سرنوشت هولناک پسر بچه ۴ ساله

[ad_1]

اواخر اردیبهشت‌ماه سال ۹۹ زن جوانی خبر ناپدید شدن پسر ۴ ساله‌ای به نام تیام را به پلیس اعلام و درخواست کمک کرد.

به شرح وقت سحر به تعریف از مردم سالاری آنلاین، اواخر اردیبهشت‌ماه سال ۹۹ زن جوانی خبر ناپدید شدن پسر ۴ ساله‌ای به نام تیام را به پلیس اعلام و درخواست کمک کرد.

وی در توضیح اتفاق به مأموران گفت: پسرم برای بازی به کوچه رفته بود اما زمانی دقایقی سپس به کوچه آمدم از پسرم خبری نبود هرچه او را صدا زدم و دنبالش گشتم بی‌استفاده بود.

با این شرح، مأموران با تحقیقات میدانی کار خود را شروع کردند و بلافاصله جستجو دوربین‌های مداربسته محل رفتند.

پس از بازبینی تصاویر دوربین‌ها متوجه شدند که تیام از سوی زنی کارتن‌خواب از جلوی خانه ربوده شده است و پس از بررسی زیادتر مشخص شد زن کارتن‌خواب نامش مریم و از بستگان دور مادر پسربچه است.

دستگیری متهم

با شناسایی عامل ربایش مأموران برنده شدند مریم را شناسایی و دستگیر کنند.

اما از پسربچه خبری نبود، زمانی متهم پس از دستگیری به اداره آگاهی منتقل شد، گفت: من ۲ فرزند کودک و نوجوان دارم و همسرم ۲ سال نزد برای اعتیادم به شیشه طلاقم داد و اجازه نداد که بچه‌هایم را ببینم.

سپس از اون هم با جمع‌آوری ضایعات و گدایی خرج موادم را نوع می‌کردم و شب‌ها هم کنار خیابان و پارک می‌خوابیدم.

چند وقت بود که دنبال کودکی بودم تا بتوانم به واسطه اون پول بیشتری از مردم بگیرم به همین خاطر چند بار در خیابان تلاش کردم تا کودکی را بربایم اما برنده نشدم تا اینکه به یاد تیام افتادم که از آشنایان‌مان بود.

اون روز جلوی خانه‌شان رفتم و پسر کوچک را   فریب دادم سپس او را درون یک جعبه کارتن گذاشتم و با خودم بردم. تیام مرا می‌شناخت و قبلاً هم چند بار او را به پارک برده بودم برای همین از من نترسید و فکر کرد دارم با او بازی می‌کنم.

زمانی خیالم راحت شد که از خانه‌شان دور شده‌ایم با هم به سو جاجرود رفتیم و کارم را شروع کردم.

چند ده هزار تومانی هم با گدایی از مغازه‌های اون منطقه به دست آوردم.

فردای اون روز بازهم با تیام جلوی مغازه‌ها رفتیم و تکدیگری کردیم و سپس از چند ساعت برای مصرف شیشه به نزدیکی کانال آب در جاجرود رفتیم و من هم مشغول مصرف مواد شدم و از تیام خواستم تا چند متر اون سو‌تر بازی کند و چشم به راه بماند تا کارم تمام شود.

عصابیت جان بچه را گرفت

اما او مدام شالم را می‌کشید و گریه می‌کرد، در یک ثانیه عصبانی شدم و با دستم او را به کناری هل دادم تا بتوانم مواد مصرف کنم که یک دفعه تیام درون کانال آب افتاد، از دیدن این منظره‌ شوکه شدم و بسرعت درون کانال پریدم تا نجاتش بدهم عمق آب تا کمرم بود اما جریان آب آنقدر فراوان بود که نتوانستم بچه را بگیرم و آب او را با خودش برد.

چند روز سپس کارآگاهان دریافتند جسد تیام توسط یک ماهیگیر در رودخانه خجیر پیدا شده است.

پس از اعترافات متهم و تکمیل تحقیقات پرونده برای نگهداری به شعبه هفتم دادگاه کیفری یک استان تهران فرستاده شد. در ابتدای جلسه دادگاه مادر تیام درخواست قصاص کرد اما پدر او به درجه رفت و گفت: در صورتی که متهم ۲۵۰ میلیون تومان پرداخت کند، گذشت می‌کنم.

در ادامه متهم به درجه رفت و گفت: من قبول دارم که دلیل مرگ پسربچه شده‌ام اما اعتقاد کنید قصدم کشتن او نبود و عمدی در کارم نداشتم.

من فقط می‌خواستم او را با خودم ببرم تا از مردم پول بیشتری بگیرم. تیام ناخواسته به درون کانال افتاد و من هم همه تلاشم را برای نجاتش انجام دادم اما برنده نشدم.

پس از آخر دفاعیات متهم و وکیل مدافع او قضات برای صدور رأی درون شور شدند.

[ad_2]

اعتراف شوهر عصبانی به کشتن هولناک همسر وسواسی

[ad_1]

اعتراف شوهر عصبانی به قتل هولناک همسر وسواسی

شامگاه سه‌شنبه ۲۸ تیر امسال پسر جوانی با پلیس تماس گرفت و از کشف جسد مادرش درون حمام خانه خبر داد.

کشتن بد زن تهرانی با چکش / کشف جسد مثله شده درون حمام!

شامگاه سه‌شنبه ۲۸ تیر امسال پسر جوانی با پلیس تماس گرفت و از کشف جسد مادرش درون حمام خانه خبر داد.

ساعتی سپس نیز بازپرس محمد جواد شفیعی و تیم بررسی منظره‌ جرم راهی محل شدند. آنها با ورود به ساختمان و درون حمام با جسم خونین زنی ۵۰ ساله به نام مهوش مواجه شدند. آثار خون درون آشپزخانه نیز سخن پند آموز از اون داشت که زن میانسال در آنجا به کشتن رسیده و جسد به حمام منتقل و مثله شده است.

متخصصان پزشکی قانونی تاریخ مرگ را حدود 10 ساعت قبل از کشف جسد و دلیل مرگ را اصابت جسمی سنگین به سر اعلام کردند.

طبق تحقیقات شکل گرفته از سه فرزند مقتول و ناپدید شدن همسرش و باتوجه به اینکه آثار ورود فردی غریبه به خانه دیده نمی‌شد این احتمال برای تیم جنایی مطرح شد که عامل جنایت همسر مقتول به نام بهروز است. در تحقیقات از همسایه ها نیز مشخص شد که صدای درگیری زوج میانسال را در روز حادثه شنیده‌اند و همین داستان مهر تأییدی بر اون بود که بهروز عامل این جنایت است.

تحقیقات برای دستگیری مرد میانسال ادامه داشت تا اینکه با گذشت یک ماه از جنایت، یکی از فرزندان مقتول در تماس با پلیس مدعی شد که پدرش به شرکت او آمده اما سپس از چند ثانیه دوباره متواری شده است. بررسی‌ها همچنان ادامه داشت تا اینکه کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی پایتخت سرانجام پس از گذشت 2 ماه از این جنایت هولناک برنده شدند رد مرد میانسال را در یکی از پارک‌های پایتخت به‌دست آورند و شنبه قبل او را بازداشت کنند.

مرد میانسال در تحقیقات اولیه به کشتن همسر خود اعتراف کرد و به دستور بازپرس شعبه پنجم دادسرای امور جنایی تهران در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی قرار داده شد. تحقیقات در این رابطه ادامه دارد.

گفت‌وگو با متهم

چه شد که همسرت را به کشتن رساندی؟

قصدم کشتن او نبود. در تمام 37 سالی که با هم زندگی کردیم حتی یک سیلی هم به همسرم نزده بودم. همسرم سال‌ها بود که از بیماری وسواس درد می‌برد. مثلاً اگر دست به دستگیره در می‌زدی باید 6 مرتبه دستگیره را پاکیزه می‌کرد. با اینکه تحت معالجه بود اما وسواسش خوب نشده بود.

روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟

سر همین وسواس باهم جر و بحثمان شد. میز آشپزخانه را تعمیر کرده بودیم و به همین دلیل یک چکش برای تعمیر درون آشپزخانه بود که وقت نکرده بودم اون را به انباری انتقال دهم. روز حادثه که دعوایمان شد، از روی عصبانیت یکباره چکش را برداشتم وچند ضربه به سر همسرم زدم. به خودم که آمدم او را خونین درون آشپزخانه دیدم.

برای چی جسد را مثله کردی؟

من همسرم را کشته بودم و هیچ کاری از دستم برنمی آمد. می‌خواستم جنازه را از خانه خارج ببرم به همین دلیل به درون حمام انتقال داده و جسد را مثله کردم. اما زمانی که خواستم جسد را خارج ببرم، متوجه شدم که تاریخ بازگشت بچه‌ها به خانه است. از طرفی خارج هم شلوغ شده بود و ممکن بود همسایه‌ها مرا در اون حالت ببینند.

در این زمان کجا بودی؟

درون پارک‌ها می‌خوابیدم. هر شب در یک پارک می‌خوابیدم تا نتوانند دستگیرم کنند. ولی در این زمان یک ثانیه هم راحتی نداشتم. خواستم خودم را معرفی کنم اما می‌ترسیدم قصاص شوم.

چه شد به جستجو پسرت رفتی؟

می خواستم با او صحبت کنم. راحتی نداشتم، اما پسرم با دیدن من حالش بد شد و شروع به گریه کرد. به قدری حال او بد شد که من زمان نکردم از خودم نگهداری کنم یا از پشیمانی‌ام بگویم. سه فرزندم اولیای دم هستند و نمی‌دانم آنها چه تصمیمی برای من می‌گیرند. اما اگر خواهان قصاص هم باشند به آنها حق می‌دهم. من همسرم را دوست داشتم و راضی به مرگش نبودم فقط برای یک ثانیه عصبانیت زندگی همه خانواده‌ام را نابود کردم.

گردآوری: گروه خبر سیمرغ
seemorgh.com/news
منبع: روزنامه ایران

[ad_2]

جنایت هولناک در مشهد/ دختر کم سن پدرخوانده‌اش را کشت!

[ad_1]

دختر ۲۸ ساله‌ای در مشهد با ضربات چاقو به پدرخوانده‌اش، او را به کشتن رساند.

به شرح وقت سحر به تعریف از همشهری آنلاین؛ در پی وقوع جنایتی هولناک در یک منزل مسکونی واقع در بولوار هاشمیه مشهد، تحقیقات کارآگاهان پلیس آگاهی خراسان رضوی با راهنمایی ها و دستورات قاضی پزشک صفری (قاضی مخصوص کشتن عمد) شروع و مشخص شد که مرد ۴۷ ساله ای به نام محمد جواد بر دلیل‌ اصابت ۳ ضربه چاقو در حالی به کشتن رسیده است که فقط همسر و دختر خوانده او در منزل وجود داشتند.

مادر و دختر کم سن که مورد بازجویی قرار گرفته بودند، ادعا کردند که مرد مذکور با آنان درگیر شده و سپس خودکشی کرده است!

اما در ادامه بررسی ها «مهدیس» (دختر کم سن) به کشتن پدرخوانده اش اعتراف کرد و گفت: او با مادرم درگیر شده بود که من به حمایت از مادرم ضربات چاقو را بر پیکرش درون کردم.

در همین حال «میترا» (همسر مقتول) در حالی مدعی شد که دخترش نقشی در اتفاق نداشته که با کشف چاقوی استفاده شده در کشتن (آلت قتاله) شواهد موجود حاکی از اون است که اعترافات دختر ۲۸ ساله به واقعیت نزدیک تر است.

بنابراین تحقیقات توسط سروان منفرد (افسر پرونده) ادامه دارد.

[ad_2]

ویدئویی هولناک از خفگی شدن کشتی پناهجویان چینی

[ad_1]

ویدئویی در رسانه‌ها منتشر شده که خفگی شدن یک کشتی حامل پناهجویان را علامت می‌دهد.

به شرح وقت سحر، در این حادثه ۲۳ چینی پس از واژگونی کشتی کوچک پناهجویان، در نزدیکی کامبوج ناپدید شدند.

 

ده‌ها کشته در حادثه خفگی شدن قایق پناهجویان سوری

یک قایق پناهجویان سوری با ۱۵۰ مسافر در بندر طرطوس وابسته حادثه شد.

یک قایق حامل ۱۵۰ پناهجویان سوری روز پنج شنبه در سواحل بندر طرطوس در غرب سوریه واژگون شد.

به تعریف از الجزیره، وزارت بهداشت سوریه اعلام کرد در این حادثه تاکنون ۳۴ نفر غرق شده و ۱۵ نفر نیز نجات یافته اند. مقامات محلی می‌گویند آمار قربانیان این حادثه فراوان زیادتر است.

با این حال، این آمارها نهایی نیست و جستجوی قایق‌های گارد ساحلی سوریه برای یافتن سایر مفقودان ادامه دارد.

از شروع جنگ سوریه تاکنون میلیون‌ها نفر از فراوانی این سرزمین به خارج مرزها گریخته اند. در این بین، ده‌ها هزار نفر از اون‌ها در حین فرار از جنگ، در طول راه مهاجرت جان خود را به دلایل مختلف از دست داده اند.

خفگی شدن در دریا و وابسته باندهای قاچاق انسان شدن تنها بخشی از مصیبت‌هایی است که بر سر این پناهجویان آمده است.

[ad_2]

ببینید: ثانیه وقوع طوفان شدید و هولناک در فلوریدا! [+عکس]

[ad_1]

فیلمبرداری یک پهپاد از یک روستای ساحلی تفریحی و یک باشگاه قایق بادبانی پس از طوفان ین را ببینید. طوفان در فلوریدا دست کم ۱۴ کشته برجای گذاشت.

در این فیلم تصاویری از قایق‌ها و خودروهایی که بر دلیل‌ طوفان ایان در ایالت فلوریدا آمریکا تخریب شده‌اند را مشاهده می‌نمایید.

طوفان در فلوریدا

  • طوفان فلوریدا
طوفان در فلوریدا
طوفان فلوریدا, طوفان در آمریکا, فیلم طوفان فلوریدا

طوفان در آمریکا

به شرح جونی:

 طوفان ایان به منطقه فورت مایرز ایالت فلوریدا رسید و تمامی خیابان‌ها، طبقات همکف ساختمان‌ها و پارکینگ‌ها وابسته آب گرفتگی شدند.

به گفته مقامات آمریکایی، «یان» از صبح زود سه‌شنبه به وقت شرقی در غرب کوبا با شتاب بیش از ۲۰۰ کیلومتر بر ساعت به خشکی رسیده است. به دلیل صدمه‌های طوفان به زیرساخت‌ها، برق منطقه «لا کولوما» در کوبا قطع شده است.

در ادامه میتوانید فیلم طوفان فلوریدا را مشاهده کنید:

تاکنون هشدار «سطح ۳» برای این طوفان اعلام شده اما برخی نزد‌بینی‌ها هشدار می‌دهند که این وضعیت ممکن است به «سطح ۴» برسد، طوریکه احتمال دارد با رسیدن به فلوریدا به یک «طوفان عظیم فراوان پرخطر» تبدیل شود. گفتنی است، دیروز به دلیل هشدار طوفان ویرانگر ایان در منطقه تامپای ایالت فلوریدا در جنوب شرق آمریکا از فراوانی ۲.۵ میلیون نفری این مناطق خواسته شد تا خانه‌های خود را ترک و به مناطق امن پناه ببرند!


اخبار زیادتر:

اگر اطلاعات و یا تصاویری در این صفحه به اشتباه درج شده در قطعه دیدگاه (پایین صفحه) اعلام کنید تا اصلاح و یا حذف شود

….

[ad_2]

ببینید: ثانیه وقوع طوفان شدید و هولناک در فلوریدا! [+عکس]

[ad_1]

فیلمبرداری یک پهپاد از یک روستای ساحلی تفریحی و یک باشگاه قایق بادبانی پس از طوفان ین را ببینید. طوفان در فلوریدا دست کم ۱۴ کشته برجای گذاشت.

در این فیلم تصاویری از قایق‌ها و خودروهایی که بر دلیل‌ طوفان ایان در ایالت فلوریدا آمریکا تخریب شده‌اند را مشاهده می‌نمایید.

طوفان در فلوریدا

  • طوفان فلوریدا
طوفان در فلوریدا
طوفان فلوریدا, طوفان در آمریکا, فیلم طوفان فلوریدا

طوفان در آمریکا

به شرح جونی:

 طوفان ایان به منطقه فورت مایرز ایالت فلوریدا رسید و تمامی خیابان‌ها، طبقات همکف ساختمان‌ها و پارکینگ‌ها وابسته آب گرفتگی شدند.

به گفته مقامات آمریکایی، «یان» از صبح زود سه‌شنبه به وقت شرقی در غرب کوبا با شتاب بیش از ۲۰۰ کیلومتر بر ساعت به خشکی رسیده است. به دلیل صدمه‌های طوفان به زیرساخت‌ها، برق منطقه «لا کولوما» در کوبا قطع شده است.

در ادامه میتوانید فیلم طوفان فلوریدا را مشاهده کنید:

تاکنون هشدار «سطح ۳» برای این طوفان اعلام شده اما برخی نزد‌بینی‌ها هشدار می‌دهند که این وضعیت ممکن است به «سطح ۴» برسد، طوریکه احتمال دارد با رسیدن به فلوریدا به یک «طوفان عظیم فراوان پرخطر» تبدیل شود. گفتنی است، دیروز به دلیل هشدار طوفان ویرانگر ایان در منطقه تامپای ایالت فلوریدا در جنوب شرق آمریکا از فراوانی ۲.۵ میلیون نفری این مناطق خواسته شد تا خانه‌های خود را ترک و به مناطق امن پناه ببرند!


اخبار زیادتر:

[ad_2]

تصادفی هولناک در شمال سرزمین با 7 کشته

[ad_1]

تصادفی هولناک در شمال کشور با 7 کشته

رئیس مرکز اورژانس نزد بیمارستانی گیلان اعلام کرد: در جریان یک سانحه رانندگی در محدوده علی آباد فاصله ۱۰ کیلومتری گیلوان در استان گیلان هفت نفر جان خود را از دست داده و یک نفر دیگر مصدوم شد

7 کشته در تصادف رانندگی

پزشک پیمان اسدی شامگاه چهارشنبه اظهار داشت: در این تصادف بر دلیل‌ برخورد یک دستگاه مشرق با خودروی سواری پژو ۲۰۶ هفت نفر از سرنشینان پژو جان باختند.

وی افزود: ۲ نفر از کشته شدگان این حادثه زن، ۲ نفر دیگر مرد، ۲ دختر و یک کودک پسر بودند و راننده مشرق مصدوم شد که در محل حادثه تحت معالجه قرار گرفت.

وی بیان داشت: در این حادثه هلال احمر و تیم اورژانس زنجان با تیم اورژانس گیلان همکاری داشتند.

گردآوری: گروه خبر سیمرغ
seemorgh.com/news
منبع: irna.ir

[ad_2]

افشاگری هولناک از پدران زباله‌ فروش تهران

[ad_1]

گزارشی دردناک از پدران زباله‌ فروش تهران

در این شرح می‌خوانیم:

صفحه نمایش باسکول. عدد 23.300 را علامت می‌دهد؛ 23 کیلو و 300 گرم. سیروس، گونی تا خرخره پر از بطری پلاستیکی نوشابه و آب و پاکت کاغذی شیر و مقوای کارتن را از روی صفحه باسکول پایین می‌کشد و رو می‌کند به حمید که روباه‌روی باسکول ایستاده و مردمک چشمش می‌دود بین صفحه نمایش باسکول و گونی پلاستیکی و می‌پراند «23 کیلو.» سر می‌برد در صفحه دفترچه‌اش و زیر 28 و 18 و 26، یک 23 هم اضافه می‌کند و روی هوا و زیر لب، جمع می‌زند و ده بر یک می‌کند و یک رقم رند درمی‌آورد «شد 92 کیلو درهم. 322 تومن.» از دسته ده هزاری‌ها، 32 تا می‌شمرد و می‌گذارد کف دست حمید و می‌گوید: «راضی باشی دو هزاری رو بدم به شاگردم. امروز هیچی دشت نداشت.»

 حمید یکی از ده‌ها مردی است که این روزها با جمع کردن زباله‌های قابل فروش از سطل‌های پسماند کنار خیابان، خرج خانواده‌شان را درمی‌آورند. حمید، تا 6 ماه قبل، یک مغازه لوازم خانگی داشت؛ اول خیابان تختی، نازی‌آباد شرقی. مغازه، هنوز هم هست، هنوز هم لوازم خانگی دارد اما حمید دیگر صاحبش نیست. 6 ماه قبل، مغازه و کل متعلقاتش را واگذار کرد و با 90 میلیون تومان بدهی، به خانه برگشت. همه اندوخته‌اش، 250 میلیون تومان کاسه و بشقاب و لیوان و قابلمه‌هایی بود که هنوز هم در طبقات دکوری مغازه خیابان تختی چیده شده و خریدار ندارد. 70 میلیون تومان، کل موجودی حساب بانکی مشترک با زنش را گرفت و داد نزد‌قسط یک پراید نقره‌ای که مسافر‌کشی کند. حقوق 12 ساعت مسافرکشی در روز، پاسخ قسط ماهانه 5 میلیون تومانی پراید و اجاره سه میلیون و 500 هزاری خانه را نمی‌داد. پاسخ طلبکارها را که هیچ، پاسخ سفره خانواده 7 نفره را که ابدا. دو ماه مسافرکشی کرد و همان افول آخر اردیبهشت که رفت تعمیرگاه بابت اگزوز خفقان گرفته، صبحش ازسیروس؛  مالک گاراژ خرید زباله ته خیابان مشیریه، ریز قیمت خرید مقوا و قوطی و بطری پلاستیکی و فلزی را گرفته  بود.

«تا سه سال قبل، جوادیه بودم. وضع کاسبی بد نبود. مغازه مو جابه‌جا کردم اومدم نازی آباد. از همون وقت، اجاره مغازه رفت بالا. گرونی شد. امروز جنس رو می‌فروختم 100 هزار تومن، هفته سپس می‌رفتم بازار همون جنس رو می‌خریدم 120 هزار تومن. 4 ماه اخر پارسال، یک ریال نفروختم. فقط از جیب خرج کردم. بدهکار شدم. صاحبخونه هم یک تومن گذاشت روی اجاره. اسفند ماه دیگه قید مغازه‌داری رو زدم.»

فرزند تربت‌جام است و 10 سال قبل به تهران آمد زمانی دو بچه داشت. از بیکاری تربت فرار کرده بود و الآن باید برای نان 6 نفر، زباله‌های پایتخت را زیر و رو کند و از دورریز مردم، به دردبخورش را بقاپد زودتر از صدها رقیب گونی‌کش؛ همان‌ها که زمستان پارسال زمانی مصمم شده بود برای واگذار کردن مغازه، فضولی درآمدشان شد و یادش دادند که هر رقم زباله قیمت خودش را دارد و اگر می‌خواهد سرش کلاه نرود باید صبر کند و هر چه از درون کیسه‌های زباله پیدا می‌کند، به تفکیک فلزی و غیرفلزی جدا کند وگرنه یک‌سره بریزد درون گونی و درهم از قرار کیلویی 3 هزار و 4 هزار بفروشد.

«بار اول فراوان مقاوم بود. ابدا نتونستم دست به کیسه‌ها بزنم. نزدیک نیمه شب رفتم که کسی منو نبینه. رفتم جستجو سطلی توی یه خیابون خلوت. پر بود از کیسه زباله. کیسه‌ها رو از سطل درآوردم و خالی کردم کف پیاده‌رو. چراغ موبایلم رو گرفتم روی زباله‌ها. مقوا و قوطی و پلاستیک رو لابه‌لای پوشک آلوده‌ و تفاله میوه و زباله سبزی می‌دیدم ولی نمی‌تونستم دست بزنم. بوی گندش حالم رو به‌هم زد. کنار همون زباله‌ها بالا آوردم. رفتم دورتر نشستم کف خیابون و زدم زیر گریه. همون وقت رفتگر شهرداری از سر خیابون اومد و شروع کرد به جارو زدن. رسید به جایی که من نشسته بودم. دیدِ من کرد و دیدِ زباله‌های کف پیاده‌رو. سوال کرد پدر جان دنبال چیزی می‌گردی؟ چی بهش می‌گفتم؟ توی زباله‌ها دنبال نون می‌گشتم؟ دنبال پول؟ جاروشو گرفتم زباله‌ها رو ریختم توی کیسه‌ها و انداختم توی سطل و اون تیکه پیاده‌رو رو خودم جارو زدم. فردای همون شب، یک زوج دستکش با خودم آوردم و رفتم جستجو همون سطل. اون شب، 80 کیلو جمع کردم. 28 شهریور میشه 4 ماه که زباله جمع می‌کنم و می‌فروشم برای خرج زن و بچه‌ام. الان شبی 90، 95 کیلو جمع می‌کنم.»

حمید هر روز از ساعت 4 و 5 عصر از خانه خارج می‌زند و تا دو ساعت سپس از نیمه شب، اتاق پرایدش؛ غیر از همان قطعه جای راننده، لبالب کیسه‌های پر از بطری پلاستیکی و مقوای کارتن و قوطی فلزی می‌شود که ظهر فردا می‌برد گاراژ ته مشیریه می‌فروشد. پدر و مادر، خواهر و برادرش به قوم و خویش‌ها گفته‌اند حمید مغازه را واگذار کرده و اندوخته‌اش را با یک کاسب شریک شده. در این 4 ماه، همسرش دایم گریه می‌کند و دختر و پسر بزرگش؛ بچه‌های 16 ساله و 14 ساله، روزه بیصدا گرفته‌اند و جز سخن‌های فراوان فراوان ساده و اون هم به قد چند کلمه، چیزی نمی‌گویند. یکی از ظهرهایی که راهی گاراژ سیروس بوده، سر کوچه با همسایه طبقه پایین خانه‌شان شاخ به شاخ شده.

«ظاهرا منو دید می‌کرد ولی می‌دیدم چشمش به این همه کیسه پر از بطری و قوطی بود. چیزی نپرسید البته. کاری نیست که بتونی پنهانش کنی. باید زندگی رو اداره کنم.»

حساب می‌کند که با پول بنزین و جریمه دوربین‌های راهنمایی رانندگی و خرج ماشین و رِند بازی‌های سیروس گاراژدار که وزن زباله‌ها را به نفع جیب خودش رُند می‌کند و خفت‌گیری گاه و بیگاه زباله‌دزدها، حقوق خالص هر شب، 200 تا 220 هزار است؛ رقمی برای گذران فقیرانه امور شکم یک خانواده 7 نفره و نه زیادتر.

«امسال کلاس زبان دختر و پسرم رو قطع کردم. روی میز صبحونه ما همیشه 6 رقم مربا و کره و خامه و تخم‌مرغ و دو، سه نوع نون بود. الآن فقط نون لواش و پنیر و چای سر سفره است. قبلا هفته‌ای 3 تا مرغ می‌گرفتم، الان هر دو، سه هفته یک‌بار، یه دونه مرغ می‌شاد و زیادتر وقتا، غذای حاضری و ساده می‌خوریم. برنج و گوشت که گرونه و فراوان وقته نخریدم. زیادتر با نون خودمونو سیر می‌کنیم.»

شب و روز این 4 ماه، بدترین خاطره 45 سال عمر حمید است؛ پر از ثانیه‌های ناتوانی از چشم در چشم شدن با بچه و همسر و پدر و خواهر، پر از هولِ حمله طلبکارها، پر از خوفِ تصادف و دزدیده شدن پرایدی که هنوز از نزول قسط‌هایش 20 ماه باقی مانده، پر از نگرانی بدتر شدن روزگار از همینی که هست.  «نمی‌دونم تا چند وقت می‌تونم به این وضع ادامه بدم. تا زنده‌ام یادم نمیره این شبا رو.»

 همه گاراژهای خرید زباله بازیافتی خیابان فرح‌آباد تعطیل است. خیابان فرح‌آباد، عمود است به کوچه اوراقچی‌های میدان شوش. هم خیابان و هم کوچه، مرکز تعمیر موتوسیکلت و گازسوز کردن ماشین سواری است و پر از اتاق‌های اجاره‌ای 6 متری و 12 متری کم ارزش‌قیمت زیر سقف ساختمان‌های پوسیده. تا چند ماه قبل، از خیابان فرح‌آباد که رد می‌شدی، از درگاه و قاب پنجره‌ای که سرک می‌کشیدی، 10 تا و 15 تا در بین، باسکول بود که گونی پلاستیکی زباله بازیافتی وزن می‌کرد و اسکناس بود که شمارش می‌شد و سه چرخه و آدم بود که بار بر زمین گذاشته، برای 20 تومان و 30 تومانی که در جیب می‌سُراند، چاه و چاله می‌کند. الآن، سر ظهر شهریور، سر تا ته خیابانی به این درازی، یک گاراژ خرید زباله دوباره نیست؛ کرکره‌ها، همه کشیده. شک می‌کنم که از کی ساعت کار‌دار شده‌اند گاراژهایی که خواب نداشتند. در عوض، لابه‌لای هر 10 تا یا 15 تا تعمیرگاه موتوسیکلت، تابلوی فلزی سردر گاراژ زده‌اند که «خرید ضایعات فلزی به بالاترین قیمت.»

جلوی یکی از همین گاراژها، مردی روی چهارپایه کوتاهی نشسته و با قطعه بلندی از گلگیر اسقاطی ماشین کلنجار می‌رود که فلز و پلاستیک را به زور پیچ گوشتی از هم سوا کند. پشت سرش، درون گاراژ تاریک، تا جایی که چشم می‌بیند، انبوهی از خرده‌قطعه‌های فلزی درهم گره خورده و دیوار دود زده گاراژ، از ترشحات براده‌های فلز، می‌درخشد. کنار پای مرد، یک تشت عظیم است پر از قطعه شکسته‌های گلگیر و بطری شیشه‌ای و کابل توخالی. انگار سطل زباله. مرد همین‌طور که کله پیچ‌گوشتی را در درزهای گلگیر اهرم می‌کند تا بست کارخانه را بشکند، می‌گوید هیچ رقم خرید از غیر دوست ندارد و هیچ رقم خرید غیر فلز ندارد و صبر پاسخ دادن به مامور آگاهی بابت منشا و منبع آهن قراضه و سیم مسی مشکوک هم ندارد. می‌گوید از دلیل تعطیلی گاراژهای خرید زباله بازیافتی هم بی‌خبر است چون نه زباله می‌عقل و نه از آدم معتاد خرید می‌کند. مرد چرک و بداخلاقی است که با هر «نمی‌دونم» که با منت از شکاف لب‌هایش ول می‌کند، ابروهایش تاب بیشتری برمی‌دارد. درنهایت، بدون اینکه قلب از گلگیر شکسته و دسته پیچ‌گوشتی بکند، دست چپش را در راه جنوب به شمال حرکت می‌دهد که بروم از بقیه کاسب‌ها بپرسم. دنبال یکی از گاراژهایی می‌گردم که یادم مانده نبش یک کوچه بود و کف گاراژ، چند پله پایین‌تر از سطح خیابان بود و درون گاراژ که می‌شدی، کف کفشت می‌چسبید به شیرابه ماسیده به موزاییک‌ها و اولین چشم‌اندازت، دیوارهای دودزده مگس پوش بود و از بوی گند زباله‌های جدید نفس، تک سرفه می‌زدی. گاراژ، هنوز سرجاست.

درگاهش پشت پارچه آلوده‌ ضخیمی در حکم پرده استتار شده. پارچه را پس می‌زنم؛ این هم شده تعمیرگاه موتوسیکلت. سه موتور هوندای غول جسم کف گاراژ خوابانده‌اند و جای پای اضافه نیست. در پاسخ دید نگاه دقیق مردی که از پشت دخل گردن کشیده و پسر جوانی که از پشت یکی از غول‌های هوندا بلند می‌شود، توضیح می‌دهم که دنبال گاراژهای خرید بازیافت می‌گردم و یادم هست این خیابان چند گاراژ داشت. پسر کم سن می‌گوید همه‌شان با دستور شهرداری تعطیل شده‌اند. می‌گوید زمستان پارسال، ماموران شهرداری آمدند و کرکره همه‌شان را پایین کشیدند و گفتند از این به سپس خرید و فروش زباله تعطیل. می‌گوید سپس از اون روز، همه گاراژها شدند یک چیز دیگر؛ تعمیرگاه موتور، خرید ضایعات فلز، فروش قطعه‌ ها یدکی و…. هر چیزی غیر از خرید زباله بازیافتی. می‌گوید شنیده که پیمانکار نظافت منطقه، خرید کل زباله‌ها را کنترات بسته به جای طلب‌هایی که از شهرداری دارد. همزمان پلیس هم آمده سروقت گاراژهای خرید ضایعات فلزی و دستور داده هیچ گاراژی حق خرید پسماند از افراد مشکوک ندارد و اگر نتوانند پابرجا کنند ضایعات فلزی‌شان را از چه کسی خریده‌اند به مالخری متهم می‌شوند و می‌روند دادسرا.

فاصله میدان شوش تا راه‌آهن، پلاک به پلاک مغازه‌های کوچک و عظیم خرید ضایعات فلزی است؛ مس، برنج، آلومینیوم. خرید و فروش ضایعات فلزی سود دلچسبی دارد و بازارش هیچ‌وقت کساد نیست حتی اگر هفته‌ها بگذرد و در عرضه جهانی، آب از آب تکان نخورد. به همین دلیل است که فاصله میدان شوش تا راه‌آهن مانند شعبه دوم بازار خلازیر شده. بین‌شان که بگردی اما خریدار پسماند هم پیدا می‌شود. همانند فریدون که زباله‌های بازیافتی محمد را می‌عقل؛ پنهانی و بی‌هیاهو.

محمد، پسر کوچک 7 ساله ریز جثه‌ای بود که زمانی از پل عابر میدان شوش پایین می‌آمدم دیدم از درون سطل زباله خارج جهید و هر چه از سطل جسته بود رها کرد توی دهان گونی پلاستیکی که زیر پایه پل پنهان کرده بود و لبه گونی را گره‌ای به توان دست‌های کوچکش زد و کله پیچ خورده گونی را به شانه راست گرفت و دست چپش را هم پیچاند درون درزهای از هم دریده کمر گونی که حائل باشد و گونی نیفتد. از میدان شوش تا گاراژ فریدون، 20 دقیقه پیاده‌‌روی بود. بچه زمانی به گاراژ فریدون رسید، قطره‌های درشت عرق کل شکل کوچکش را پوشانده بود. تا محتویات گونی را خالی و تفکیک کند، فریدون گفت که این بچه هرروز سحر زود از باغ آذری، از خانه‌شان پیاده راه می‌افتد تا برسد میدان شوش. روزی 4 یا 5 بار گونی‌اش را پر و خالی می‌کند و افول که بازار ظروف شوش تعطیل می‌شود، پیاده به خانه برمی‌گردد.

محمد تنها نان‌آور خانواده بود؛ خانواده‌ای تشکیل شده از محمد و پدر معتادش که خرج موادش را محمد می‌داد. فریدون مرد مهربانی بود. می‌فهمید درد اعتیاد و درد کار از سن کودکی چیست. فریدون، هم از کودکی کار کرده بود و هم معتاد بود. زمانی محمد کیسه قوطی‌های آلومینیومی نوشابه را سر داد روی صفحه باسکول، صفحه نمایشگر باسکول عدد 3.5 را علامت می‌داد؛ 3 کیلو و 500 گرم. فریدون روی صفحه دفترچه‌اش نوشت «4 کیلو.»

وانت با شتاب 10 کیلومتر در ساعت راه می‌رود. کف فرعی‌های خیابان خلازیر آسفالت ندارد و همه، خاک و کلوخ است. در فرعی‌های تاریک خلازیر، فقط چراغ گاراژ حیدر روشن است. از هر سو دید کنی انگار خلأ مطلق؛ سیاه و خالی از روشنایی. هوای نیمه شب هنوز به اون برودت نرسیده که کارتن‌خواب‌های باغ‌انگوری آتش واجب باشند. در بیابان سوخته پشت ورزشگاه، دیده و نادیده، امورات‌شان می‌گذرد. مفلس‌تر هم شده‌اند بس که سطل‌های زباله شهر خالی‌تر شده. از سید که قیمت جنس را پرسیدم، جیب‌هایش را خالی کرد از ربعی‌های شیشه و هرویین که اول سحر خریده برای دختر و پسرهای کم سالی که هنوز راه و چاه بیابان خوابی را یاد نگرفته‌اند و طاقت خماری ندارند و گفت: «پارسال دو هزار تومن می‌دادم به یکی از بچه‌ها. می‌رفت صبحونه می‌گرفت. 5 نفر می‌خوردیم و سیر می‌شدیم و اضافه هم می‌موند. الآن یه صبحونه 200 هزار تومن برام آب می‌خوره. با این گرونی جنس، می‌ترسم بچه‌ها امسال سرما اینجا دووم نیارن، بزنن به خلاف واسه زنده موندن.»

وانت که ترمز می‌کند، معصوم؛ شاگرد حیدر از اتاقک گچ مال سرک می‌کشد و به من می‌گوید «بیا. اینم یکی دیگه.»معصوم تعریف می‌کرد که این 5 ماه و 6 ماه، فراوان دیده ماشین شخصی و آدم‌های «با اعتبار» که زباله بازیافتی بار ماشین‌شان کرده‌اند و آورده‌اند برای فروش. مالک وانت را می‌شناخت. مرتضی، راننده وانت بود که هر دو، سه شب یک‌بار 70 هزار تومان از مهرداد می‌گرفت و بار زباله‌های چند روزه‌اش را تا خلازیر می‌آورد. مهرداد، یکی از همان «با اعتبار»‌ها بود؛ یک مرد 56 ساله، پدر یک دختر 18 ساله و یک پسر 16 ساله، تعمیر کار بنز و استاد آموزش باغ ترافیک که سال 98، سپس از 8 سال کار برای پیمانکار، از کار اخراج شد و زمانی به اداره بیمه رفت برای بیمه بیکاری، گفتند چون قرارداد شما 89 روزه بوده، شامل دریافت بیمه بیکاری نمی‌شوی.

 «چند ماه مسافرکشی کردم. زمانی خانومم درخواست طلاق داد، ماشینم رو فروختم بابت مهریه. دیگه هیچی ته جیبم نبود. رفتم دنبال کار. کار نبود. هر جا رفتم گفتن سنت بالاست و به درد ما نمی‌خوری. آماده بودم واسه مکانیکی پادویی کنم با حقوق یک تومن. قبولم نمی‌کردن. تدبیر‌ای نموند جز جمع کردن ضایعات. قبلا بچه‌های زباله‌گرد رو دیده بودم. می‌دونستم زندگیشون از گشتن توی سطلای زباله می‌گذره. اونا هم آدمن. نیستن؟ از چند نفرشون پرسیدم شما چکار می‌کنین. گفتن ما ضایعات رو جدا می‌کنیم و می‌بریم می‌فروشیم. بِهِم یاد دادن چی به درد می‌خوره. الان سه ساله که با فروختن زباله زنده‌ام.»

8 تا گونی از اتاق وانت مرتضی می‌رود روی صفحه باسکول. مهرداد و معصوم چشم‌شان به نمایشگر باسکول است و معصوم، وزن هر گونی را بدخط و کج و کوله در صفحه دفترچه می‌نویسد. جمع و ضرب عددها به اینجا می‌رسد که مهرداد بابت 3 کیلو فلز، 20 کیلو پلاستیک و 12 کیلو مقوا، 27 اسکناس 10 هزاری از معصوم می‌گیرد و سوار وانت می‌شود. این، نتیجه سه شب زباله‌گردی مهرداد بود؛ 270 هزار تومان. مهرداد هر شب، از تاریکی هوا تا روشنی آسمان در خیابان‌های دور و بر خانه و محل‌اش می‌گردد و از سطل‌های زباله، مقوای کارتن و قوطی و بطری فلزی و پلاستیکی جمع می‌کند. اگر خوش‌شانس باشد، گاهی قطعه‌ای فلز گران‌قیمت گیرش می‌آید؛ میلگردی که بی‌هوا از درگاهی و دیواری خارج زده و مهیا است برای بریده شدن! کابل برقی رها شده! که اگر نباشد هم هیچ خانه‌ای بی‌روشنایی نمی‌ماند اما در عوض، اون همه رشته تنیده مس درون کابل، به گاراژ و باسکول حیدر که برسد، سفره مهرداد روشن می‌شود.

«تا 6 ماه نتونستم دست به زباله‌ها بزنم. چند بار رفتم بالا سر سطلا، حتی نتونستم توی سطل دست ببرم. حالت تهوع می‌گرفتم. یه رفیقی داشتم توی کشتارگاه کار می‌کرد. انس داشت به کثافت. راضی شد شبی 10 هزار تومن بگیره و با هم بریم پای سطل و کیسه‌ها رو خالی کنه و به دردبخورهاش رو بریزه توی گونی. گونی رو می‌آوردیم خونه و می‌بردم انباری. اونجا دستکش به دست، از هم سوا می‌کردم. این وانتی رو هم رفیقم پیدا کرد. ضایعات کشتارگاه رو می‌برد برای پناهگاه سگای ولگرد. سپس 6 ماه، زمانی سوا کردن زباله‌ها برام عادی شد، خودم رفتم سر سطل. می‌ریختم کف خیابون و جدا می‌کردم و گونی به کولم می‌اومدم خونه.»

مهرداد مستاجر نیست. یک خانه 95 متری دارد نزدیک فرودگاه مهرآباد. راه زباله‌گردی‌هایش هم همان سو است؛ سی متری جی، یافت‌آباد. ….. دلیل شبگردی‌هایش هم همین است که همسایه و دوست نبیند. از دیده شدن در لباس زباله‌گرد خجالت می‌کشد. این مرد، میانسالی را هم رد کرده و اگر بیمه صحیح درمانی داشت، 9 سال دیگر به سن بازنشستگی می‌رسید و الآن نمی‌داند با این همه خطر در شب‌های تاریک و ناامن جنوب غرب تهران، با این سقوط آزاد روی نردبان زندگی، با این گونی پر از کثافتی که هر شب به شانه می‌کشد و بو می‌کشد و دست می‌کشد، ابدا 9 سال دیگر را می‌بیند یا نه.

«لباس رنگ تاریک می‌پوشم. یه کارد آشپزخونه هم می‌ذارم زیر کمر شلوارم. چند بار که زباله دزدا ریختن خفتم کنن گونیمو بدزدن، کارد رو گرفتم جلوشون، در رفتن. توی این سه سال با مشقت کار کردم. توی سرما، توی گرما. من با سر سقوط کردم و نمی‌دونم برای چی. گاهی که می‌شنوم مردم از زندگیشون راضین، از خودم می‌پرسم مهرداد، تو هم از زندگیت راضی بودی؟ هستی؟ توی این سه سال، دفعات شده که روزی یک وعده غذا خوردم، اونم معمولا حاضری. چیزی توی خونه نیست که غذایی صحیح بشه. میوه به ندرت می‌تونم بخرم مگر این میوه لواشکیای حراجی یا دورریز که 2 کیلو 3 کیلو 10 هزاره. یه زوج جوراب نمی‌تونم برای خودم بخرم. پول زباله فروشی پولی نیست که بتونی براش نقشه بکشی. الان حتی با پول زباله‌فروشی زندگیم نمی‌گرده بس که گرونیه. اینجا شهر حسوداست. هر کی پول داره حکومت می‌کنه. پشت پولش قایم میشه چون پول نمی‌ذاره اشتباهاتش دیده بشه.»

 دستور ممنوعیت خرید و فروش ضایعات فلزی از و به غریبه‌های مشکوک و هر نوع معامله با کارتن‌خواب‌ها، به ضایعاتی‌های خیابان خلازیر هم ابلاغ شده. به تیرهای برق خیابان کاغذهای بزرگی چسبانده‌اند با نوشته‌های چاپی با این مضمون که به منظور نگه داری سلامت شهروندان و پیشگیری از امراض مسری، از 20 تیر ماه هر گونه خرید و فروش و کوشش گاراژ‌های پسماند در این محدوده ممنوع شده است. به مالک گاراژ خرید ضایعات فلزی روباه‌روی یکی از تیرهای برق، کاغذ را علامت می‌دهم. پوزخند می‌زند و می‌گوید: «اینجا کسی دلش برای سلامت مردم نسوخته. پیمانکار شهرداری کل منطقه رو اجاره کرده. ماهی یک میلیارد و 200 میلیون تومن به شهرداری میده که صفر تا صد زباله‌ها دست خودش باشه.»

در این خیابان چرک با اون آسفالت آبله‌زده‌اش، قیمت جهانی فلزات حکومت می‌کند. 2 ساعت قبل از ظهر 13 شهریور، آهن کیلویی 8500 تومان، برنج کیلویی 200 هزار تومان، مس کیلویی 500 هزار تومان و آلومینیوم کیلویی 58 هزار تومان مشتری و دلال داشت و برای کارخانه شمش شهر ری و اصفهان و رشت بارگیری می‌شد اما هیچ کدام از کاسب‌ها نمی‌دانستند سحر 14 شهریور چه در صبر دخل‌شان خواهد بود. مالک گاراژی که سیم پیچ مسی دور یک ترانس را با سیم چین می‌شکافت می‌گفت کاسب‌های این خیابان بابت هر قطعه فلزی که بخرند یک عکس از کارت مردمی فروشنده می‌گیرند که به پلیس و مامور آگاهی علامت بدهند وگرنه مغازه‌شان پلمب می‌شود و به اتهام مالخری می‌روند بازداشتگاه.

«همه مغازه‌های این خیابون جواز دارن. هیچ کدوم نمی‌خوان گیر پلیس بیفتن. نمی‌ارزه یعنی. حداقل ماهی 40 میلیون تومن خرج هر مغازه است. از اجاره مغازه بگیر تا حقوق کارگر و مالیات و بیمه رویدادها. مالک ملک و اداره مالیات هیچ رحمی ندارن. اجاره‌شونو می‌خوان و مالیات‌شونو. بنده با سند و مدرک کاسبی می‌کنم که گیر نیفتم. شما میای این ترانس رو به من می‌فروشی و میری. یک ساعت سپس مامور کلانتری میاد ترانس رو دست من می‌بینه و می‌پرسه 500 گرم مس خالص رو از کجا آوردم. باید بتونم پابرجا کنم این جنس دزدی نبوده وگرنه جلبم می‌کنه میبره بازداشت. توی این شهر بازار مالخری زیاده. اونی که کاسب این راه باشه، اینجا نمیاد. می‌دونه جنس دزدی رو کجا ببره آب کنه.»

ضایعات‌فروش‌های چغر از دود لحیم و براده فلز و گرد و خاک گودهای خاک رس کوره‌های یاد بردن شده، در این 5 ماه انواع ماشین سواری دیده‌اند که با اتاق پر از قوطی فلزی و مقوا و بطری پلاستیکی، جستجو از گاراژهای زباله بازیافتی گرفته. جلوی یکی از مغازه‌های خرید ضایعات فلزی، انبوهی شیرآلات ساختمانی ریخته‌اند. مالک مغازه می‌گوید شیرآلات ساختمانی از جنس برنج است و خریدار نقد دارد. می‌رود درون مغازه و گونی به دست خارج می‌آید و گونی را به جوانکی می‌دهد که شیرآلات را از کف زمین جمع کند.

«پژو 405 اومده، سمند اومده، رانا اومده، ال 90 اومده، پژو 206 و 207 و 208 اومده، زیادتر از همه، پراید اومده. تک بین، با خانواده بین. یه بار که بیان، نشونی رو یاد می‌گیرن. تقصیر ندارن مردم. با حقوق 5 تومن 6 تومن چه کنن؟ حداقل میاد زباله می‌فروشه 200 تومن 100 تومن گیرش میاد. هفته‌ای یه بار بیاد و 200 تومن 300 تومن زباله بفروشه خرج گوشت و مرغ یه ماه خانواده‌اش در میاد. کار زیبایی نیست. کار تمیزی نیست. کار شرافتمندانه‌ای نیست. ولی زمانی بابا باشی و بچه‌ات افسوس خورش با گوشت داره چه کنی؟ میری بالای سطل با یه گونی و 4 تا تیکه ضایعات جمع می‌کنی که خرج اون خورش در بیاد.»

گاراژهای خرید بازیافت خلازیر، آنهایی که کار می‌کنند، ته و دورافتاده است. هر چه جلوی چشم بوده تعطیل شده، همانند گاراژهای خیابان فرح‌آباد. نزدیک باغ انگوری، چند گاراژ کار می‌کنند. یکی حلب خالی روغن نباتی می‌عقل، یکی مقوا و کاغذ باطله می‌عقل، بقیه هم درهم از سوگند پلاستیک و آلومینیوم. مالک هر گاراژ، ایرانی است اما مستاجرانش که همیشه و شبانه‌روزی در گاراژ هستند، افغانی و همه هم بدون کارت اقامت و همه هم جسته از گردنه راهزنی‌های پشت و نزد خط فرضی بین دو کشور ایران و افغانستان و همه هم کم سن. کم سن که فرز و تیز کار کنند. زباله‌فروشی مردمِ به قول معصوم «با اعتبار» از چشم این پسرها پنهان نمانده و آنها هم فراوان دیده‌اند این چند ماه ماشین شخصی‌هایی که 70 کیلو و 50 کیلو و 90 کیلو زباله بازیافتی می‌آورد و کف گاراژ خالی می‌کند و بدون کلمه حرفی، وزن بارش حساب می‌شود و پول نقد می‌گیرد و می‌رود.

یکی از بچه افغانی‌ها که گونی‌های غول جسم را هل می‌داد تا ردیف و ردیف سِره‌ها از ناسره‌ها به هم نخورد، همان‌طور که همانند پایه خودش را چسباند به دیواره گونی که قدش بلندتر از قد خودش بود و گونی را روی آسفالت سوخته از شیرابه، به خط کرد گفت: «خرج 11 نفر خانواده من از همین زباله در میاد. 6 تا آبجی دارم، دو تا داداش، مادر و پدر. افغانیا آدمای قانعی هستن. خانواده من چیز زیادی نمی‌خوان. فقط اینکه گرسنه نباشن. من که خودم کاسبم و شبانه‌روز کار می‌کنم توی خرج خانواده‌ام موندم. چطور صبر داری توی این شهر شما که هر روز قیمت جنس گرونتر میشه، باباها بتونن از پس خرج زندگی بر بیان؟ نون بربری شده 5 هزار تومن. مرغ شده 60 هزار تومن. یه بابا چقدر حقوق داره که بتونه هرچی بچه‌اش دلش خواست براش بخره؟ راهی بلد نیستن. چکار کنن؟ حداقل نون حلال به بچه‌اش میده. عار که نیست. میره سطل زباله رو پس و نزد می‌کنه، زباله رو میاره می‌فروشه. خوب تر از دزدیه. نیست؟»

رقم اجاره گاراژهای خرید زباله بازیافتی خلازیر، بسته به وسعت گاراژ، دوری و نزدیکی به خیابان اصلی، امکاناتی همانند آب و برق و حتی تعداد اتاق‌های گچ مال و دست ساز تفاوت می‌کند. گاراژ محمد، نزدیک باغ انگوری است. در فاصله‌ای دور از خیابان اصلی و در نقطه‌ای کور که جز صدای سگ‌های ولگرد هراسان در بیابان، هیچ صدایی از بازار پر تکاپوی خلازیر شنیده نمی‌شود. محمد بابت اجاره این گاراژ، ماهی سه میلیون و 500 هزار تومان اجاره می‌دهد و 20 میلیون تومان هم ودیعه داده به مالک ایرانی. کیسه زباله بازیافتی یک کارتن‌خواب را روی صفحه باسکول می‌گذارد و همین‌طور که چشمش به نوسان عددهای نمایشگر باسکول است می‌گوید: «یه شبی، فراوان دیر بود. سه ماه نزد فرضا. نزدیک بود تعطیل کنیم. یه پراید اومد.

یه آقا بود با یه بچه به قد شاید 7 ساله. بچه خواب بود. آقا جوون بود. هراسون بود. 4 تا کیسه آورد گذاشت روی باسکول. یه نوع هول بود. کیسه‌ها 23 کیلو بود. درهم بود. قوطی و بطری. ما درهم رو کیلویی 4 تومن می‌خریم. حساب کردم گفتم برادر، میشه 92 تومن. گریه‌اش گرفت. ما به زندگی مردم چکار داریم؟ گفتم برای چی اشک می‌ریزی؟ ساعت مچی از دستش دوباره کرد گفت اینم بخر. گفتم اینم به قیمت پسماند بخرم؟ چه شده خب؟ مادر بچه دارو می‌خواست. آقا پول نداشت. 500 هزار می‌خواست و پول نداشت. گفتم این ساعت حیفه. من بزخری نمی‌کنم. به شما گرفتن میدم هروقت داشتی برام بیار. 500 هزار بهش گرفتن دادم. آب شدم از خجالت و گرفتن دادم. زمانی می‌رفت منم اشک ریختم.»

گردآوری: گروه خبر سیمرغ
seemorgh.com/news
منبع: روزنامه اطمینان مردمی

[ad_2]

ماجرای اسیدپاشی هولناک به دختر کم سن در طرشت چه بود؟ 

[ad_1]

در این مطلب توضیحاتی درباره اسیدپاشی هولناک به دختر کم سن در طرشت پرداخته شده است. دلیل  اسید پاشی به دختر طرشتی چه بود؟
به شرح صفحه اقتصاد، ساعت 19:30 دوشنبه 21 شهریورماه جاری، داد‌های دلخراش «کمک کمک» زن‌ کم سن در محل طرشت جنوبی توجه اهالی محل را جلب کرد.
فراوان زود مردم برای کمک‌رسانی به سو این زن‌ کم سن رفتند و متوجه شدند وی دقایقی قبل هدف اسیدپاشی از سوی یک موتورسوار قرار گرفته است که در ادامه این داستان را مرکز فوریت‌های پلیسی 110 شرح دادند.
با اعلام این خبر، تیمی از ماموران کلانتری 118 ستارخان با هماهنگی تلفنی با ساسان غلامی؛ بازپرس مخصوص کشتن شعبه سوم دادسرای امور جرائم‌جنایی راهی محل حادثه شدند و تحقیقات ابتدایی را شروع کردند.
ماموران کلانتری در تحقیقات میدانی پی بردند، یک مرد کم سن با موتورسیکلت سبزرنگ با انگیزه نامشخص به سو زن کم سن اسیدپاشی کرده و متواری شده است.
امدادگران اورژانس که همزمان با ماموران پلیس در محل حادثه آماده شده بودند بلافاصله کارها درمانی را شروع کردند و متوجه شدند این زن کم سن، قربانی اسیدپاشی از ناحیه دست، بدن و شکل وابسته سوختگی سطحی شده است.
ماموران پلیس که در تحقیقات ابتدایی به وجود دوربین‌ مداربسته وقوع جرم پی برده بودند با بازبینی فیلم اون پرداخته و ثانیه به ثانیه منظره‌ اسیدپاشی را مشاهده کردند که در ادامه برنده به شناسایی مرد جنایتکار شدند.
تیم پلیسی در قدم بعدی با بررسی‌های مقدماتی و تحلیل‌های اطلاعاتی مخفیگاه متهم را در شهرک‌ مسکونی دانشگاه تهران در محل طرشت ردیابی کردند.
همین کافی بود تا ماموران کلانتری با اخذ مجوز‌های واجب قضایی از بازپرس جنایی راهی محل موردنظر شوند و در یک فعالیت‌ ضربتی مرد اسیدپاش را که با چاقو به ماموران پلیس حمله‌ور شده بود، دستگیر کنند.
‌متهم سابقه‌دار پس از انتقال به اداره پلیس در بازجویی‌های فنی به جرم اسید‌پاشی به دختر کم سن اعتراف و عنوان کرد براثر توهم ناشی از مصرف مواد مخدر “شیشه” اقدام به اسیدپاشی کرده است.

با دستور بازپرس کشیک دادسرای ناحیه (27) امور جرائم‌جنایی متهم برای کشف زوایای پنهان پرونده در اختیار کارآگاهان اداره شانزدهم قرار گرفت و حال عمومی دختر کم سن مساعد شرح شده است.

منبع: تسنیم

 

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!

[کل: 0 میانگین: 0]

[ad_2]

شب خونین در بزرگراه نیایش ؛ له شدن سواری در تصادف هولناک با کامیون! [فیلم+18]

[ad_1]

رئیس اداره تصادفات پلیس راهور تهران عظیم از تصادف کامیون با ماشین سواری چانگان در بزرگراه نیایش خبر داد و گفت: این تصادف دو کشته داشت.

شب قبل تصادف شدید چند ماشین در بزرگراه نیایش تهران منجر به کشته شدن ٢ نفر و مصدومیت یک نفر دیگر شد.

تصادف کامیون با ماشین سواری

  • تصادف کامیون اتوبان نیایش
تصادف کامیون با خودرو سواری
فیلم تصادف کامیون در اتوبان نیایش, عکس تصادف کامیون در اتوبان نیایش

تصادف کامیون با خودروی سواری در اتوبان نیایش

پلیس راهور فاتب، سرهنگ احمد مومنی اظهار داشت:

ساعت ۲۳:۳۵  شب قبل در راه بزرگراه نیایش به غرب روی پل چمران، یک دستگاه کامیون کمپرسی حامل  بار سیمان به دلیل عدم توجه به جلو راننده اون ناشی از  خستگی  و خواب  کثیفی ، با جدول کنار بزرگراه برخورد کرد. این وضعیت به طول ۱۰ متر ادامه پیدا کرده و سپس  این کامیون با پایه پل تبلیغاتی فراوان زیاد برخورد و از  راه و راه منحرف و در همین حین با یک دستگاه سواری چانگان که در این راه در حال تردد بوده برخورد و کامیون به شکل نیمه واژگون قرار می گیرد .

در ادامه میتوانید عکس تصادف کامیون در اتوبان نیایش را دید کنید:

تصادف کامیون با خودرو سواری
فیلم تصادف کامیون در اتوبان نیایش, عکس تصادف کامیون در اتوبان نیایش,

سخنگوی سازمان آتش‌نشانی با نشانه به حادثه تصادف دیگری که شب قبل چهره داده است، گفت:

این حادثه در اتوبان تهران قم به سو شمال مقابل خروجی کهریزک و در ساعت ۴:۳۸ سحر چهره داد و بلافاصله ایستگاه شماره ۵۰ آتش‌نشانی به محل حادثه اعزام شد. در این حادثه یک دستگاه مینی‌بوس که تنها یک راننده در اون وجود داشت به وقت حرکت با یک ماشین پراید که دو سرنشین در اون وجود داشتند برخورد کرده و دو مردی که در پراید محبوس شده بودند جان خود را از دست دادند و راننده مینی‌بوس نیز وابسته مصدومیت شد.

در ادامه میتوانید فیلم تصادف کامیون در اتوبان نیایش را دید کنید:

اخبار زیادتر:

[ad_2]