tasvirezendegi.ir1133

قصـه کوتاه خیانت؛ خیال می کرد خبر ندارم • جونی

[ad_1]

داستان کوتاه خیانت نوشته غزل سادات

قصـه کوتاه خیانت نوشته غزل سادات. پ 

چشمانم را باریک کردم و هستی را زیر نظر گرفتم. مدام از این سوی سالن به اون سو می رفت. هر از چند گاهی نیم نگاهی به من می رها کرد و خندیدن می زد. بینی ام را چین دادم و در قلب پوزخند زدم. زنیکه ی پستِ بی وجدان خیال می کرد نمی دانم چه در سرش می گذرد. خیال می کرد از کثافت کاری هایش خبر ندارم. از پچ پچ سخن زدنش با تلفن، از این که هر روز یک قلم آرایش می کرد و می رفت خیابان خبر ندارم. تازگی ها هم که با مرد غریبه ای درون خانه قرار ملاقات می گذاشت. لب هایم را روی هم فشردم، خودم او را با اون مردک بی همه چیز دیده بودم. فکر می کرد بی غیرتم؟ نه بی غیرت نبودم، امروز و فردا حقش را کف دستش می گذاشتم. فکرش را هم کرده بودم، سرش را گوش تا گوش می بریدم. سزای زنی که به شوهرش خیانت می کرد، همین بود. باید می مرد و می رفت زیر خاک. دید نگاه دقیق ام روی شکلِ هستی پابرجا ماند. متوجه ی سنگینی نگاهم شد و سر چرخاند و خندیدن زد.
– چیه سروش جان؟ چیزی می خوای؟
سرم را عقب کشیدم، خواستم دهان دوباره کنم و بگویم «مرگتو می خوام» ، اما به وقت جلوی دهانم را گرفتم. نه، الآن وقتش نبود. نباید اجازه می دادم بفهمد چه در سر دارم. تا چند روز دیگر به حسابش می رسیدم. زنیکه ی کثیف روز روشن جلوی چشم من با مرد غریبه می گفت و می خندید و او را به خانه می آورد. الآن هم دلیل این همه استرس و بی قراری را می فهمیدم، با اون مرتیکه ی دزد ناموس قرار داشت. فکر نمی کرد امروز خانه باشم، برای همین همانند اسپند روی آتش شده بود. ذهنم جرقه زد، ابدا خوب تر بود همین امروز کار را تمام می کردم و با این فکر چشمانم برق زد. باید حق این زنیکه ی خائن و اون مردک بی همه چیز را کف دستشان می گذاشتم. باید می رفتم درون اتاق خودم را می زدم به خواب، همانند همه ی اون تاریخ هایی که زن بی وفایم از خواب سنگینم سوء استفاده می کرد و اون مردک را به خانه می آورد. باید این بار خودم را می زدم به خواب و سپس سر بزنگاه بالای سرشان می رسیدم. با این فکر از جا برخواستم، هستی با عجله به سمتم آمد:
– سروش جان چیه؟ چیزی نیاز داری؟
از این که این طور دستپاچه بود، کلافه شدم. من برایش چه کم گذاشته بودم؟ سپس از سه سال زندگیِ مشترک این حق من بود؟
به سردی گفتم:
– میرم توی اتاق، می خوام بخوابم.
چهره اش از هم گشوده شد.
– آره آره، کار خوبی می کنی، برو استراحت کن.
نفسم را پر صدا خارج فرستادم. زنیکه ی عوضی خجالت هم نمی کشید، اما ایرادی نداشت، دیگر نفس های آخرش بود، قطعه قطعه اش می کردم.
درون اتاق شدم و در را نیمه دوباره گذاشتم. به سو کشوی میز تحریرم رفتم و اون را خارج کشیدم، چاقوی شکاری یادگار دایی خدا بیامرزم را برداشتم و زیر بالشم پنهان کردم. باید چشم به راه می ماندم تا اون مردک بیاید. با همین چاقو هر دو نفرشان را به درک می فرستادم.

داستان کوتاه خیانت نوشته غزل سادات

روی تخت بلند کشیدم، تاریخ برایم کشدار می گذشت. چند بار دست بردم زیر بالشم و چاقو را چک کردم، سر جایش بود. نمی دانم یک ساعت قبل بود یا دو ساعت، اما یک باره دستگیره ی در تکان خورد، به سرعت چشمانم را بستم. در اتاق نیمه دوباره شد. از لای چشمانم دید کردم، هستی به آهستگی سرش را درون اتاق کرد و نیم نگاهی به من رها کرد. چند ثانیه سپس به سرعت در را بست، از روی تخت پایین پریدم و خودم را پشت در رساندم. صدای پچ پچش را شنیدم. خونم به جوش آمد. دست بردم سو دستگیره ی در و به آهستگی در را دوباره کردم، هستی را دیدم که به سو در سالن رفت و اون را دوباره کرد، رگ گردنم خارج زد. دیگر وقتش رسیده بود. به عقب چرخیدم و به سو تخت خواب رفتم تا چاقو را بردارم. اون قدر عجله داشتم که یک بار سکندری خوردم و میان اتاق ولو شدم. با شنیدنِ صدای پا که به اتاق نزدیک می شد، خودم را جمع و نوع کردم. باید بلند می شدم و چاقو را در دست می گرفتم. از جا برخاستم، به چند قدمی بالش نرسیده بودم که یک باره در اتاق دوباره شد. هراسان سر چرخاندم. با دیدنِ پدرم جا خوردم و عقب پریدم، به دنبالش دو مرد سفید پوش درون اتاق شد. با چشمانی از حدقه در آمده گفتم:
– چیه بابا؟ این جا چی کار می کنی؟
پدرم به آهستگی به سمتم آمد.
– چیزی نیست سروش، اومدم ببرمت یه جای خوب.
دستم را سپر خودم کردم.
– جلو نیا! کجا می خوایم بریم؟
و یک باره چشمم افتاد به هستی که غم زده به من دید می کرد. دو مرد سفید پوش به سمتم آمدند، نعره زدم:
– چتونه؟ چی می خواین توی خونه ی من؟
پدرم دستش را روی بینی اش گذاشت.
– سروش جان! داد نزن بابا! میریم یه جایی که واست خوبه. سخن منو گوش کن پسرم!
چشمانم درشت شد.
– کجا می خوایم بریم؟ ابدا این دو تا کین؟
پدرم با غم گفت:
– بابا جان همش توهم داری، همش آدم های شگفت آور نا آشنا می بینی، به زن جوونت تهمت می زنی، همش میگی یه نفرو میاره توی خونه، به زمین و زمون شک می کنی. بیا بریم دیگه بابا!
داد زدم:
– تو هم هم دستِ این زنیکه ای؟ من توهم ندارم، خودم دیدمش، خودم اون مرتیکه رو باهاش دیدم، الآنم می خوام کارو یه سره کنم.
و چرخیدم و به سو بالش حمله بردم، یک قدمی تختم رسیده بودم که یک باره به عقب کشیده شدم. سر چرخاندم، دو مرد توانا هیکل به بازوانم چسبیده بودند، دست و پا زدم.
– ولم کنین بی شرفا! چی می خواین از جونِ من؟ بابا بهشون بگو ولم کنن!
صدای هق هق هستی در فضای اتاق پیچید. صدای بغض آلود پدرم را شنیدم:
– داد نزن بابا جان! نذار همسایه ها بفهمن! اومدم کمکت کنم، نمی خوام شرایط بدتر بشه.
لگد پرانی کردم.
– من چیزیم نیست، من هیچیم نیست، بابا بگو ولم کنن!
پدرم جوابم را نداد، به دو مرد توانا هیکل نشانه زد. اون ها کشان کشان مرا از اتاق خارج بردند، خودم را پیچ و تاب دادم، اما نتوانستم از دستشان خلاص شوم. نگاهم روی شکل گریان هستی پابرجا ماند. نعره کشیدم:
– می کشمت هستی! خائن عوضی می کشمت!
صدای یکی از دو مرد توانا هیکل را شنیدم:
– می بریمش ترک کنه، امیدواریم مغزش فراوان صدمه ندیده باشه. شیشه همین جوریه دیگه. آدم توهم و هذیان می گیره، همش آدم های شگفت آور و نا آشنا می بینه، صداهای شگفت آور و نا آشنا می شنوه، چیزایی که وجود خارجی ندارن.
و بی توجه به نعره هایم مرا از خانه خارج بردند.

[ad_2]