[ad_1]
اشعار عاشقانه قیصر امین پور
پزشک قیصر امین پور از زمرهِ شاعرانی بود که از همان شروع کوشش های حوزه هنری به جمع گروه شعر آنجا پیوست و همگام با سایر شاعران فعال حوزه هنری در بسیاری از شب های شعر برگزار شده در جبهه های نگهداری مقدس شرکت کرد و در مناطق مختلف عملیاتی به شعرخوانی پرداخت. او عضو شورای شعر و ادبیات حوزه بود و در تشکیل جلسات شعرخوانی و نقد و بررسی شعر و تشویق و ترغیب شاعران کم سن انقلاب نقش مؤثر و ارزنده ای داشت. سپس به جمع نویسندگان و شورای سردبیری مجله سروش نوجوان پیوست .همچنین پزشک امین پور به تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه اشتغال داشت.
شعر گاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود…
بی عشق سر مکن
گــاهـی خیال نمی کنی ولی خوب میشود
گــاهـی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود…
گــه نوع میشود خود اون بی مقدمه
گــه با دو صد مقدمه ناجور میشود…
گــاهـی هزار دوره دعا بی اجابت است
گــاهـی نگفته قرعه به نام تو میشود…
گــاهـی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گــاهـی تمام شهر گدای تو میشود…
گــاهـی برای خنده دلم باریک میشود
گــاهـی دلم تراشه ای از سنگ میشود…
گــاهـی تمام این آبی آسمان ما
یــکباره تاریک گشته و بی رنگ میشود…
گــاهـی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هــرچه زندگیست دلت سیر میشود…
گــویـی به خواب بود،جوانی مان گذشت
گــاهـی چه زود فرصتمان دیر میشود…
کــاری ندارم کجایی ، چه میکنی
بـی عـشق سر مکن که دلت پیر میشود….
شعرهای عاشقانه از قیصر امین پور

شعر درد (قیصر امین پور)
دردهای من
لباس نیستند
تا ز بدن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی است.
دردهای من نهفتنی است.
دردهای من
گرچه همانند دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
ثانیه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی سرافرازی من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی دلیل ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت شگفت آور
پافشاری حیرت دردهاست
دردهای دوست
دردهای بومی نا آشنا
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
سخن سخن درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناچار خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی قلب است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی اون جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر جدید ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه سخن می زنم؟
درد، سخن نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

شعر کویر از قیصر امین پور
خستهام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بیسبب، این سقوط ناچار
آسمان بیهدف، بادهای بیسو
ابرهای سربهراه، بیدهای سر به زیر
ای نظاره حیرت، ای دید یکباره!
ای هماره در نظر، ای هنوز بینظیر!
آیه آیهات صریح، سوره سورهات فصیح!
همانند خطی از هبوط، همانند سطری از کویر
همانند شعر یکباره، همانند گریه بی امان
همانند ثانیههای وحی؛ اجتناب ناپذیر
ای مسافر نا آشنا در سرزمین خویشتن
با تو دوست شدم، با تو در همین راه!
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
این تویی در اون سو، پشت میله ها رها
این منم در این سو، پشت میله ها زندانی
دست خسته مرا، همچو کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خستهام از این کویر!
گردآوری : جونی
[ad_2]
