اسفند سال قبل با شرح یک آتش‌سوزی مرگبار در خانه‌ای در خیابان پیروزی شروع شد. پس از شرح این حادثه بلافاصله مأموران پلیس، اورژانس و آتش‌نشانی به محل اعزام شدند و مأموران آتش‌نشانی حریق را اطفا کردند و مشخص شد در جریان آتش‌سوزی پسربچه ۴ ساله‌ای جان باخته و زن جوانی هم مجروح شده که از سوی امدادگران اورژانس به بیمارستان منتقل شد. در ادامه جسد پسربچه به پزشکی قانونی منتقل شد و از آنجایی که مأموران آتش نشانی شرح عمدی بودن آتش‌سوزی را اعلام کرده بودند مأموران پلیس شناسایی عامل یا عاملان آتش زدن خانه را در دستور کار قرار دادند.

پلیس در نخستین قدم به جستجو مادربزرگ خانواده رفت. وی به مأموران گفت: از یک سال نزد دخترم میترا به بیماری افسردگی وابسته شده بود و به همین خاطر با توافق همسرش تصمیم گرفتیم تا میترا و نوه ۴ ساله‌ام به خانه ما بیایند و از آنها نگهداری کنیم. چند روز قبل از حادثه میترا اصرار داشت به خانه‌شان برگردد. من و همسرم چون دلواپس حالش بودیم مخالفت کردیم اما دخترمان آنقدر اصرار کرد که به ناچار پذیرفتیم و او با نوه‌ام به خانه برگشتند. برای شرایط روحی میترا کوشش می‌کردم روزی چند بار با او تلفنی صحبت کنم تا روز حادثه که چندباری با او تماس گرفتم اما میترا پاسخ نداد و همین داستان سبب شد نگرانش شوم و به سرعت به سو خانه شان حرکت کردم. هنگامی به سرکوچه شان رسیدم و ماشین‌ های اورژانس و آتش نشانی و حریق را دیدم ایمن شدم که برای میترا و پسرش اتفاقی افتاده است.

وی در حالی که به سختی سخن می‌زد ادامه داد: سپس از خاموش شدن آتش با مأموران آتش‌نشانی به درون خانه دخترم رفتم که جسد نوه و جسم نیمه‌جان دخترم را دیدم.

چند روز سپس و در حالی که مأموران به این نتیجه رسیده بودند که میترا وابسته ناخوش افسردگی حاد بوده و خودش خانه را آتش زده است از بیمارستان خبر رسید که میترا بر دلیل‌ شدت سوختگی جان باخته است.

با اعلام این خبر و نظر مأموران در خصوص ماجرای خودسوزی میترا، همسرش با طرح شکایتی خواهان دریافت دیه فرزندش از صندوق بیت‌المال شد.

با تکمیل تحقیقات، شرح پزشکی قانونی، مدارک پزشکی میترا و همینطور شرح آتش‌نشانی، پرونده به شعبه دهم دادگاه کیفری یک استان تهران فرستاده شد.

همسر میترا در این جلسه گفت: ۶ سال نزد ازدواج کردم و هیچ مشکلی نداشتیم تا اینکه همسرم یک سال نزد به بیماری افسردگی شدید مبتلا شد و این حادثه اتفاق افتاد و زندگی‌ام نابود شده است.

وی در آخر گفت: من از قضات درخواست می‌کنم تا دیه فرزندم از صندوق بیت المال پرداخت شود.

با آخر جلسه قضات برای صدور حکم درون شور شدند.

گردآوری: گروه خبر سیمرغ
seemorgh.com/news
منبع: روزنامه ایران

[ad_2]

شگفت آور‌ ترین مرگ ممکن برای محبوبه، ۳۵ ساله، اهل تهران

[ad_1]

عجیب‌ ترین مرگ ممکن برای محبوبه، ۳۵ ساله، اهل تهران

روزنامه «شهروند» در گزارشی به ماجرای مرگ مشکوک یک زن کم سن وقت عمل زیبایی در یک کلینیک پرداخته است

ماجرای مرگ مشکوک یک زن کم سن وقت عمل زیبایی در یک کلینیک

در این شرح می‌خوانیم:

پرونده این اتفاق عصر روز یکشنبه به کلانتری قائم اطلاع داده شد. ماجرای مرگ مشکوک یک زن 35 ساله در کلینیک زیبایی در غرب تهران فراوان زود روی میز قاضی جنایی دادسرا رفت. ماموران پلیس تحقیقات در خصوص این اتفاق را کلید زدند. آنها به وجود در محل به بررسی داستان پرداختند.

ظاهرا زنی کم سن پس از انجام عمل زیبایی بینی وابسته ایست قلبی و پس از اون نیز وابسته مرگ مغزی شده بود. خانواده این زن از پزشک و مسئولان کلینیک شکایت کردند. پرونده این ماجرای تلخ نیز به دادسرای جرائم پزشکی پایتخت ارسال شد.

جزئیات اتفاق

پزشک فائزه اسلامی، پزشک هماهنگ‌کننده اهدای عضو، خودش مرگ مغزی این زن کم سن را تایید کرد. او در گفت‌وگویی با خبرنگار «شهروند» ماجرای این اتفاق دردناک را اینجور روایت کرد: «این خانم 35 ساله در یک کلینیک پذیرش شد تا عمل بینی انجام دهد، اما سپس از عمل، آشکار وابسته ایست قلبی شد. فعالیت‌ احیا شکل گرفت. سپس از اون نیز به دلیل کمبود اکسیژن وابسته صدمه مغزی شد و نیاز به بستری در قطعه آی‌سی‌یو بیمارستان را داشت.

برای همین فراوان زود از کلینیک به بیمارستانی در پایتخت منتقل شد. اما کم‌کم روند مرگ مغزی شکل گرفت. این حالت در خانم پیشرفت کرد و کل مغز وابسته صدمه و در نهایت مرگ مغزی شد. بلافاصله از راه بیمارستان به معاونت معالجه و تیم ما اعلام شد. ما برای معاینه و بررسی به آنجا رفتیم. روز 16 مهرماه بود که مرگ مغزی این خانم را تشخیص دادم. همان شب یک جلسه برگزار کردیم تا خانواده جمع شوند. شرایط خوبی نبود. آنها فراوان ناراحت بودند. چراکه اتفاق غیرمنتظره بود.

آنها فراوان شوکه بودند. مادر این خانم حالش از لحاظ جسمی و روحی فراوان بد بود. از طرفی دختربچه اون خانم نیز به مادرش فراوان وابسته بود و حال خوبی نداشت. از پدرش قلب نمی‌کند. با این‌حال آنقدر فرهیخته و بافرهنگ بودند که همان شب برای اهدای اعضای بدن محبوبه رضایت دادند. آنها گفتند که هنگامی ما عزادار شدیم و یک بچه هم بی‌مادر شد، حداقل خانواده دیگری عزادار نشود. می‌گفتند اگر خودش بود و می‌توانست تصمیم بگیرد قطعا موافقتش را اعلام می‌کرد.

آنها فراوان خوب شرایط بد را مدیریت کردند. ساعت دو شب بود که تیم ما به کمک مقیم بیهوشی، پرستار، کمک‌پرستار و پزشک هماهنگ‌کننده ناخوش را به بیمارستان منتقل کردند. بعدازظهر بود که عمل اهدای عضو و تاییدات نهایی انجام  شد. کبد، کلیه‌ها، پانکراس و قرنیه‌ها اهدا شد. قلبش اما شرایط اهدا را نداشت.»

هنوز هم شوکه‌ایم

حسن‌زاده، شوهر این زن نیز در حالیکه به‌شدت شوکه است، جزئیات این اتفاق را روایت می‌کند و به خبرنگار «َشهروند» می‌گوید: «هنوز هم باورم نمی‌شود که همسرم را از دست داده‌ام. همسرم خودش این کلینیک و پزشک را پیدا کرد. الآن نمی‌دانم از فضای غیر واقعی آنجا را پیدا کرد یا از راه دوست به آنجا رفت.

اون روز ساعت 8 سحر برای عمل رفت. من و خواهر و دختر 4 ساله‌ام آنجا بودیم. ساعت 10 و نیم، 11 بود که به ما اطلاع دادند همسرم حالش خوب نیست. مرتب می‌رفتند و می‌آمدند ولی کسی به  ما اطلاعات دقیق نمی‌داد. مرتب می‌گفتند فقط حالش خوب نیست، اما کسی نگفت که وابسته ایست قلبی شده است. ما هم کلافه و دلواپس بودیم. تااینکه گفتند، باید به بیمارستان منتقل شود. فراوان شوکه شدیم. هنگامی همسرم را دیدم و ملافه را کنار زدم، دستش آبی تاریک بود. رنگش پریده بود. هشیاری هم نداشت.»

کلینیک، تجهیزات نداشت

او ادامه می‌دهد: «آنها مرتب کوشش می‌کردند که به ما امید بدهند. ولی دست و پایشان را گم کرده بودند. به دنبال تختی در قطعه آی‌سی‌یو در بیمارستان‌ها می‌گشتند. خودم همسرم را به بیمارستان منتقل کردم، اما آشکار او وابسته ایست قلبی و تنفسی شده و سپس از اون خون‌رسانی به مغزش وابسته صدمه می‌شود. او شاید اگر زودتر به بیمارستان منتقل می‌شد، الان زنده بود. کاملا مشخص است که این داستان به اهمال‌کاری مسئولان، پزشکان و پرستاران مربوط است. من عاشق همسرم بودم. 9 سال و 3 ماه بود که با هم زندگی کردیم. هر ثانیه‌اش برای من خاطره است. تا عمر دارم او را یاد بردن نمی‌کنم. او فداکار و خیر و مهربان بود. الان انگار در قفسم. خانه‌دار بود. لیسانس مهندسی تکنولوژی معماری داشت. رتبه‌اش زیر 70 بود. باورم نمی‌شود.

داغ فراوان سنگینی است. خدا فقط باید به بچه من حوصله بدهد. او بدون مادرش نمی‌تواند بماند. فراوان وابسته بود. همسرم 32 میلیون تومان برای این جراحی پول داد. امیدواریم هرچه زودتر آنجا را پلمپ کنند تا با هیچ فرد دیگری اینجور رفتار نشود. من تا آخرش دنبال کننده این اتفاق هستم. اون کلینیک چند پرستار صحیح و حسابی نداشت. ما از همه آنها شکایت داریم. الان اگر این بچه صدمه ببیند چه کسی مقصر است.

حق ما نباید تباه شود. آنها مرتب تقصیر را گردن پرستار و سوپروایزر می‌اندازند. تا  این کلینیک پلمپ نشود. در صورتیکه آنجا ابدا تجهیزات خوبوحسابی نداشت. آنها می‌گویند که همسرم سپس از عمل به هوش آمده و سپس از اون حالش بد شده است. در صورتیکه ما فکر می‌کنیم او حین عمل وابسته صدمه شده است. به آنها می‌گوییم حداقل فیلم دوربین‌ها را به ما علامت بدهید. ولی می‌گویند کلینیک هیچ دوربینی نداشته است. شاید همسرم اگر پنج دقیقه زودتر به بیمارستان می‌رفت الان زنده بود.»

دنبال کننده شکایت‌مان هستیم

این مرد داغدیده در ادامه صحبت‌هایش می‌گوید: «همسرم دو نفر دنبال داشت، اما هیچ حرفی به ما نزدند. مرتب دروغ گفتند. گفت و گو قصور پزشکی یک سو و گفت و گو دروغ گفتن و لاپوشانی کردن یک سو. آنجا زیادتر مانند درمانگاه محلی بود تا کلینیک زیبایی. 9-8عدد تختخواب داشت دنبال با دو پرستار. ما از همه شکایت داریم. در خصوص گفت و گو اهدای عضو هم فقط همین مسأله است که ما را یواش می‌کند و به ما تسکین می‌بخشد. چون محبوبه فراوان مهربان بود. خودش کارت اهدای عضو داشت. می‌دانیم که این‌ کار را دوست داشت. برای همین، ما هم از این بابت فراوان خوشحالیم. امیدوارم به پرونده ما نگهداری شود تا فرد دیگری همانند همسرم بی‌گناه جانش را از دست ندهد.»

گردآوری: گروه خبر سیمرغ
seemorgh.com/news
منبع: روزنامه شهروند

[ad_2]

طرز بافت جلیقه بچگانه با دو میل برای 3 تا 4 ساله + مدل جدید جلیقه بافتنی بچگانه

[ad_1]

در این پست می توانید آموزش بافت پلیور و جلیقه جلو دوباره بچگانه (دختر و پسر) با دو میل برای ۳ تا ۴ ساله + روش بافت جلیقه دخترانه (ژیله) بچگانه جلو دگمه دار از تعداد دانه تا نحوه بافت و تعداد کلاف نخ با عکس و تصاویر مدل های جدید جلیقه بچگانه ۱۴۰۱ در ادامه مطلب می خوانید:

آموزش بافت جلیقه دخترانه با دو میل برای 3 تا 4 ساله + مدلهای جدید جلیقه بچگانه

برای سایز بچه های سه یا چهار ساله تعداد دو کلاف نخ کافی است. با توجه به فرارسیدن دوره سرما و پاییز و زمستان می توانید از این آموزش برای فرزندانتان جلیقه و ژیله خوشگل و خوشگل ببافید

روش بافت جلیقه دخترانه جلو باز دگمه دار

روش بافت جلیقه بچگانه جلو دوباره دگمه دار

  • ابتدا ۳ دانه سر انداخته یک رج رکن بافته
  • در رج بعدی سپس از دانه اول ۱ دانه اضافه کرده یک دانه زیر یک دانه اضافه کرده یک دانه زیر
  • رج سپس همه از رو ژته ها سوراخ نیفتد
  • رج سپس ۲ دانه اول را بافته یک دانه اضافه کرده یک دانه از زیر یک دانه اضافه کرده ۲ تا از زیر
  • رج سپس همه از رو
  • رج سپس ۲ تا از زیر بافته یک دانه اضافه کرده سه تا از زیر یک دانه اضافه کرده ۲ تا از زیر
  • رج سپس همه از رو
  • رج سپس دوتا زیر یک دانه اضافه کرده ۵ تا زیر یک دانه اضافه کرده دو تا زیر
  • رج سپس همه از رو
  • رج سپس دوتا زیر یک دانه اضافه کرده ۷ تا زیر یک دانه اضافه کرده ۲ تا زیر
  • رج سپس همه از رو
  • این را ادامه داده تا دانه ها به ۳ دانه برسد
  • ۶ دانه اول رکن بافته برای سجاف جا دو دکمه سپس از دو ردیف جا دکمه دوباره کرده (جا دکمه ۲ تا زیر بافته سومین دانه را دو تا یکی کرده یک ژته دو تا زیر ژته سوراخ بیفتد) بقیه ساده بافته تا اخر چهار تا جا دکمه به فاصله انداخته شود
  • ۱۲سانتی متر بافته سپس حلقه استین دوباره کرده
  • ۶دانه رکن سپس از ۶دانه رکن شروع به کم کردن حلقه کرده ۳+۲+۱ دانه کور شود
  • سپس از لبه ی سجاف جا دکمه یقه هفت را دوباره کرده از بغل ۶ دانه ی سجاف رکن یک رج در بین یک دانه کم کرده تا ۸ دانه به همین ردیف سپس از ۶ دانه ی لبه ی یقه کم شود دیگر کم نمیکنیم ۶ رکن و دانه ی بین را و لبه ی استین ۶ دانه رکن را بافته تا بلندی جلو از لبه ی تیزی بافت به ۳۹ سانت برسد سپس ۶ دانه ی لبه ی سجاف یقه ابری را درون سنجاق گرفته بقیه دانه هایی را که سر شانه است کور کرده سو دیگر ژلیقه را مخالف سو دیگر بافته حا دکمه انداخته نشود طبق سو دیگر بافته شود

طرز بافت جلیقه بچه گانه

طرز بافت جلیقه بچگانه قطعه پشت

برای بافت قطعه پشت جلیقه، ۸۴ دانه سر انداخته دو ردیف رکن بافته سپس ساده بافته تا ۱۲ سانتی متر تا زیر حلقه استین سپس همانند جلو حلقه دوباره شود از این سو و ان سو دوباره کرده به ۲۹ سانت که رسید قد پشت دانه ها را یکباره کور کرده سرشانه ها را دوخته سپس سجاف جلو که ۶ دانه رکن بود درون سنجاق گذاشته بودیم رکن بافته تا بلندی نصف دور گردن پشت از این سو هم همینطور سپس درز بین سجاف دوخته شود به دور گردن پشت دوخته شود

طرز بافت جیب

۲۰ دانه سر انداخته ۲ سانتی متر یکی زیر یکی رو کشباف بافته کور میکنیم و در جای مناسب دوخته شود.

مدل های جدید جلیقه بافتنی بچگانه

مدل جلیقه بافتنی دخترانه بچه گانه

اموزش بافت جلیقه بافتنی دخترانه بچه گانه

فیلم بافتن جلیقه بافتنی دخترانه بچه گانه

 

[ad_2]

کشتن پدرخوانده توسط دختر ۲۸ ساله

[ad_1]

دختر ۲۸ ساله‌ای با ضربات چاقو جان پدرخوانده‌اش را گرفت اما سپس از دستگیری، مادرش مدعی شد که همسرش را خودش کشته است.

به شرح وقت سحر به تعریف از همشهری انلاین، در پی وقوع جنایتی هولناک در یک منزل مسکونی واقع در بولوار هاشمیه مشهد، تحقیقات کارآگاهان پلیس آگاهی خراسان رضوی با راهنمایی ها و دستورات قاضی پزشک صفری (قاضی مخصوص کشتن عمد) شروع و مشخص شد که مرد ۴۷ ساله ای به نام محمد جواد بر دلیل‌ اصابت ۳ ضربه چاقو در حالی به کشتن رسیده است که فقط همسر و دختر خوانده او در منزل وجود داشتند.

مادر و دختر کم سن که مورد بازجویی قرار گرفته بودند، ادعا کردند که مرد مذکور با آنان درگیر شده و سپس خودکشی کرده است!

اعتراف به کشتن پدر خوانده

اما در ادامه بررسی ها «مهدیس» (دختر کم سن) به کشتن پدرخوانده اش اعتراف کرد و گفت: او با مادرم درگیر شده بود که من به حمایت از مادرم ضربات چاقو را بر پیکرش درون کردم.

در همین حال «میترا» (همسر مقتول) در حالی مدعی شد که دخترش نقشی در اتفاق نداشته که با کشف چاقوی استفاده شده در کشتن (آلت قتاله) شواهد موجود حاکی از اون است که اعترافات دختر ۲۸ ساله به واقعیت نزدیک تر است.

بنابراین تحقیقات توسط سروان منفرد (افسر پرونده) ادامه دارد.

[ad_2]