[ad_1]
در ادامه این مطلب به قاب های خوشگل در عین حال جانسوز سینمای ایران میپردازیم تا به درک بهتری نسبت به عمق هنر سینما برسیم.
به شرح وقت سحر به تعریف از برترینها؛ بدون شک عاشقان سینما خوب میدانند که پردهی سینما، نه برای چشم، بلکه برای روح بشر ساخته شده است.
اگر نقش و نگار هنر یک رنگزن و نوت و آوا هنر یک موزیسین باشد، لمس قصـه و حال و هوای شخصیتهای رنگارنگی که روی پرده ی سفید سینما جلوه میکنند، هنر اصلی سینماست.
زیادتر بخوانید: فیلم هایی که باید در تنهایی ببینید!
بیان و انتقال این عواطف و طی شدن فاصله ی آنها از پرده تا جان مخاطب، رسالت بزرگیست که هنر هفتم قابش را برای رسیدن به اون پر میکند.
در گفت و گو انتقال عواطف تلخی همانند غم و ناراحتی،خوشبختانه یا متاسفانه، سینما سخن و قابهای زیادی برای گفتن و نمایش دادن دارد که قابِ “وداع” یکی از بهترین و البته دردناکترین آنهاست.
با ما در بررسی “جانسوزترین وداع های سینمای ایران”دنبال باشید.
چهارشنبه سوری/ مرتضی و سیمین
زمانی از دور به قاب ِ وداع اصغر فرهادی در فیلم چهارشنبه سوری دید میکنیم، سیمین زن تقریبا جوانیست که قرار است رابطهی موقتی خود با مرتضی را تمام کند. دفتر خاطرات سیمین در قسمت مرتضی و عشق مرتضی قرار است با وداعی کوتاه بسته شود و دیگر هیچ وقت دوباره نشود.
همین قدر ساده و یواش. اما از نزدیک، قصـه عشق عمیقی وجود دارد که در شب چهارشنبه سوری تبدیل به خاکستر میشود.
در رابطهی ممنوعهی سیمین و مرتضی، سیمین قرار است ناجی خودش و مرتضی در این گردآب شدید عشق باشد و قرار است این کار را با حذف کردن خودش از زندگی مرتضی انجام دهد برای چی عقلش به اون میگوید: اینطور خوب تر است.
اما مرتضی، کسی است که خفگی شدن با قلبش را ترجیح میدهد. او آماده است به هر قیمتی شده سیمین را کنار خود نگه دارد اما تصمیم قاطع سیمین برای رفتن و پشت کردن به تمام خاطرات مخفیانهی خودش و مرتضی، فکر هر تدبیرای برای مرتضی از بین میبرد.
مرتضی که الآن در ثانیهی خداحافظی شباهت زیادی به پسر بچهی ده سالهی خود دارد، کوشش میکند اشکهایش را سدی برای رفتن سیمین کند، اما تصمیم سیمین برای رفتن آتش بزرگی در شب چهارشنبه سوری است که سیل اشکهای مرتضی هم برایش کارساز نیست…
شبهای روشن / استاد کم سن و رویا
قاب وداع فیلم شبهای روشن از شاعرانه ترین قابهایی است که میتوانیم در این لیست به اون نشانه کنیم.
در سه شب قبل، شبهای تاریک استاد ادبیات دانشگاه، با آمدن رویا، دختر کم سن شهرستانی،که برای پیدا کردن عشق کهنهاش به تهران آمده، روشن شده بود.
اما الآن وقت بیدار شدن از رویا و بازگشت به واقعیت تلخِ زندگی خالی از شاعرانگی استاد ادبیات شده که قرار است بوی تاریکی گذشته را بدهد.
دلبستگی دختر کم سن و استاد دانشگاه در این وقت کوتاه به قدری عمیق است که وداع اونها تلختر از چیزی است که میتوان از یک رابطهی سه روزه صبر داشت. الآن سپس از سه روز زندگی تقریبا مشترک، رویای شیرین استاد کم سن سرانجام معشوق خود را پیدا کرده و برای وداع به جستجو او آمده است.
قلب رویا که دختر سادهای در شبهای تاریک تهران است آنقدر به زندگی شگفت آور و نا آشنا استاد کم سن گره خورده که برای رفتن عذر دارد اما “باید”برود.
استاد ادبیات قصـه شاعرانهی ما که از اولین ثانیهی ملاقات با رویا، چشم به راه این بیدارشدن ناگهانی بود،برای ماندن اون تلاشی نمیکند و به رضای رویایش رضایت میدهد تا او بتواند با خیال راحت زندگیاش را ادامه دهد.
اسرافیل / بهروز و ماهی
وداع ماهی و بهروز برای بار دوم، به اندازه بار اول دردناک نیست برای چی که الآن دختر و پسر کم سن روستایی قصـه، با کولهباری از سن و سال و تجربه باهم مواجه شدهاند.
خاطرهی عشق بهروز ماهی با دمیده شدن شیپور اسرافیل، دوباره جان جدیدای گرفته میگیرد و تمام شهر را بیدار میکند. اما این تولد دوباره، عمر کوتاهی را تجربه میکند.
وداع بهروز و ماهی سپس از چندین سال دوری تلخ، وداعی است درخور دو فرد عاشق که سپس چند سال وفاداری به درد و عذاب دوری کوشش دارند شروعی دوباره را تجربه کنند. شروعی که سپس از این همه سال تلخی و ناکامی خود را لایق اون میدانند.
بهروز تصمیم دارد مزه تلخ عشق اولش را با عشق سارا از یاد ببرد و ماهی، دختر نوجوانی که برای بهروز آماده به مردن بود، برای اولین بار قرار است برای خودش “زندگی” کند.
وداع ماهی بهروز خوشآمدی است به زندگی جدیدی که اونها برای خود انتخاب کردند و قرار است این بار خوشحالتر اون را سپری کنند. زندگیای که آرزو داشتند در کنار هم شروع شود اما تقدیر،نوع دیگری رقم خورده بود…
متری شیش و نیم / ناصر خاکزاد و خانوادهاش
ثانیهی وداع ناصر خاکزاد و خانوادهاش علاوه بر غمانگیز بودن، شگفت آور هم هست. او برای خداحافظی با خانواده پرجمعیتش که دیگر قادر به دیدن اونها نیست هیچ حرفی نمیزد، هیچ شکایتی نمیکند و حتی هیچ غمی هم از خود علامت نمیدهد.
فقط به اشکهای بی امان اونها نگاه دقیق میشود. اشکهایی که مفهمومشان کمی گنگ جلوه میکند. غم و اندوهی که الآن بر خانواده ناصر فرماندار شده، واقعا برای از دست دادن اوست یا صرفا سوگواریای است برای ثروت شاهانهی از دست رفتهی خانواده؟
ناصر که الآن دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، به دنبال ریسمان محکمی برای وصل شدن به این دنیا میگردد. میخواهد دستاوردهای خود برای خانوادهاش را به خود یادآوری کند تا شاید بتواند کمی به این دنیا وابسته شود.
از درس و تحصیل خواهر و برادرزادههایش که الآن نیمهکاره رها شده میپرسد، تا حرکات نمایشی بردارزادهاش که به برکت وجود ناصر اونها را یاد گرفته. اما هیچ یک اون قدر ارزشمند نیستند که روح ناصر را با شادی عمر دراین دنیا کنند برای همین او برای همیشه با این دنیا و خانوادهاش خداحافظی میکند.
شب یلدا / حامد و مهناز
قصـه عاشقانهای که حامد سپس از چند سال زندگی با مهناز در ذهن خود ساخته،قرار است در فرودگاه امام با پایانی تلخ تمام شود. مهناز به تصمیم زندگی آسانتری که فکر میکند هیچ وقت کنار حامد اون را تجربه نکرده، تصمیم رفتن به خارج از سرزمین را دارد تا بتواند زندگی جدیدی را شروع کند.
تصمیم او برای رفتن رفتنی بدون بازگشت است. رفتنی که قرار است تمام قبل او با حامد را پاک کند و حامد را برای همیشه تنها رها کند.
این شروع جدید برای مهناز مقاوم است اما نه به اندازه حامد. حامد که الآن قرار است قطعهای از قلب خود را از دست بدهد با رفتن مهناز درون شبی به درازای شب یلدا میشود که هیچ وقت به سحر ختم نخواهد شد.
غم مهناز در ثانیه وداع با حامد نتیجه از ترک عادتیست چندین ساله که الآن باید از سر مهناز بیفتد اما برای حامد، وداع شروع دردی عمیق در قلب اوست که نیاز به معالجه دوباره دیدن مهناز دارد.
[ad_2]






















